تبليغاتX
داستانک های من

داستانک های من

دل نوشته های یه دختر 18 ساله

من باز قاچاقی اومدم!فکر کن آدم روز تولدش واسه آپ کردن وبش قاچاقی بیاد!زود اومدم زود باید برم جواب کامنت ها رو بعدن میدم و اما نوشته مخصوص روز تولد!


بالخره رسید

چقد طول کشید این روز های آخر

بالخره 23 روز از دهمین ماه سال 1387 و دیدم و 18  ساله شدم و وارد 19 سالگی.

حالا دیگه هر کی بگه چند سالته بلند داد میزنم 18!(احتمالا فقط روز اول!)

نمیدونم چرا ولی همیشه دلم میخواسته طعم 18 سالگی رو بچشم.احساس می کنم به 18 که می رسی یهو بزرگ میشی و شروع میکنی به برداشتن قدم های گنده گنده تو زندگیت.

امسالم گذشت با کلی اتفاقای جور واجور،خیلی زیاد،خیلی خیلی زیاد.17 سالگی رو دوست داشتم.تو 17 سالگی خیلی اتفاق ها برام افتاد،زندگیم عوض شد،طرز زندگی کردنم فرق کرد،مکان رندگیم تغییر کرد.

یهو همه چی عوض  شد.

قبل از تولد 17 سالگیم فهمیدم که بالخره بعد از 12 سال اقامتمون تو آمریکا درست شده.فهمیدم که من باید بیام اینجا و زود تر از بقیه.

تولد 17 سالگیم و مهمونی خداحافظیم با هم یکی شد.و چه سخت بود برام.

اون شب چقد خندیدم و گریه کردم،چقد داد زدم و زمزمه کردم.دویدم و یهو پخش زمین شدم.

گیج بودم.فکر کن یهو بفهمی که باید  از کشورت بری و 3 هفته بیشتر وقت نداری.

وفتی تو ایتالیا فهمیدم که باید برگردم و با مامان بیام…..

داشتم میمردم از شادی.هنوز نتونسته بودم رفتن و تو خودم حل کنم.

حالا دیگه وقت داشتم برای قبول کردنش.

درست صبح روز تولدم تو فرودگاه بودم و از همون لحظه زندگی منم عوض شد.

پارسال 23 دی هم روز خاصی برام بود و هم نبود.از برگشتنم همه خبر دار شدن ولی…همه یادشون رفته بود که اون روز چه روزیه،شاید بشه گفت پارسال روز تولد خواب بودم!راه و سفر خستم کرده بود و حوصله انتظا م نداشتم.

روز خاصی بود چون…..برگشتم به وطنم.فکرشم نمیکردم.قرار بود روز تولدم یا تو راه آمریکا باشم و یا تو خود آمریکا ولی حالا تو اتاقم بودم!

از همون لحظه زندگیم تغییر کرد چون….

مدرسه رفتم تعطیل شد و به جاش کلاس زبان فشرده شروع شد.بدو بدو برای کارهای مهاجرت.زبان خوندن و کلی کار دیگه.

هرچی به اومدن نزدیک تر میشد من بیشتر دلم میخواست که بمونم و هر روز وابستگی

هام تو تهران قشنگم بیشتر میشد.

بعد از عید کارای اداری  و دکتر رفتن ها  شروع شد و من بیش تر از وقت های دیگه تو خیابون بودم.اردیبهشت که شد……..حرف مهراد و درک کردم که گفته بود:

"این جا جای زندگی نبود

با این که دلمون برات تنگ می شه…

ولی همون بهتر که رفتی"

این حرف و مهراد تو کارتی که تو مهمونی دی ام  گذاشته بودم نوشته بود.اون کارت یه جواهر برام یه کارت گنده پر از حرف های جور واجور از آدم خاص های زندگیم.

هنوزم دلم میخواست بمونم ولی فکر  کردم بهتر که رفتن و راحت تر قبول کنم.

شد هفته اول خرداد،دوباره خداحافظی و بدو بدو برای درست کردن کارهای سفر،تموم کردن کار دندون هام  و گرفتن لیسانس مامان بعد از 27 سال!

تو اون جریان چقد چیز یاد گرفتم.خندم میگیره وقتی قیافه خودم و تو دفتر ریس کل دانشگاه تهران یادم میاد.

با یه روسری نارنجی و کلی برگه.فکر کن لیسانسی که دست کسی نمیدن و تو دستت و داری از منشی آفای ریس خواهش میکنی که امضاش کنن.

