تبليغاتX
داستانک های من

داستانک های من

دل نوشته های یه دختر 18 ساله

دیشب تولدم بود.هیچ اتفاق خاصی نیوفتاد.فقط 5نفر یادشون بود؛فقط 5 نفر مثل اینکه با رفتنم همه من رو یادشون رفته.
دیگه مهم نیست،مهم اینکه من 1 سال دیگه هم بزرگ شدم،مهم اینکه یه سال سال پر مشغله رو گذروندم ویک سال دیگه هم منتظرمه.

مهم اینکه مراسم تولد چند وقت پیش به دست مریم اجرا شد؛پس حتماً من بزرگ شدم.

مهم اینکه یک سال دیگه در انتظارم................................

+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت1:44 بعد از ظهرتوسط نرگس فکری ارشاد | |

فقط۷ روز مونده۷ روز و کلی کار،کلی خداحافظی.چند روز آخر هفته روز خداحافظی.خداحافظی از بهترین کسام.مدادتراشای صورتی،دوست های خواهرم؛ گلنار که حالا از بهترین دوست های من شدن،فامیل پدریم؛تندیس جونم،مامان نهالم.
امروز دیدمش به بهانه ی تحقیق کمال الملکم دلم نمیخواست خودم و از بغل و شونه های گرمش جدا کنم.

دلم نمی خواد خودم و از بغل گرم تهران نازنینم وآدمای دوست داشتنیش جدا کنم.

جمعه خاطره ی شمال یه هفته ایم رو تو یه بعد از ظهر با خانواده ی پدریم تکرار میکنم،شاید با آدم های بیشتری.
میگما....اگه نشه چی میشهههههه!!!!!!!!!!

+نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت10:13 قبل از ظهرتوسط نرگس فکری ارشاد | |

فقط ۲ هفته مونده.۲هفتهههههه


بالاخره بعد از 10 سال گونی منم رسید.گونی که به خاطر دوری من از خاله م و خوانوادش قرار بود که دوخته شه،که حالا دوخته شد.قرار من خودم برم ایتا لیاواز اونجا برم تو گونی که خاله ام می ده  به یکی از شوهر خاله هام،برم توشو برم آمریکا.با 2 تا گونی که شاید 35 کیلو توش جاشه هم من میبرم ولی من کلی خاطره میخوام با خودم ببرم.فکر کنم باید جایه قلبم رو بزرگ تر کنم خیلی بزرگتر.فکر میکنین با این همه خاطره تو گونیی که خاله م میده جاشم؟؟؟شاید یه سری از خاطره هام رو مامانم وگلنار برام آوردن.آخه اونا دوباره میان به تهران خوشگلم و بعد میان اونجا.منم میخوام.

میخواممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم.

 

+نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت9:36 قبل از ظهرتوسط نرگس فکری ارشاد | |