تبليغاتX
داستانک های من

داستانک های من

دل نوشته های یه دختر 18 ساله

احتمالا از ابن به بعد برای هر متن یه عکس در مورد متن در"درباره ی من" میذارم.چون از اول شروع کار وبلاگ عکسی نذاشتم ترجیح میدم به همون کار ادامه بدم و عکس مربوط به نوشته رو در "درباره ی من"بذارم.

توضیح عکسی که در درباره ی من گذاشتم:ولنتیر های childeren of perjia(کودکان ایران زمین) تا تونستم لبخندم و گنده کردم برای کوچولوهای سرزمینم.


حس خوبی بود،وقتی فکر میکردم با این یه پاپ کرن و پشمک و بقیه چیزهایی که درست میکنم ممکنه چند تا بچه خوشحال شن غرق شادی میشدم.از صبح تا عصر عین یه توپ این ور و اون ور پریدم.خسته شدم ولی مهم نبود این 1 روز تا سال دیگه برنمیگشت.وقتی مسول های اون انجمن ازم تشکر میکردن کیف میکردم.به تیشرتم نگاه میکردم میگفتم:من دارم برای این ها کار میکنم.وقتی شنیدم یکی از آدم های اون جا به مسول غرفه ای که من توش کار میکردم گفت نرگس خیلی کار میکنه،داشتم کیف میکردم و بچه های ایران زمین و میدیدم که بهم لبخند میزنن.

4 ماه پیش که اومدم اینجا خالم بهم یه تیشرت داد که روش نوشته شده بود:walk for childeren

تا تیشرت و گرفتم گفتم خوب کی بریم راه بریم؟خندیدن و گفتن میریم حالا.4 ماه گذشت مثل باد؛یه خانمی زنگ زد بهم و گفت،من دوست خالتم به من گفتن که تو دوست داری تو برنامه ی wallk for childeren,ولنتیر(داوطلب)باشی.کسی چیزی به من نگفته بود ولی من ذوق کردم یه بله محکم فرستادم اون ور خط.همیشه دوست داشتم تو این جور برنامه ها شرکت کنم و یه جوری به آدم های نیازمند کمک کنم.

هیچ وفت فکر نمیکردم که بتونم  با کاری مه تو آمریکا میکنم به بچه های ایران کمک کنم.

یکشنبه 5 اوکتبر در مریلند یک نهاد غیر دواتی به اسم کودکان ایران زمین برنامه ی خیریه داشت.یه راه کوتاهی برای بچه های ایران میرفتن و هر پولی که از برنامه های اون روز در میومد به نفع اون بچه ها در ایران صرف میشد.این نهاد تا به امروز یه مدرسه به اسم خانه مهر و یک بیمارستان در زابل ساخته.و به چند خانواده و دانشجو ایرانی هم در مریلند کمک میکنه.

اون روز یکی از بهترین روزهای زندگیم بود،دلم خواست اون روز و ثبت کنم.

+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت0:48 قبل از ظهرتوسط نرگس فکری ارشاد | |

متن رو که بخونبد متوجه میشید باید یه عکس همراه نوشته باشه.فعلا نتونستم عکس رو تو متن بذارم برای همین تو معرفی وبلاگ گذاشتم.شاید بعدا اضافه کنم.


چقدر زود گذشت،یعنی 4 ماه که من دوستای نازنینم رو ندیدم؟یعنی 4 ماه که تنهایی تو خیابون انقلاب راه نرفتم؟یعنی 4 ماه که صد بار صد بار فیلم های الکی سینما رو با هاله و بقیه ندیدم؟یعنی 4 ماه که تنهام؟4 ماه شد به این زودی؟4 ماه که بابام و ندیدم و هنوز دلتنگش نشدم؟4 ماه که تو آمریکام و هنوز نفهمیدم تو آمریکام یا ایران،یا اصلا من کجام؟4 ماه شد و من صبح به صبح به جای این که پاشم برم پونک و بعد صادقیه تا برسم به مدرسه نیکان؛میرم سر تاپریچ درایو بقل دریاچه منتطر اتوبوس میمونم تا برم کلارکسبرگ؟یعنی به جای اینکه اون مانتو و مقنعه رو بکنم تنم باید از شب قبلش فکرکنم که فردا چی بپوشم تو مدرسه تا خوب باشه.هر روز مهربونی معلم ها و بد رفتاری شاگرد هارو میبینم و نمیفهمم که من دیگه تو ایران نیستم.این همه فر ق و میبینم و هنور گیجم؛فکر میکردم که اگه مدرسه ها شروع شه راحت تر میشم و میفهمم کجام.ولی هرروز کم تر میفهمم و هل میشم تو این محیط بدون اینکه بفهمم چی شد.4 ماه شد و من پر علامت سوالم،علامت سوالایی که پشتش یه عالمه سوال خوابیده.یه عالمه سوالی که با جواباش نمیتونم خودم رو قانع کنم.