بعد فکر کن منشی هی چشش و بندازه پاین و نگات نکنه!بعدا فهمیدم چشاش مشکل داشته.دمپایی آقای ریس و که دیدم میخواستم برم تو دیوار!

خداحافظی و روز آخر!

چه حسی بود،یه روز خاص از 17 سالگی نرگس.

شبش چه بخیال بودم و صبحش…..

ممنونم از هاله از این که اون ساعت های آخر پیشم بود،از این که با این که کار داشت ولی کلی از وقتش  و گذاشت برای من ،از این که حتی بعد از رفتنش اس.ام.اس ها و تلفتن هاش قطع نشد.از این که….باعث شد ساعت های آخر راحت تر باشم.

داشتن دوست ها  خوب  و ناب تو روزهای سخت و خوب خیلی خوب و دوست داشتنیه.

چقد خوردیم،خندیدم،کفش دیدم،موسیقی گوش دادیم…..وای خدا

چند روز بعدش خودم و تو امریکا دیدم کنار یه عالمه فامیل دیده و ندیده!

چند روز پیش ها فکر کردم من خیلی از کار هارو،چیز هار و ؛خوراکی ها رو تو 17 سالگی انچام دادم و خوردم.

یکم گذشت و یهو تپل شدم و هرچی بیشتر میگدشت گیج تر و شاید بی خیال تر میشدم.روزها و ماه ها گذشت و یهو فهمیدم دارم 18 ساله میشم!

خوشحالم خیلی خوشحال و تو این یه روز دلم میخواد خیلی خوب باشم.خیلی.دلم میخواد راحت تر قبول کنم که خیلی از آدم خاص های زندگیم پیشم نیستن!نه!راستش الکی میگم نمیشه!

ولی میخوام کنارم حسشون کنم.همه همه رو.

18 کلمه میگم برای 18 ساله شدنم و بعدش تولد شروع میشه!

پینوشت هارو همین جا میگم،میخوام بعد از اون 18 تا کلمه چیزی نباشه.

1.بعد از 18 تا کلمه که آرزو هام هستن برای سال جدید تولد شروع میشه.شما هم برام آرزو کنید و آرزو هاتون رو بنویسین.

2.تولد هاله جونی و البته خواهر جونی ادامه دارد!

3.بازم تولد خواهر گلنار مبارک که اونم روز تولدش مثل منه.

4.من میرم مدرسه،برمی گردم دلم میخواد ذوق مرگ شم از خوشی!فکر کن  که بشه،وای ی ی ی ی

5.یه مدتی مونده بودم که تولدم کیه!به مردم خارجی چی بگم؟!به میلادی تولدم 13 حنیوری میشه یعنی 24 دی!من 23 دی به دنیا اومدم و عاشق 23 دی ام،اصلانم برام مهم نیست همه جا زد 13 جنیوری پس....12 حنیوری و عشق است!

6.همه جا جار زدم که تولدمه!

7.از خودتون پذیرایی کنید.کیک شکلاتی بی بی داریم هی ی ی ی و البته جاینت و کاسکو و همه جا!سی سی نازنین برای شما یه کیک شکلاتی بی بی گنده خریدم تو یخچاله!سی سی کوشی؟!

8. 18و18و18

9.خواهشا سر فرازم کنید!

10.میگم بلاگفا هم چیزه خوبیه ها،البته بعد از این جا.

9)آخه من چقدر پروام!شرمنده به خدا.

10.دارم 18 ساله میشم خول شدم!

11.عاشق همتونم،تک تک تون.مرسی از همه ،همه اونایی که کمکم کردن،از این که باعث شدن 17 سالگی نابی داشته باشم و با یه عالمه خوشی 18 ساله بشم.

12.هرکی نرقصه خره!ببخشید خوب!

13.اصلا شوخی ندارم باید برقصید.

14.موزیک رقص باشه ای خانم کجا کجا  بلک کتس،که پر خاطرم از این آهنگ

15.موزیک آروممون هم یاشه زلف بر باد نامجو  اونی که تو آلبوم مجازش  که از اینم کم خاطره ندارم.

16.یهو خول شدم میخوام 18 تاش کنم!

17.میگم نکنه به بهونه 18 سالگی کامنت ها سر 18 بمونه،سکته میکنم به خدا هر نفر حداقل می تونه 100000000000 کامنت بذاره و حداکثر با شما دوست عزیز(این چند تا سفر؟!)

18. و اما 18 و راستی یه یک هقته ای تولد داریم ها ا ا و چرا من انقد حرف زدم؟!کسی خوند همه شو؟!

واما......

18 آرزو تو 18 کلمه کلیدی برای ورود به 19 سالگی و کامل کردن 18 سالگی.

