|
خواستم بنویسم تا شاید آروم شم و بتونم برم تو تختم. یهو احساس کردم تو دلم دارن رخت میشورن.نگران شدم حالم بد شد. بابام زنگ زد دلم نمیخواست تلفن روبدم به گلنار کلی با هم حرف زدیم و خندیدیم.بهش گفتم پنجشنبه کنسرت داریم گفتم که خیلی نگرانم. بهش گفتم شدید نگران نمره تاریخ آمریکامم با اینکه "ای "دارم ولی نمیدونم با امتحان آخر ترم چه کنم. بهم گفت بهت گفته بودم بازم میخواستم بهت بگم انقد استرس نداشته باش تا مثل همیشه با استرس همه چی خراب شه! نمیدونم یهو نگران شدم پر از استرس شدم. گفت یه دختر 18 ساله نباید انفد استرس داشته باشه حالا "ای" نشد که نشد! یه وقت ها یی که با بابام حرف میزنم آروم میشم،حرف هاش و دوست دارم. بغض داره گلوم و پاره میکنه دلم میخواد داد بزنم گریه کنم.دلم میخواد برام مهم نباشه که ساعت یازده و نیمه شب ه. بدنم داغ شد، خودم دستام بی جون شدن اونقد که حتی نمیتونم سوییشرتم و در آرم! چشام اذیتم میکنه،دلم میخواد تا دیر وقت بیدار باشم دلم میخواد خودم باشم و خودم.فقط موزیک گوش بدم و نقاشیم رو کامل کنم.. دلم میخواد. . . برم تو اتاق مامان و رو تختش بخوابم.یه نوشته خوندم و دلتنگ مامانم شدم،خیلی بیشتر از وقت های دیگه.شاید این دفعه خیلی واقعی باشه خیلی زیاد. یه قدم خوب! نوشته یه دوسته جدید و خوب،قبلا هم خونده بودمش ولی امشب. . . دلم میخواد بچه شم.میخوام برم تو اتاق مامان یه عروسک بغل کنم و تا صبح تو تختش که حالا دیگه اندازه یه مبل بخوابم. شاید دتنگ تر شم ولی..... چند روز ازش بیخبرم.نمی دونم کجا میتونم پیداش کنم.خدا کنه فردا تعطیل شه یا دیر بریم که بتونم یه جوری پیداش کنم. دلتنگ نگاش شدم،دلتنگ آغوش گرمش و بوسه های نابش. غصم میگیره وقتی فکر میکنم تولد 18 سالگیم کنارم نیست. بغض دارم،دلم میخواد بغلش کنم. ب غ ض ض ض ض ض ض ض
خستگی و بی حوصلگی از سر و روم میباره!
کلی چراغ وصل کردم به سن برای کنسرت کلی تو سرما نشستیم چون یه احمق گفته بود که یه بمب تو مدرسه گذاشتن!بگذریم که چقد جون کندم تا تو اون شلوغی بفهم جریان چیه!هرچی سگ ها بیشتر گشتن و ما بیشتر یخ زدیم کم تر چیزی حالیمون شد! آخرم گفتن تو یه پیتزا فروشی گذاشتنش ! عینکم شکسته ۵ شنبه کنسرت داریم پوروژه نقاشیم و باید تمومش کنم همه چی قاطی شده.چشام داره میاد کف دستم. نوشتم قاراشمیشه از اون نوشته ها که میگم که فقط گفته باشم! گشنمم هست!
یه پست با یادآوری سه خاطره در آذر گذشته.
۱۶و۱۸ و ۲۳ آذر ۸۶!
