تبليغاتX
داستانک های من

داستانک های من

دل نوشته های یه دختر 18 ساله

خیلی حرف زدم ولی بازم نتونستم اون حرفی که دلم می خواد و بزنم.اینجور موقعه ها نوشتن خوبه ولی نمیشه انتظاری از حاصلش داشت چون چیزی نیست جز یه سری کلمه در هم بر هم که فقط برای اینکه آروم شی از مغزت پرتش کردی بیرون،فقط همین. شما هم فکر کنیدکه این نوشته چیزی نیست جز درد و دل یه دختر ۱۷ ساله.


دلم میخواد براش بنویسم ولی.....نوشتنم نمی یاد.دلم میخواد براش بنویسم که شاید آروم تر شم،که شاید این خبر و باور کنم.باور کنم  که یک بازیگر خوب دیگه هم از اهالی سینما کم شد.نوشتنم نمیاد و باور نمیکنم چون انتظارش و نداشتم.

همین یک سال پیش بود که تو جشن خانه سینما برنده شد و من هم برای موفقیتش خوشحالی کردم و همون فرداش بود که از یه دوست عزیز شنیدم حالش خوب نیست و برای بیماریش غصه خوردم و از ته دل دعا کردم تا  حالش خوب شه و یک وقت از پیش ما نره اما حالا...

شاید باور نمی کنم چون خبری از بستری شدنش نداشتم و انتظاری برای از دست دادنش.

وقتی این خبر و با چشم های خودم دیدم شوکه شدم،طبق آدتم به یک سایت هنری سر زدم تا خبری بگیرم از خوبی های هنر،از موفقیتاش از اتفاقای خوبش ولی انتظار نداشتم خبر مرگ یه بازیگر ناب و ببینم.کسی که تو کل جشنواره فجر با اون گویش شیرینش هر۲ساعت یک بار مردم و به خنده وامی داشت  و من و پر میکرد از غرور برای دیدن تصویر با ابهتش روی پرده جادویی  سینما و پر از غصه  به خاطر  خنده های مردم برای اون گویش شیرینش.وقتی قیافه شیرینش و میدیدم یه لبخند گنده می زدم و براش آرزوی زندگی ای خوب و سرشار از سلامتی میکردم.

دوست ندارم این خبر و باور کنم دلم میخواد یه دروغ باشه،یه دروغ تلخ خیلی تلخ یه دروغ که با لو رفتنش از شادی هم بخندم و هم اشک شوق بریزم. ولی مجبورم باور کنم اون  مرد دوست داشتنی دیگه پیش ما نیست،باید باور کنم که دیگه نمیتونم یه هنرمندی دیگه ازش،رو پرده سینما ببینم،باید باور کنم دیگه اون پیر مرد شیرین و دوست داشتنی اتوبوس شب بین ما نیست و صد تا چیز دیگه که باید باور کنم ولی دلم  نمی خواد که باور کنم.

  دلم میخواست الان اونجا بودم و میتونستم  تا خونه جدیدش بدرقش کنم.

ولی حالا دلم میخواد از  ته قلب براش یه دعا خوشگل کنم.شما هم یه دعای مخصوص برای خسرو شکیبایی عزیز کنید و با یه فوت بفرستین سمت اون و خدا و اگه دلتون خواست دعاهاتونو به منم بگین.

خدا جونم اون تو این دنیا خیلی آدم مهمی بود اون جا هم مهمش کن،تو که انقد بخشنده ای اگه کارنامش یه چند تا نمره کم داشت تا ۲۰ شه  بذار به حساب شیطنت یه آدم بزرگ و ببخشش کارنامه خوشگلشو بده به دست راستش.

+نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت10:34 قبل از ظهرتوسط نرگس فکری ارشاد | |

به طرز بدی شروع به خظبل نویسی کردم هییییییییی،تاثیرات خارجس احتمالا وذوق زدگی شدید.رفع میشه ایشالا


دارم خفه میشم از شادی بالاخره بعد از یک ماه و شش روز شناسنامم از دست پلیش نیویورک زاد شد و بعد از این همه وقت فهمیدن که من و آن یک تیکه ورق قرمز عکس دار خطرناک نیستیم.در واقع باید بفهمند که هرچیزی که اسم ایران روش باشه خظرناک نیست .مهم این بود که من رو از مدرسه تابستونی معاف کنن که موفق شدن تبریک میگم بهشون در ضمن من یک چیز خیلی مهم یاد گرفتم و آن این است که:بابا دی.اچ.ال و ت.ام.ت و این جور شرکتا خرابن به درد نمی خورن و کلا الکی راجبع به سرویساشون حرف میزنن و میگن ما بسته رو 3 روزه می یاریم.،بهتره که آدم بستش و بده پست آدی بیاره پولشم بذاره تو جیبش حالش و ببره .پس من انسانی جاسوس و خطرناک نیستم برای دوستی با من بشتاپید و دوستیتان را با من حفظ کنید

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت10:49 بعد از ظهرتوسط نرگس فکری ارشاد | |

داشتم عکس های بچگی هام میدیدم که دوباره یاد این داستان همیشگی افتادم لوسه ولی بامزس.


