تبليغاتX
داستانک های من

داستانک های من

دل نوشته های یه دختر 18 ساله

ته

همه چیز جدی شده همه ی کارا داره به سرعت انجام میشه.بعد از ده سال لاکپشت وار حرکت کردن حالا سرعت شده مثل عقاب.همه چیز به سرعت از جلو چشمم حرکت میکنه خوشی ها و نا خوشی ها.همه ی خاطراتم تو ایران و تهران زیبام.روزی که تو مدرسه جا موندم و با ارغوان دوست شدم.روزایی که با نیلوفر ها،آرزو،پریا،سلما جونم و.....دوست شدم جلو چشم رژه میره.وقتی به تولدام فکر میکنم گریم میگیره.تولد من با 5 تا از دوستام تو یه خونه.فقط ما.یاد شیطنت ها و کارامون که میوفتم......

یاد آشنا شدن با بچه های کانون.حسین به خاطر کافی نت،بابک حکیمی نیا برای ضعف تو ریاضی همیشه فامیلش رو یادم میرفت ولی حالا....،نیما بعد از یه دعوای مفصل با چشای قرمز،رسول،نیلوفر،نگین،میلاد تو راه خانه هنرمندان.فراز،مرضیه،مهدیه ها،سارا وبابایی سروشم تو یه کوه یه روزه.تو کوه ی که تا عصر زبان لری رو به خوبی یاد گرفتم.دارم فکر میکنم که چی شد سروش باباییم شد.داره یادم میاد.داشتیم از کوه میومدیم تجریش پیاده سروشم مواظب بود اونجا بود که یهونیما و سروش بابام شدن و من بینشون کشیده می شدم ولی سروش کنار اومد تا من اذیت نشم.ولی خودش شد بابای نرگس.یه بابای ناب.اون کوه و اون روزا پر بود از دوستی های ناب.خیلی چیزا داره یادم میاد؛محبت های دوست های نابم.شاید این جمعه خاطرات اولین کوهم با این نازنینا تکرار شه شاید برای آخرین بار تا........تا چند سال دیگه.دلم سفر عید رو با خانواده پدری دوباره میخواد.دوباره میخوام 25 نفر تو 90متر جا ول بخوریم و23 نفر بخوابیم.دلم می خواد دوباره با نهال برم سفر،دوباره یهویی سروش رو ببینم.دلم سفر های نمک آبرود رو میخواد.دلم پریارو،سلمارو،آرزو رو،نیلوفرها رو،حسین ر و،نیما رو ،فراز رو،رسول رو ،نگین رو،بابک رو،میلاد رو،مانا رو ،مرضیه رو،مهدیه ها رو،سارا رو ،پویا رو،صبا رو ،اکی رو،سروش رو،ریحان رو،مهراد رو ونهال رو میخواد.

سه هفته وقت دارم تا هر چیزی رو که میخوام تو دلم و قلبم جا بدم.سه هفته واین همه کار.دلم اتاقمم میخواد،سازم رو میخواد وخیلی چیزای دیگه.تاتر شهر،چهار راه ولی عصر،مولوی،انقلاب.سه هفته وقت دارم.دلم مهمونیای خودمون رو میخواد.مغزم پر پر و من فقط سه هفته وقت دارم.امیدوارم وقتم بیشتر شه امیدوارم.

یعنی باید با همه ی همه ی این کسا و چیزا خداحافظی کنم؟؟؟؟یعنی باید بگم خداحافظ تهران!خداحافظ ایران!؟؟

خداحافظ تهران

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت9:47 بعد از ظهرتوسط نرگس فکری ارشاد | |

چند دقیقه پیش یه خبری شنیدم که همیشه ازش ترس داشتم.

ترسی که داره به واقعیت می پیونده.

ترک تهران عزیزم.

همه ی بدنم داره میلرزه،گلوم پر بغض،در یک لحظه هر چی انرژی داشتم تخلیه شد.

پس من چی میشم؟یعنی بدون تهران خوشگلم و دوستام میشه؟؟؟؟

نهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت9:8 بعد از ظهرتوسط نرگس فکری ارشاد | |

خدا جونم به خاطر لطف بزرگت ممنونم.

حالا راحت ترم.

حالا دیگه کم تر نگران و دلتنگم.

ممنونم خدااااااااااااااااااااااااااااااااااا

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت1:43 بعد از ظهرتوسط نرگس فکری ارشاد | |

باید فکر کنم فکررررررررر.اگه بتونم.

خ س ت ه گ ی.

خستم، کلافم از دست این خستگی لعنتی.

+نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386ساعت8:53 بعد از ظهرتوسط نرگس فکری ارشاد | |

دیگه مغزم گنجایش نداره.کمک میخوام.کمک.خدام و میخوام.
خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا.
دلم برای خیلی ها تنگه.خیلی از آدما.
دلم برای اون نرگس شاد الکی خوش خنگ،احمق تنگ شده.یعنی میشه دوباره بیاد پیشم؟
میشه دوباره اون نرگس رو ببینم؟میشه دوباره دوستای نازنینم دورم باشن؟میشه دیگه دلتنگ و ناراحت و نگران نشم؟
بازم ریختم بهم نمیدونم چرا.شاید به خاطر حرفای یه آدمی که حس کردم درست میگه.
تا یک ماه دیگه میشم یه دختر 18 ساله.یعنی بازم میتونم زندگی کنم؟توانایش رو دارم؟اجازش و چی؟

تا چند هفته ی دیگه یه سال از زندگیم تموم میشه و من وارد یه ساله جدید میشم.با کلی خستگی و ناراحتی و نگرانی.نگرانی برای خودم و دوستام.نگرانی.

خستگی خستگییییییییییی.

+نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت11:16 قبل از ظهرتوسط نرگس فکری ارشاد | |

هر کاری کردم مشکل دو رنگی نوشته حل نشد.ببخشد.


وای که دم دمای صبح بیدار بودن چه کیفی داره.

صدای گنجیشکا،اون آسمون خوشگل،سکوت خونه ی قشنگت.دودو زدن بین دو پنجره اتاقت با چشمات به دنبال یه آدم خیالی که هم ترسوندت و هم برات یه سرگرمیِ جالبه.

وای خدا چه کیفی داره صدای چندتا گنجشک که مثل رئیس های پادگانن و دارن با صدای سوتشون بقیّه رو از خواب بیدار کنن و می گن پاشین باید پست رو تحویل گرفت و شهر رو از خواب بیدار کرد.

وای که چه کیفی داره وقتی دراز شدی تو رختخوابت و پتو رو تا دم چشات کشیدی بالا بدون ترس از اینکه الاً مامانت می یاد و پتوت رو میزنه کنار و میگه باز عرق می کنی و اگر عرق کرده باشی پاکشون میکنه و تو با خیالی آسوده و سر خوش از پنجره اتاقت که یکیش مالِ توِ فقط تو،به آسمون خوشگل نگاه میکنی و شاهد تغییر رنگش از سیاهی به سفیدی هستی.
وای که چه کیفی داره زیر نظر گرفتن تغییر پست آسمون.وقتی باز ماه و خورشید با حسرت به هم نگاه می کنن که بازم نتونستن حتّی برای چند لحظه کنار هم باشن.وقتی خورشید داره می خنده ولی ته قلبش ناراحته که باز نتونست با بچّه های ماه بازی کنه.و وقتی فکر می کنه شبم باز تاریکیِ کوچه های آسمون و خستگی خودش اَمون نمی ده تا با بچّه های ماه بازی کنه و تو خیابونای آسمون با هم بدون و پشت ابرها قایم شن یهو غم تمام وجودش رو می گیره ولی با تمام سخاوت و مهربانی با گرما نور خودش به زمین سلام می ده.

وای که چه کیفی داره.

دلم می خواد همین الاً سازم رو درارم و بزنم.بزنم و بزنم.

برای گنجشک ها،برای رئیساشون،برای تغییر پست این آسمون،برای ناراحتی ماه،برای سخاوت خورشید،برای خونه ی خوشگلم،برای شهر گنده و دوست داشتنیم،برای مامانم که عاشقشم،برای خواهرم که بهترین کسمِ و باید یواش یواش پاشه و با این که ساعتش زنگ زده ولی کافیه یه مداد بیفته زمین تا جیغش بره هوا،برای بابام که بعید میدونم صدای سازمو بشنوه،برای مانا به خاطر اون حرف قشنگش،برای بیدار کردن تهران خوشگلم از خواب که شده حتّی برای یک بار با صدای جیغ جیغ ساز من از خواب پاشه،برای پاهام که بدجوری خواب رفته،برای حسین،برای رسول،برای پویا و برای سروش به خاطر تموم مهربونیاشون،برای همه ی همه ی دوستام،برای دخترک فال فروش،برای فراش مهربونی که صدای خش خش جاروش تمام شهر رو پر کرده،برای خدای خوشگلم که کلّی عاشقشم و این صبح خوشگل و هرچی که دارم از اون دارم،برای خودم و برای اتاقم و برای این سکوت و این صبح خوشگل.