شاید هرکدوم فقط یه کلمه باشن ولی توشون پر از کلمه های دیگه اس.

این 18 کلمه به جای شمع برای کیک این  تولد.

زندگی،خانواده،دوست هام،ایران،کار،دوربین،لپ تاپ،رنگ،شادی،انرژی،وکیل وکیل،زبان،نگرانی،خستگی،ساز،نوشتن،تغییر،عشق

منتظر آرزوهاتون هستم.

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت0:15 قبل از ظهرتوسط نرگس فکری ارشاد | |

نمیخواستم تا روز تولدم چیز دیگه بذارم ولی انقد خوشحالم که میخوام بنویسم .نوشته روز تولد جداس!


یه حدس هایی زده بودم برای سوپرایز پارتی ولی یکشنبه نه شنبه.

جمعه رفتم خونه خاله نجمه.شبش فهمیدم لپ تاپم خرابه.صبحش با بابا حرف زدم بهم گفت تا جایی که میتونه کمکم میکنه تا بتونم لپ تاپ بخرم.

 بعد خالم زنگ زد که هاله جون اینا اینجان شما هم بیان!

من گفتم امروز خبری نیست فردا!شایدم....درست فکرم یادم نیست!دروغ چرا!

اومدیم در خونه ماشین صبا دم در بود!اون که قرار بود بره خونه مرجان!

اومدیم تو یه عالمه بادکنک به دیوار و یه عالمه آدم که دارن تولد مبارک می خونن.

اشک تو چشمام جمع بود.تولد ۱۸ سالگی و کلی خاله دورت با کلی سوپرایز شدن.

بعد گفتن باید بری یه طرف دیگه خونه!

یه کیک خوشگل با ۱۸ تا بادکنک روش و کلی بادکنک بالای صندلیم.

یه عالمه آدم مهربون با کلی کارت رو میز.

خوشحالم خیلی  خوشحال.

مامان زنگ زد بهمون تا نردیکای صبحشون بیدار مونده بود که با ما حرف بزنه.

صداش......از صبح حالش بد بود و دلش پیش ما.قبل از رفتنش کادو هامونم داده بود به خالم.

یه گردنبند که گلنار کلی دوسش داشت و یه انگشتر برای من که کلی دوسش داشتم.

وقتی داشت میرفت کلی من من کردم و گفتم این و میدی به من؟برات نگرش میدارم.گفت نه!

وقتی دیدم اون و برام گذاشته......

همه چی عالی بود و کلی خوشحالم که بالخره تولد ۱۸ سالگیم  پیش خاله هاو فامیل های این جام بودم.

همین و همین و همین.دلم میخواست یه چیزی بنویسم.پست تولد جداس که بعدشم تولد شروع میشه!

این یکی برای دلم بود و دلم میخواد از همه تشکر کنم.

از این که این همه کار کردن که من خوشحال شم.خالم حتی گوشت های غذا رو گذاشته بود خونه ی مامان(مادر شوهر خالم!)که من نفهمم.من که رفتم اون جا اینا گفتن نکنه این دیده!

تصمیم گرفته بودم حداقل به خاله هام نگم که حدس زده بودم.دختر خاله ها فهمیدن!

ولی خاله هامم  فهمیدن(من نگفتم ها!) .

یه عالمه فکر کرده بودم که چی بپوشم.وقتی اون بادکنک رنگی ها رو دیدم.....کلی با خودم حرف زدم و بعد گفتم میشه من لباسم و عوض کنم؟میخوام پیرهن رنگ رنگیم و بپوشم و عکس بگیرم!

مرسی مرسی از همه ه ه ه ه تا آخر عمرم این شب و یادم میمونه.

تولد هاله ادامه داره هااااااا

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت0:14 قبل از ظهرتوسط نرگس فکری ارشاد | |

این چند وقته تولد پشت تولد!


اولش یه هاله بودی تو آسمون.یه هاله سفید.

به خدا میگفتی بذار برم زمین میگفتی می خوام ببینم اون جا چطوریه!دروغ میگفتی دوستت اومده بود زمین،میخواستی بیای دنبالش.خدا گفت نه!حیف که بری سیاه میشی!گفتی نه حیف که بمونم !میخوام برم زمین میخوام برم دنبال.........همسایم.

خدا گفت سخت پیداش میکنی ولی.........قبول کرد.

وقتی داشتی میومدی زمین پات گیر مرد به یه سطل رنگ.یهو رنگی شدی خاص شدی!بنفش شدی ولی یه نقطه نارنجی کف پات بود یه کوچولو!

شاید اون یه نشونه بود.