زمانی که من پا در این جهان گذاشتم لبی بیش نبودم ، البته کوتاه،خپل و بسیار زشت . در واقعه لبی را به مادر من دادند تا به او شیر بدهد. در همین راستا بنده نزدیک 3 ماه کودکی بی اسم وبی هویت بودم چون خوانواده قصد داشتند اسم من را رعنا بگذارند و بعد از دیدن من منصرف شدن ، البته به خاطر من چون بعد ها که بزرگ میشدم و به مدرسه میرفتم دختری بودم به اسم رعنا و کاملا بی شباهت به معنی اسمم.

بعد ها که خیلی بزرگ شده بودم یعنی تقریبا 1 سال پیش یکی از دوستان مادرم به من گفت:آیا میدانی که من اسم تو را نرگس نهادم؟من با تعجب اعلام کردم خیر و من تا حالا خیال میکردم که اسم مرا مرضیه نامی گذاشته است.او گفت هنگامی که تو 3 ماه بود در شکم مادرت بودی من بر شکم نیر دست گذاشتم و گفتم که اسم این کودک نرگس است و این شد که من متوجه شدم از اول نرگس بوده ام والکی نزدیک به 3 ماه کودکی بی اسم و هویت بودم.

همیشه خواهر من فکر میکرد من خواهر او نیستم چون لبی داشتم گنده وتک که در جد در جد خوانواده پدری و مادری لنگه نداشت تا همین دو سال پیش هم خواهرم با تعجب از من و لبم حرف میزد و البته بنده هم همیشه با تنفر از لبانم یاد میکردم و میکنم.اما چند سال پیش که ما به خانه ی پسر خاله پدرم رفته بودیم ناگهان متوجه شدم که گلنار که همان خواهرم است هی با یک عکس قراضه به این ور و آن ور میرود و جویای صاحب عکس است بعد از دقایقی متوجه شدیم که آن خانوم خاله پدرم بوده و نتنها خاله پدرم بوده که حتی لبان من لنگه لبان او بوده و این شد که معمای قیافه من بعد از16 سال حل گردید.

+نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت9:43 بعد از ظهرتوسط نرگس فکری ارشاد | |

امان از دست این تکنولوژی،انگلیسی،درس و زندگییییییییی


برای جلوگیری از معتاد شدن دوباره  بنده به اینترنت و علافی بیش از حد روزی ۵ ساعت انگلیسی میخوانیم   چون قرار است بنده تنها وکیل خاندان فکری ارشاد  و البته فراهانی در خارجه بشوم.

 در همین راستا باز تکنولوژی را باز  بد و مخرب اعلام میکنیم،جز روزی 1ساعت چون ماه عسل تمام شده است و زندگی ای سخت  و روشن در پیش روست...........

آیا من موفق خواهم شد؟؟؟؟؟

+نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت2:27 قبل از ظهرتوسط نرگس فکری ارشاد | |

گربه هه دستش به گوشت نمیرسید می گفت:اه اه بو میده.


به کمپ میرویم تا در جوار خرس ها,انبوهی از انسانها,حشرات موضی و ساحلی داغان به آرامشی ناب و دست نیافتنی برسیم و در همین راستا  تکنولوژی را به مدت ۴روز بد مخرب والبته دست نیافتنی اعلام میکنیم

+نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت5:48 بعد از ظهرتوسط نرگس فکری ارشاد | |

دوباره خستم و کلافه و این اولین باره که دور از وطنم و بعد از ۲۴ روز دوباره اینجوری میشم و این خیلی خوبه ۲۴ روز  پشت هم عالی بودن  و این تو 3 سال اخیر سابقه نداشته احتمالا!!!!     


خستم خیلی خسته انقد خسته که کوچکترین تنشی بهمم میریزه حتی واق واق کوکو که چند دیقه یه بار دلم رو میریزه تو دهنم.این سرماخوردگی و این بی کاری کلافم کرده دلم کلی هیجان و تغیر میخواد و کلی آرامش. سر دلمم اون اولاش یکی از دوستای گلم و میخواد یه بنفش جذاب یه هاله نازنین و فکر کنم فقط اون و می خواد.کلافم و در تعجب که چرا دلم برای کسای دیگه تنگ نشده حتی برای بابام.فکر کنم تنگ شده ولی مثه وقتی که ایران بودم ولی برای باباممممممممم................ این چه معنی میده من؟ دوست ندارم که اینجوری باشه.

شاید این کمپ چند روزه وسط کوه و تو طبیعت برام خوب باشه تا کلی سرحال بیام.کلی تازگی ببینم و چند روزیم از کوکو صداهای ناگهانی نشنومم.

راستی من چرا خسته و بی حالم و چرا دلم تنگ نیست؟مخصوصا برای بابام؟

+نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت7:15 قبل از ظهرتوسط نرگس فکری ارشاد | |