|
این نوشته به دلیل ضایگی فراوان پسنوشتم داره!
یک:این اولین نوشته منه،پس انتظاری نمیشه ازش داشت. دو:یه بار دیگه هم گذاشته بودمش ولی عکس بود سه:امروز دوباره گذاشتمش چون یه دلیل داره.امروز تولد یه دوست عزیز،کسی که اگر اون نبود شاید منم نمیتونستم به آرزوم برسم و بتونم یه روزی بنویسم یا حداقل نه خیلی زود! یه دوست مهربون،یه هنرمند یه نویسنده،یادم وقتی گلنار نوشتش و خوند یهو گفتم منم دوست دارم بنویسم ولی نمی دونم چجوری شروع!همینجوری که رو یه صندلی لهستانی نشسته بود و عقب و جلو میشد یهو یه دستگیره رو گرفت و گفت: از هرچی میشه شروع کرد،از این شروع کن! شده بودم یه علامت تعجب گنده،رو زمین نشسته بودم همینجوری هی به اون دستگیره نگاه میکردم.هیچی نگفتم فقط شاید تو دلم گفتم مگه میشه؟بی خیال! چند وقت گذشت و یه روز خودم و دیدم جلو اون دستگیره زل زده بودم بهش و خودکار و رو ورق میکشیدم!گذشت این نوشته رو دیدم رو میز معلم ادبیات با کلی تشویق!باز گذشت و این نوشته رو دیدم تو روزنامه مدرسه با کلی غلط و تغییر!شده بود یه جزوه آموزشی!گذشت مجله رو این خونه اون خونه دیدم!هر چی میگفتم بابا جون اینا بده ضایه است فایده نداشت! گذشت و گذشت و گذشت.... من شدم یه نرگس بزرگ با کلی حس و کلی نوشته که عاشقشون بودم و به تک تکشون افتخار میکردم.همیشه این نوشته،اولین نوشتم گوشه ذهنم بود همیشه دلم میخواست این نوشته رو برای اون دوست بخونم و ازش تشکر کنم بهش بگم اگه اون حرفش نبود شاید منم نمیتونستم بنویسم.نوشتنم برام میشد مثل بقیه کارام و پشت گوش می افتاد.نوشتن تو زندگیم خیلی به من کمک کرد یه مسکن بود برام.من لحضه های سخت کم تو زندگیم نداشتم هر وقت بهم میریختم نوشتن نجاتم میداد! ممنونم ازت دوست نارنین! تولدت مبارک آقای بازیگر! و این هم از این: من یک دستگیرم که به یک کمد چسبیده ام. الان 17 سال است که با این خانواده زندگی میکنم،مدتها است که از دست دختر کوچک خانواده خسته شده ام،نه فقط من بلکه دستگیره ای دیگر کمد هم که در این خانه هستند از دست او ناراحتند.چون تمام مدت به ما دست می زند،مارا بالا پایین میکند و بدنمان را درد می آورد.همیشه همه می آیند و به ما دست میزنند چون همه وسیله ها در کمدهایی هستند که ما روی آن چسبیده ایم و زندگی میکنیم.راستی!ما در واقع یک کتابخانه بزرگ هستیم که هفت یا هشت تا قفسه داریم،همه می آیند و ما را با فشار بیرون میکشند و از توی کمد ها کتاب و وسایل دیگر برمی دارند.من که از همه بزرگتر هستم بیشتر از همه به سراغم می آیند ولی مدتی فقسه ام(همان که رویش زندگی می کنم)مال کسی شده بود که خیلی خوب از من نگهداری میکرد و به غیر از خودش کسی اجازه نداشت به من دست بزند. این شد که همه ی کمدها و دستگیره ها به من حسودی می کردند. راستی!این دختر خیلی دوست داشت که داستان بنویسد.از قضا یک روز یکی از دوستانش به من اشاره کرد و گفت:از همین شروع کن.دختر گفت چه جوری؟!دوستش گفت:به این کمد جان بده و از زبان آن حرف بزن! آنها فکر می کنند که فقط خودشان جان دارند و ما را بی جان فرض می کنند و با ما بد رفتاری می کنند.امیدوارم که آن مهمان برگردد و یا این دختر زودتر بزرگ شود و یاد بگیرد با ما چطور رفتار کند. و اما پینوشت ها! یک:هفده سال بیشتر شد،بیست و یک سال! دو:اون دختر،بنده هستم!راستم میگه مامانم که عاصی بود از دستم این کمد و که دیگه نگو! سه:اون مهمون اکرم بود!اگه تو نیتونستی بری اون کمد و اذیت کنی منم میتونستم.نفس کشید اون بدبخت!مرسی اکی چهار:اون دوست هم که همون دوست بود،یه انسان مهربون. پنجم:من بزرگ شدم ولی آدم نشدم! ششم:اون مهمون برنگشت! هفت:الان اون کتاب خونه پیش دخترای زن عموی مامانم؛حتما دارن نفس میکشت،چون اون ها خیلی آدم های خوب و مرتبی هستن هشت:دلم براش تنگه!کتابخاته رو عرض میکنم!روزی که رفتیم خونه دخترای زن عموی مامانم (قبل از اومدن)کلی خداحافظی کردم با هاش شبم تو هال خوابیدم و کلی از بودنش تشکر کردم،و البته اون دوست. نه:مادر آمد وطن! ده:خاله بزرگه آش پشت پای خوشمزه پخت،قرار شد مادر هی کار کنه و هی بیاد و بره تا ما هی آش خشمره بخوریم و نادر خوشگل ببینیم!ا یارده:در عکس مادر را مشاهده میکنید و آن کتابخانه داستان را،البته یه فسمتش نیست تو عکس. دوازده:یه کوچولو چوب ملاحظه میکنید.پشت اون صندلی لهستانی است!
