تبليغاتX
داستانک های من

داستانک های من

دل نوشته های یه دختر 18 ساله

 

هیچوقت اون روز و شب و یادم نمیره با اونهمه اتفاقای جورواجور.

یادم نمیره که نزدیک بود یکی از دو تا دلخوشی هام و از دست بدم.یادم نمیره که یکی از بهترین دوستام چه حرف قشنگی بهم زد.یادم نمیره که اصرار داشت تا مشکلم رو حل کنه یادم نمیره که با حرف زدن با اون دوست آروم تر شدم،یادم نمیره که چجوری مثل همیشه از راه دور آرومم کرد و یادم نمیره که بابام چیکار کرد.هیچوقت یادم نمیره که چه جوری نشسته بودم رو تختم و زل زده بودم به آسمون بزرگم.یادم نمیره که چه جوری خودکارم رو کاغذم کشیده میشد.

مهربونی ها و نامهربونی هایی که از ظهر تا شب اون روز سرم اومد هیچوقت یادم نمیره.هیچوقت.

اون شب یکی از بهترین وبد ترین شب های عمرم بود


ماه خوشگله.گرد ونورانی.مثل یه چراغ حبابی پر نور ولی تو آسمون من بغل یکی از بهترین کسام خوابیدم.وای که چه شب خوشگلی.من و اون خوابیدیم کنار هم.و من خسته و بی رمق از این همه اتفاقای جور واجوری که از صبح تا حالا برام افتاده.

وای که چه شبیه.ماه از همیشه نزدیک تر و دست یافتنی تر.ولی من به یکی ار بهترین آدمای زندگیم قول دادم که تا صبح تو بغلش بمونم.نمی خوام از خواب بیدارش کنم.هیچوقت دلم نمی خواسته زیر قولم بزنم.پس این دفعه با نردبون از پشتبون روبروی اتاقم نمیرم تو آسمون.تو بغلش می مونم.

چشمامو میبندم حالا دو تاییمونو تو آسمون روی لبه ی تیز ماه میبینم.چشمامو باز میکنم،هنوزم پیش همیم.

بهش قول دادم تا صبح تو بغلش بمونم.

دوباره چشمامو میبندم و دو تامونو تو رختخواب ماه میبینم.محکم بغلش میکنم و یه بوسه به گونهاش میزنم.میخوام تا صبح تو بغلش بمونم.

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت5:55 بعد از ظهرتوسط نرگس فکری ارشاد | |

دلم میخواست وبلاگم با این پست شروع شه.درسته زمانش گذشته ولی به نظرم این نوشته تاریخ مصرف نداره و نشانگر بودن من.با تمام وجودم این نوشته رو تقدیم میکنم به مامان نابم و بازم ممنون از این که خدا من رو به اون داد.


امروز تولد یکی از بهترین کسامه.یعنی بهترین کسم .کسی که بودنمو از اون دارم.زندگی مو،نفس کشیدنمو.همه چیِِ،همه چی, همه چیمو.

تو اولین روز 1 ماه خوشگل پاییزی.

امروز یه روز مهم،خیلی مهم.یه روز که خدا توش یه عزیز از عزیزاشو فرستاده رو زمین تا اونم منو و یکی دیگه از بهترین کسامو هل بده تو این دنیای شلوغ.از اون روزا که وقتی بارون میباره آدم نمی دونه بارون خوشحالی یا اشک آسمونی.که اونم قشنگ.

امروز سالگرد به زمین اومدن یه فرشتس.روزی که اطرافیان اون فرشته آسمونی که حالا زمینی شده از ته دل خوشحالن و فرشته های آسمون از ته دل غمگین.فرشته ای که بالاشو به امانت گذاشته پیش خدا تا بعدا بگیرتشون ولی حالا یادش رفته که بالای سفید خوشگلی داشته و اونارو تو آسمون نهم به امانت گذاشته.

از عرش اومده فرش و نمک گیر این دنیای خاکی شده.نمک گیر سفره ی خیلی ها................

نمک گیر سفره خیلی از آدما که از داشتنش خوشحالن.

من از این که اون فرشته مادرمه خیلی خوشحالم.یه فرشته که دیگه یادش رفته یه فرشته بوده.یکی که حالا یه انسان.یه انسان ناب و دوست داشتنی.

فرشته ی مهربونم،نیره جونم،مامان عزیز و خوشگلم عاشقتم و از این که خدا من رو به تو داد خیلی خوشحال.

فرشته جونم :

تولدت مبارک!!!!!!

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت11:10 قبل از ظهرتوسط نرگس فکری ارشاد | |