برای تموم دخترای 17 ساله جهان،برای خیابون خوشگلم،برای موش هاش که تا حد جون آرزوی مرگشون رو دارم،برای اون ساختمون خوشگل،برای تک تک جای پاهای خودم وبهترین کسام تو خیابون خوشگلم و این شهر گنده،برای پتوی آبی خوشگلم،برای همه یِ همه ی سیب های سبز وسرخ جهان،برای هو هو ی خوشگل دم صبح و باد گرم و خنک صبح گاهی

ولی به جاش باتمام ولع مینویسم و دلم رو خوش میکنم به آهنگ 

FATHERDکه همینجوری داره تو گوشم می زنه و منو تو کوچه های شهر می گردونه واین شب و صبح رو خوشگل تر می کنه.

وای که چه کیفی داره.

سلام تهران!

+نوشته شده در جمعه نهم آذر 1386ساعت10:52 بعد از ظهرتوسط نرگس فکری ارشاد | |

مغزم دوباره شده مثل یه صفحه ی بزرگ سیاه .سیاهِ سیاه با یه نقطه قرمز.نمی دونم کوچیکه یا اینکه بزرگ ولی فکر کنم از دفعه های قبل بزرگ ترِ بزرگ تر و حتی نمیدونم چیه.شاید یه فکر بیخود.
فکر به..............نمیدونم.
.یا شایدم یه جرقه،یه جرقه خوب روشن.مثل یه مداد پاکن که همیِ این صفحه رو پاک کنه.پاک پاک، تمیز تمیز.خیلی خستم خیلی از همه چیز، از همه کس شاید.از.....................من خستم.خیلی خسته.خیلییییییییییی.امیدوارم ایندفه مغزم پاک پاک شه و دیگه هیچوقت سیاه نشه.سیاه0
خستم از همه چیز دلم حسرت خیلی چیزا رو میکشه.بزرگ و کوچیک.حسرت یه صبح زود وقتی هنوز آفتاب نزده که من پیش دریا باشم.با یه چادر نماز.صبح زود لب ساحل که هیشکی نباشه من باشم و سازم وجفت پاهام و گوشام و صدام با یه انرژی زیاد.

دلم میخواد برم پیش دریا خانوم ساز بزنم،گریه کنم،دعا کنم،بدوم،جیغ بزنم.گریه کنم با حق حق های بلند.برای همه ی خستگیام،برای دلتنگیام،به خاطر دلتنگی و نگرانی برای یه دوست ناب0تا دریا با همه ی مهربونیاش منو توآغوش بگیره.

تا دستام جون داره ساز بزنم،تا میتونم جیغ بزنم،تا پاهام توان داره بدوم تو ساحل وشلپ شلپ کنم تو دریا و هیچی هم جولم رو نگیره حتی زخم های دوست داشتنی دریا تو پاهام،تا میتونم بلند بلند دعا کنم به خاطر همه یه خستگی ها و مشکلاتم، برای شنیدن یه خبر؛ حتی کوچیک درباره ی یه دوست،یه انسان دوست داشتنی وناب تا این آرامشم زیبا تر شه و نماز بخونم وتا میشه به هر چی صدای آرامش بخش دم صبح گوش بدم،تا چشام جون داره و صدام در میاد گریه کنم،بلند بلنددددددد و هیشکسم نباشه تا جولوم رو بگیره فقط دریا باشه وخدام تا به دعا هام گوش بدن،گریم رو؛دویدنم وجیغ زدنم وساز زدنم رو وخم و راست شدنم برای خدام به خاطر همه ی مهربانیاش رو ببینن و گوش بدن و هیچ اعتراضیم نکنن فقط بغلم کنن تا من راحت تر و بلند تر و تند تر، گریه کنم ،جیغ بزنم، بدوم ،دعا کنم،نماز بخونم و ساز بزنم .بعدم خسته از این همه انرژی که ازم رفته خودمو پرت کنم رو ماسه های ساحل بی غل و غش بدون اینکه نگران چیزی باشم.از جام جمب نخورم یه آهنگ آروم بذارم توگوشم و چشامو ببندم.ببندم و بازشون نکنم تا اینکه گرمای خورشید نوازشم کنه.اونوقته که چشامو باز کنم و زل بزنم تو چشم های نداشته خورشید. از جام بلند شم و بشینم روماسه های داغ و بعدشم برم صورت پر از اشکم رو با آب دریا بشورم.سازم رو جمع کنم و قبل از اینکه کسی پیداش شه و کسی هم از خواب پاشه برم سمت خونه.

پاورچین پاورچین برم تو رختخوابم و تو دلم تا میتونم بخندم و گریه کنم و امید وار باشم که دیگه هیچوقت هیچوقت حالم بد نشه.دلتنگ و نگران نشم ؛خسته نشم از هیچ چیز و هیچ کس0

ازهیچ چیزو هیچ کس.....................................

+نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت7:55 بعد از ظهرتوسط نرگس فکری ارشاد | |