دلم میخواست این نوشته رو ۱۶ آذر میذاشتم اینجا! حسم تقریبا مشابه با۱۶ آذر پارسال. ۱۶ آذر پارسال خسته بودم،۱۶ آذر پارسال تو وطنم بودم ولی خسته و دلتنگ برای عزیزانم.۱۶ آذر امسال تو آمریکام با ساعت ها و فرسنگ ها فاصله خسته تر و شاید دلتنگ تر!شاید..... حسم داره دیوونم میکنه.6 ماه از اومدنم میگذره و من هنوز گیجم،هنور نفهمیدم کجام و دلم تنگه برای خیلی ها در حالی که.....تنگ نیست برای هیچکس،شاید فقط یه نفر یه دوست.....یا دو تا دوست. نگرانم چون دلم تنگه برای پدرم..... ولی تنگ نیست،تنگه برای مادرم....ولی تنگ نیست... ولی ۱۸ آذر پارسال هنوزم خسته بودم،خیلی خسته تر از روزهای دیگه...ولی دیگه دلتنگ نبودم. ۱۸ آذر پارسال خیلی یه هویی همه ی آدم هایی که دلتنگشون بودم و تو خونمون دیدم.... ولی حالا..... امروز تو خونه تنها بودیم.من و گلنار؛مثل پارسال همین روز.یهو به گلنار گفتم: میخوای زنگ بزن بچه ها بیان این جا! خندیدیم. اون روزم خندیدیم،همه با هم.خسته بو دم و ضعیف ولی با دیدن آدم خاص های زندگیم تا تونستم خندیدم. ولی ۲۳ آذر پارسال...... بازم دوستامون خونمون بودن.ریحان،مهراد،بابک،نگین و آلاله.خاله ام زنگ زد خبر خوبی داد که از ناراحتی فقط اومدم تو اتاقم و زار زار گریه کردم. خسته بودم برای اون تحول یه دفعه ای،خسته بودم برای خداحافظی،برای رفتن.خسته ام....از این زندگی...تکراری! شوک شدیم،گریه میکردم .و تو خودم بودم نمیتونستم به حرف کسی گوش بدم.خالم گفت سفارت آمریکا تو ایتالیا برامون وقت مصاحبه گذاشته بوده نامه به ما نرسیده و ما نرفتیم .خالم گفت برامون به وقت دیگه میگیره.خیلی زود.گفت گلنار و مامان میتونن برگردن ایران کار ها رو روبرا کنن و بعدن بیان ولی من باید با هرکی که میاد ایتالبا برای گرفتن ویزا برم آمریکا تا به ترم جدید مدرسه برسم.کاریم که تو ایران ندارم! خالم زنگ زد و گفت سه هفته دیگه بهمون وقت دادن!مامان شهرستان بود سر کار بهش نگفته بودیم ما بودیم و این خبر. نرگس خسته بود و سه هفته وقت برای همه ی کاراش!چه روزهایی چه زمستونی....پر حرف و خاطرم از اون روزا.... همه چی به سرعت انجام شد،ویزایی که حاضر نمیشد با یه سفارش درست شد و به جای ۱۵ روز در عرض شاید هفت دقیقه ویزا ها تو سه تا پاس ها بود. یادم نمیره وفتی کسی که داشت پاس هار و بهم میداد گفت مواظب باش رنگ پس نده خیسه! . . . دلم میخواد نوشته های پارسالم هم بخونید؛هم همین جا میتونید پیداش کنید تو ماه آذر. ممنوم از بلاگفا اگر اون نبود منم به این دقیقی نمیتونستم بگم پارسال همچین روزهایی چی شده. تا چند هفته دیگه وارد یه سال جدید از زندگیم میشم.حس هام مثل پارسال ولی امسال برام مهم تر..... همیشه دلم میخواست ۱۸ ساله بشم! ولی نه یه نرگس ۱۸ ساله خسته و سردرگم! و اما امسال...... . . . ۶ ماه شد.به همین زودی.نمیتونم باور کنم. این روزا بی حوصلم.بیشتر از هر وقتی تو این 6 ماه گذشته.حالم بده خیلی بد.این چند روز نتونستم خوب بخوابم بدنم درد میکنه.چاق شدم خیلی زیاد خیلی بیشتر از اونی که باید میشدم.رژیم گرفتم،خیلی کم تر میخورم خیلی کم تر از اینی که تو این ۶ماه خوردم. تو این ۶ماه خیلی چیز ها عوض شده،خیلی چیزها.