یه تصمیمی گرفتم،هر ماه اول ماه میلادی و 12 ماه ایرانی وبم آپ میشه با یه عکس جدید تو همون روز و شاید یه عکس از ماه قبل یا ماه اول ورودم به آمریکا .برای این که یادم بمونه چی شد که این شد ،دلم میخواد این تغیرات و ببینم و بیشتر از اون دلم میخواد اون هارو تو وبلاگم ثبت کنم و با دوستام درمیون بذارم.دلم میخواد نظراتون رو بخونم.دلم میخواد بدونم تغییر کردم،نکردم.چه از لحاظ قیافه و چه از لحاظ اخلاق و حرف زدن.با اون هایی که چت میکنم یه چیزایی میگن دلم میخواد اون حرف ها ثبت شه.و شاید هر ماه ضمیمه اون عکس یه نوشته هم باشه از حسم.از حس اون روزم و حال و هوام.

شاید این کارم مسخره باشه؛ولی من دوست دارم این کار و انجام بدم و امیدوارم که مثل بقیه تصمیم هام نصفه نمومه.

شاید این کار باعث شه هم به آرزو ها ی دلم برسم و هم به سوالام.

پینوشت 1:عکس سمت راست مال چند دقیقه بعد از ورودم به آمریکاس در فرورگاه دالاس ایرپورت مریلند.

پینوشت 2:عکس سمت راست خیلی جدید نیست،ولی جدید ترین عکسی بود که داشتم.

پینوشت 3:سعی میکنم که عکس متن رو عوض کنم و یه عکس جدید بذارم.

پینوشت 4:کمال تشکر را از استاد استادان محسن محسن دوست اخلاق کمکی رضا پور داریم به خاطر لطف گنده و کلاس آموزش فتوشاپ اینترنتیشون در باب چسبوندن عکس گل هم دیگه که امیدوارم شاگرد قابل تحملی بوده باشم.

پینوشت5:چاق شدم،چاق شدم،چاااااااااق شدم.

پینوشت 6:داره از این پینوشت خوشم میاد هیییی.

پینوشت7:نظر،نظر،نظر.

پینوشت8:می گن تا سه نشه بازی نشه؛ولی این هشت تاشددد.

پینوشت :همین دیگه.

پینوشت 10: دارم خزعبل نویس میشمم

پینوشت11:گفتم اینم بذارم یهو؛مگه 11 دل نداره؟داره به خداااا

+نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت1:52 قبل از ظهرتوسط نرگس فکری ارشاد | |

چند وقتی میشه که از تولد این دوست نابم گذشته ولی هرروز ی که میاد و من هنوز دارمش برای من تولدشه و انگار دوباره متولد شده.


امروز يک سال از ديروز بزرگتر شدي 

مي دانم
چشمانت انتظار هديه اي را قدم مي زند

هديه اي خواهم داد
جعبه اي مملو از واژه هايي قشنگ

گذشت،مــــردانگي ، مــــروت ،دوستـــــي ومحبت

روزي که آن را باز کردي

شاید موهایت به ميهماني آسياب رفته باشند

و شايد بزرگ شده باشی
بزرگ وبزرگتر از ديروز

فقط بدان که به يادت بودم هستم وشايد باز هم باشم؟

ویا

و شاید من نباشم و به مهمانی خاک رفته باشم

به یک انبار تاریک تاریکتر از دیروز

دلم میخواد بدونی که چقدر از داشتنت و بودنت در کنارم خوشحالم،دلم میخواد بدونی چقدر خوشحالم که خدا یه فرشته کوچولو مهربون و پرت کرد تو این دنیای شلوغ پلوغ و از میون این همه آدم تو رو تو راه منم گذاشت.

انگورک من،آرزو جونم،جوجو کوچولو ی بزرگ تولدت مبارک.

برات کلی آرزوهای خوب میکنم،دلم میخواد به همه ی آرزوهای خوشگلت برسی.

انگورک برات آرزو میکنم که تو زندگیت به یه آرامش خاص برسی،یه آرامش ناب و دوست داشتنی.

دوست همیشه دوستم،دوست مهربون و دوست داشتنیم.فرشته کوچولو تولدت مبارک

تولد دوبارت

+نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387ساعت3:11 قبل از ظهرتوسط نرگس فکری ارشاد | |