تبليغاتX
داستانک های من

داستانک های من

دل نوشته های یه دختر 18 ساله

این نیمچه شعر ماله خیلی وقت پیشه،یه روز پاییزی خوشگل تو خیابون گیشا،من تو ماشین بودم که یهو دیدم چند تا برگ خوشگلِ نارنجی  ازدرخت رقصیدن و اومدن پایین.صحنه ای که شاید آدم کم ببینه و یهو این نیمچه شعر از مغزم پرید بیرون، همین..........


برگها میریزند
با سمفونی ای موزون

تا بمیرند
و چه زیباست این رقص هماهنگشان.....

+نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت11:52 بعد از ظهرتوسط نرگس فکری ارشاد | |