وقتی دیگه داشتی پات و تو این دنیا میذاشتی بال هات در آوردی و امانت دادیشون به خدا!

گفتی:برمیگردم!

قیافت شاد بود و مسمم.

خدا بال هات و گرفت و گذاشت رو یه تپه پر از بال های دیگه.بال های رنگی......ولی هیچکدوم بنفش نبودن،تو خاص بودی!

خدا با حسرت به تو رفتنت نگاه میکرد و تو با تعجب به اون همه بال!تو دلت میگفتی این همه بال فرشته؟!پس صاحباشون کجان؟!

اومدی دنیا این جا هم اسمت و گذاشتن هاله !

اسمت چه شبیه بود به خودت و گذشته خودت!

گذشت

و

گذشت

و

گذشت

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

بزرگ شدی یه دختر بزرگ.یه فرشته دختر رنگی......!

بزرگ شدی و بزرگ تر، دنبال دوستت گشتی،همسایه گمشدت،پیداش نکردی.......

ولی من پیدات کردم!

همه سال های زندگیم دنبال یه دوست ناب میگشتم،یه آدم  خاص.

پیدا کردم شاید زیاد .......ولی تو از همه خاص تر بودی.خیلی خاص هاله.

شایدم تو پیدام کردی!

یه هدیه بودی از طرف خدا برام،اومدی تا کمکم کنی .خدا یکی از بهترین فرشته هاش رو گذاشت تو زندگیم.ولی نمیدونم چرا انقد دیر!

خدا من و برد برای گرفتن ویزام ،آمادم کرد برای خداحافظی ولی یهو بهم گفت:

نه!زوده.برگرد و بعدا بیا.

گیج بودم.یهو یه قانون افتاد جلو پام و روز تولدم خودم و تو تهران زیبام دیدم.

شاید ت هدیه برگشتنم بودی از طرف خدا یا یه هدیه تولد!

وقتی دیدم بی اختیار بهم گفتی:

نارنجی!

گفتم:

نارنجی؟!

گفتی من بنفشم !بعد با دقت نگام کردی و یه تیکه بنفش تو وجودم پیدا کردی!

نیمه گمشده من

دوست دارم

عاشق دی ام با این همه خوبیش،سردیش،برفش.

با هاله اش

تو زودتر اومدی تو این دنیا.3 سال و 2 روز!

شاید اومده بودی دنبال یه دوست دیگه ولی من و دیدی،شاید شبیه اون دوستم و شایدم.....

خود اون دوست!

خیلی خوشحالم،خیلی زیاد.از این که تو رو درکنارم دارم.ار این که خاصی برام یه دوست واقعی.

هاله عزبزم دوست دوست داشتنیم

تولدت مبارک!تولد 21 سالگی.

امیدوارم به آرزوهات برسی.به همه ی آرزوهای دست یافتنی و دست نیافتنیت.به همه ی آرزوهای رنگیت.

کلی دوست دارم دوست بنفشم.

دوست تو نارنجی

21 دی 1387

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت2:8 بعد از ظهرتوسط نرگس فکری ارشاد | |

یه چند روزی رفتم پیش واز،تولد گلنارم درست همزمان با من.چون میخواستم براش یه چیز جدا بنویسم زودتر گذاشتمش.


وقتی داشتم میومدم دنیا گریه میکردم.خدا بهم گفت چرا گریه میکنی؟!اون جا هم خوبه،مگه خودت نمیخواستی که بری؟!

گفتم اون جا تنهام،دوستی ندارم،دلم برای دوستای آسمونیم تنگ میشه.

خدا گفت اون جا هم میتونی دوست های آسمونیت و پیدا کنی اونایی که زودتر از تو رفتن ولی تو دنیا یه دوست خوب منتظرته،اون خواسته که تو بری.

باورم نشد.

وقتی از سرسره عادت سر خوردم و اومدم تو این دنیا بازم گریه میکردم.همه بهم میگفتن یه دوست خوب منتظرته!

باور نمیکردم.

گفتم نه!دوستای خودم.دیدم جوابی که دادن هیچ ربطی به حرف من نداشت.اونا حتی زبون منم بلد نبودن.

چند روز بعد بردنم یه جای جدید.یه آقا ه که میگفتن بابا مه همه جای اون جا رو نشونم داد و گفت این خونته!

بعد یکی رو نشونم داد و گفت:اینم دوستت!

وقتی نگاش کردم......

خندید!یه لبخند خوشگل!

منم خدیدم،یه لبخند خوشگل برای شروع یه دوستی خوشگل و همیشگی.

