تبليغاتX
داستانک های من

داستانک های من

دل نوشته های یه دختر 18 ساله

نوشته ی جدیدی نیست.شاید مال خیلی وقت پیش ها ولی حس من هنوز تغیر نکرده عاشق زیر بارون بودنم.چه تننهایی چه با بهترین آدمای زندگیم.با تک تکشون الان چند وقتیه من و بارون تنها ییم بدون هیچ آدم خاص و نابی.امسال بیشتر از همه دلم یه بارون میخواد با یه دوست ناب رنگ رنگی.

دلم میخواد که بارون بیاد و خودم و ببینم و یه دوست بنفش.دلم میخواد من نارنجی باشم و درکنار بنفش ناب و خواستنیم.

اصلا این نوشته مال اون بنفش ناب و دوست داشتنی.برای هاله رنگ رنگیم که یادم آورد من چه رنگیم.

راستی این منم نرگس یه نارنجیییییی دلتنگ.


بارون می یاد خیلی تند چترت همراته بازش میکنی  و به راهت ادامه میدی.یه حسی داری،دوست داری چترتو ببندی و زیر بارون راه بری.یه شیطنت کوچولو.دورو ورتو نگاه می کنی چترتو میبندی و میذاری تو کیفت که اگه کسی دیدت بتونی بگی چتر ندارم.دلت میخواد بیشتر از همیشه راه بری پس آروم میری و راهت رو دور میکنی.حس خیلی خوبیه خیلی خوش میگذره ولی یواش یواش خیس میشی .وقتی میرسی خونه خیس خیسی یه موش آب کشیده.هر چی زنگ میزنی کسی درو باز نمیکنه.چه خوب،کسی خونه نیست پس حرفی نمیشنوی.مثل:مگه دیوونی دختر،این چه کاریه،زود میری تو خونه خودتو تو آینه نگاه میکنی،کلی میخندی.  لباساتو عوض میکنی.عطسه مکنی.سر ماخوردگیت شروع شد.دلت میخواد بخوابی.یه چایی داغ درست میکنی و میری زیر پتو.الان سه روز  زیر پتویی.حالت خیلی بده تب کردی.تا تو باشی از این شیطنتای کوچولو نکنی!

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت7:9 قبل از ظهرتوسط نرگس فکری ارشاد | |