سوخت به همین سادگی!
کافه لیلا سوخت! خیلی دوست داشتم کافه آنتراکت و روزای خوبی و با آدم های خاص تو اون کافه گذروندم.اولین بار با هاله رفتیم اون کافه یه دوست بنفش.چه روزی بود . با خیلی ها رفتم اون جا، روزای جشنواره،فیلم های زیادی دیدیم تو اون سینما، به همین سادگی!نقشه داشتم واسه برگشتنم واسه رفتن به اون کافه. سوخت به همین سادگی! این لینک یه گزارش درباره ی سوختگی سینما(کافه بالای سینما بود) http://www.cinemaema.com/NewsArticle5440.html بیشتر از این نمی دونم چی بگم.فقط ناراختم خیلی زیاد.ناراحتیم دوتاس رفتن مادرم و ندیدنش برای ۱۱ ماه.سوختن سینما جمهوری با هرچی خاطره که توش داشتم. درد میکند بدجور........
آبان پر تولد خاص برای من!
امروز خدا یه عزیز نازنینو از سرسره عادت هول داده رو این کره ی خاکی.یه فرشته خانم کوچولو با دو جفت بال نارنجی که زیر لباس های ِآسمونیش قایمشون کرده.فرشته خانم کوچولو مهربون ما که حالا بزرگ شده و وسیله ساختن بچگی شیرین من بود. این دنیای خاکی و بچه ها و بچه گی های پاکش موندگارش کرد.موندگار شد تا بچه گی های شیرین دیگه ای هم بسازه. حالا یه پسر آسمونی هم هل داده تو زندگیش تا یه بچگی ناب و خوشگلم برای اون بسازه،که تا تونسته ساخنه. یه بچگی که فقط دو تاش تو این دنیا وجود داره.اولیش مال من بود. یه شادی خوشگل که نابه،بعدیشم مال فرشته کوچولو.آقا فرشته! اول از خدا ممنونم که همچین فرشته ای رو مسوول شیرین کردن یکی از بهترین قسمت های زندگیم کرد.از این که اون رو آورد تو این دنیا،از این که من و هل داد تو این دنیا و تو این خانواده با کلی فرشته. بعدم از فرشته جونم،ار نهال عزیزم که مثل اسمش ار وقتی که من یه نهال کوچیک بودم تا حالا که یه درخت هفده ساله شدم کلی خاطره های خوب برام به یادگار گذاشت.ازش ممنونم که یه بچگی ناب با کلی خاطره های شیرین و ترش تو ذهنم برام کاشت.ازش ممنونم که مامان دومم بود و هست. این فرشته خانم کوچولو مامان دوم من.مامانی که همه ی سعی شو برای خوب ساخته شدن بچگی من کرد. ننال جونم،مامانی عزیزم ار این که تو زندگیمی خیلی خوشحالم. امیدوارم روز به روز خودت و دنیات بزرگ تر و روحت و شیطنتات بچه تر و قشنگ تر و شیرین تر شه . فرشته خانم،فرشته جونم دلم خیلی تنگته.دلم تنگه برای بوسه ها و آغوش گرمت. هیچوفت دی پارسال و خرداد امسال و یادم نمیره نهالم.دی پارسال همیشه گوشه ذهنمه وفتی بغضت یادم میاد منم گریم میگیره.یادم نمیره که تا از خونت زدم بیرون احساس کردم تنها شدم و گریم گرفت.یادگاریت همیشه پیشمه تا کم تر احساس تنهایی کنم. نهالم دختر عموم بودی ولی همیشه فکر میکردم بهترین دوست و مادره دومی.فرشته جونم تولدت مبارک،تولد دوبارت! دخترت نرگس شانزده آبان هزار و سیصد و هشتاد و هفت توضیح عکس:نهال و فرشته کوچولو(سامیار)
اول آبان هم تولد وبه من هم مامانم.تولد جفتشون مبارک.دومی بیشتررررر.نمی دونم چرا وقتی این نوشته رو برای تولد مامانم خوندم همه گریه کردن.منم گریم گرفت.
دلم میخواست یه نوشنه خوشگل براش بنویسم.یه نوشته ،یه نوشته خاص،یه نوشته که توش از بودنش تشکر کنم از زحمتاش،از در کنارم بودنش،از اینکه به خاطر ما کارش و ول کرد و اومد اینجا.تو اوج کارش بازم بین ما و کارش ما رو انتخاب کرد اومده و مثل همیشه کنارمون موند.دلم میخواستم برای همه چی همه چی ازش تشکر کنم. خوشحالم خیلی خوشحال از این که یه فرشنه مادرمه. . مامان جونم بدون عاشقتم و خیلی خوشحال که تورو در کنارم دارم. دخترکوچولوت نرگس اول آبان هزار و سیصد و هشتاد و هفت
|
About![]()
من نرگسم یه دختر18 ساله,یک بزرگ بچه کوچک که هرز چندگاهی برای دل خودش مینویسه و دوستی دیرینه ای با آسمون و مخصوصاً ماه داره و ارادت خاصی هم به این آسمون خوشگل و دوستاش.نوشته هاش از قلب و مغزش میان و بیشترش راجبع چیزها و آدمایین که دوسشون داره.درباره ی اطرافش و زندگیش! Archivesشهریور 1388مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 Links
و حامد بهداد |