زبان من شاید بهتر شده طرز زندگیم عوض شده از تفریحاتم کم شده درس خوندنم بهتر شده.ولی به بی حوصلگیم اضافه شده. دیروز و چند روز پیش حالم بد بود خیلی بدچند روز یه بار مغرم از کار میوفته،فارسی رو به زور حرف میزنم چه برسه به انگیلیسی ،هرچی میگفتم...... نمیدونم حالم خوب نیست.هر ماه که میگذره یه ماه از دور بودنم به ایران و یه عالمه اتفاق به زندگیم اضافه میشه و از حوصله ی من کم. یه بغض گنده تو گلومه که داره خفم میکنه یه بغض که جلوی نفسم و گزفته.دلم میخواد زار بزنم گریه کنم ولی...........ولی نمیشه.خستم ار این نشدن ها. دیگه داشت یادم میرفت،نه اینکه یادم بره نه!داشتم میشدم مثه قدیما.به گذشتم فکر میکردم ولی نمی کردم.دیگه داشتم غرق میشدم تو این منجلاب زندگی تو این.....نمی دونم.تو این یک ماه اخیر به گذشتم خیلی فکر کردم خیلی بیشتر از ۵ ماه پیش.دیگه داشت یادم میرفت،یعنی فکر میکردم که داره یادم میره ولی بیشتر از هروفتی یادم بود،یهو خدا یه فرشته رو گذاشت تو زندگیم یه هدیه،یه دوست ناب با راه های دور اما دل های نردیک.یهو دیدم دارم از بالای بالا به گذشتم نگاه میکنم یه خوبی ها و بدی هاش به سختی هاش و آسونیاش.دیدم هر روز که میگذره بیشتر دارم تو گذشتم غرق میشم.مثل چند سال پیش، هرروز دارم بیشتر غرق میشم تو گذشتم بیشتر و بیشتر و شاید غرق میشیم! ممنونم ار اون دوست برای یادآوریش برای تلنگورش برای.......برای همه ی مهربونیاش. چند روز پیش هاله زنگ زد بهم.یه 4 ماهی میشد که صداش و نشنیده بودم.خوشحال بودم.خوشحال بودیم. بهش گفتم هاله نگرانم.گفت درست میشه نرگس.فکر کنم گفت شاید اینجوری بهتر باشه! گفتم هاله خستم خیلی خسته...گفت: میدونم،ولی شاید این یه خستگی خوب باشه! شاید هاله راست میگه حرفاش خیلی تو فکرم برد تو این چند وقته... گفت بزرگ شدی،گفت....خنده هات عوض شده!از ته دل شده! نمیدونم شاید خوبم خیلی خوب و همه این حرف ها الکیه! شاید شدم همون نرگس خندون و شاد چند سال پیش....ولی خودم خبر ندارم! این روز ها خستم،بی حوصلم،خیلی بیشتر از ۶ ماه گذشته. تا چند وقت دیگه۱۸ سالم تموم میشه و وارد ۱۹ سالگی میشم،این نگران ترم میکنه......
هرچی خواستم بنویسم نشد....
هیچوقت دلم نمی خواست این جمله رو بشنوم.دلم نمی خواست بشنوم که.... احمد آقالو در گذشت... میخوام براش بنویسم ولی نمیتونم.دلم میخواست حداقل این چند خط براش بنویسم و تو این دفتر الکترونیکیم ثبتش کنم.شاید بعدا براش نوشتم. ......اگه آقالو برای شما یه بازیگر خوب بود برای من مثل یه عموی خوب بود.شاید یه عموی واقعی یه عمو احمد دوست داشتنی و مهربون.... روحت شاد عمو احمد.همه چی تموم شد حالا دیگه تو بهشت راحتی.خیلی راحت.......
|
About![]()
من نرگسم یه دختر18 ساله,یک بزرگ بچه کوچک که هرز چندگاهی برای دل خودش مینویسه و دوستی دیرینه ای با آسمون و مخصوصاً ماه داره و ارادت خاصی هم به این آسمون خوشگل و دوستاش.نوشته هاش از قلب و مغزش میان و بیشترش راجبع چیزها و آدمایین که دوسشون داره.درباره ی اطرافش و زندگیش! Archivesآذر 1388شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 Links
و حامد بهداد |