بزرگ شدم و بزرگ تر دیگه دوستای قدیمم رو داشت یادم می رفت و اون دوست شده بود بهترین کسم.

بعدا که بزرگ تر شدم فهمیدم اون فقط اولین دوستم تو این دنیای خاکی نیست بلکه خواهرمم هست.

بزرگ شدم بزرگ تر دیگه هم من زبون اونا رو کامل میفهمیدم هم اونا!دیگه منم مثل خانوادم حرف میزدم!

اون موقعه یه چیزی رو فهمیدم.

روزی که من به دنیا میومدم فقط برای من نبود که جشن میگرفتن بلکه تولد بهترین خواهرمم بود.

بهترین و دوست داشتنی ترین و مهربون ترین خواهر دنیا!

شاید من کادوی تولد اون بودم و اون کادوی تولد من!

خواهر مهربونم

تو این چند ساله خیلی چیز بهم یاد دادی.

همیشه خیالم راحت بود که تو رو در کنارم دارم،شاید بعضی موقعه ها ناراحت میشدم از دستت ولی......

تو بهترین خواهر دنیایی

خوشحالم از این که هر سال با هم بزرگ میشیم،ار این که با هم شمع مون رو فوت میکنیم و وارد سال جدید زندگیمون میشیم.

خوشحالم از این که هیچ وقت تنها نبودم و همیشه سال جدیدم رو با تو شروع کردم،از این که احساس میکنم بهترین کسم ی،از این که یه حرفایی و فقط دوست دارم به تو بزنم و چقد آروم میشم با حرف زدن باهات.

خوشحالم از داشتنت خیلی خوشحال.

حالا من دارم 18 ساله میشم و تو این 18 سال زندگیم یه عالمه چیز ازت یاد گرفتم و از بودن باهات لذت بردم.

داری 23 ساله میشی.بهترین خواهر 23 ساله دنیا!

عاشقتم نه!دوست دارم یه عالمه!اینم تو بهم یاد دادی،یادته؟!

بهترین و اولین دوستم

مهربونم

خواهر دوست داشتنیم

از داشتنت خوشحالم و کلی دوست دارم

با یه دنیا لبخند و بوسه و بغل بدرقت میکنم برای ورود به 23 سالگی.

گلنار جونم تولد یه دنیا مبارک!

+نوشته شده در جمعه بیستم دی 1387ساعت9:8 بعد از ظهرتوسط نرگس فکری ارشاد | |

زودی اومدم زودی باید برم.کلی شرمنده!ایمیل ها و کامنت ها رو زودی جواب میدم!


کلی برنامه داشتم واسه این یه ماه آخر،این یه ماه آخر 17 سالگی ، کامل شدن 18 سالگی و ورد به 19 سالگی.

ولی همش داشت میشد،غر و خستگی و دلتنگی.

ولی با این چند پست آخر به نظرم جی وبلاگ عوض شد.

نارنجی بهم ریخته؛نارنجی بین زمین و آسمون مونده و تا یک ماه دیگه میاد زمین.

به به نارنجی 18 ساله می شود.

18 سالگی یه رویا بود برام.مامانم همیشه میگه  دلم می خواست15 سالگیت و ببینم.

این جا هم 16 و 21 سالگی خیلی مهم.

ولی  من روز شماری میکردم برای 18و 18  ساله شدن.عاشق این عدد 18 ام!از سنش بگیر تا خودش.همیشه تو ذهنم میخوندم هیجده،هیجده!ده +هشت=هجده!

 

18 سالگی شاید یه چیز دست نیافتنی بود برام.منتظرم تا لمسش کنم.

یهو دلم یه نرگس نارنجی شاد خواست!شاد که هستم شاد تر تر!باید به بابانول میگفتم شاید برام می آورد!من که غیر از هدفون چیز دیگه نمیخواستم!(تو دلم گفتم روز کریسمس دیدم تو کادو هام یه هدفونم هست کلی شاد شدم!ولی هدفونه خرابه.هه هه)

خوب میگم بهش برام یه نرگس نارنجی 18 ساله هم بیاره؟!چی میشه مگه!دیر که دیر برام دی.اچ.ال کنه خوب.

برای کادوی تولدمم میتونم قبولش کنم!

یه  هفته مونده به 18 سالگی نارنجی!

این چند وقته نمیدونم چرا انقد دارم 18 ،18 تولد ،تولد میکنم!احساس میکنم دیگه زشته!

قرار شده اگه تو خونه بیشتر از روزی یک بار راجبع تولد 18 سالگیم حرف بزنم تولد بی تولد!

نمیدونم ولی مثنکه خانواده امروز رفته بودن برام کیک سفارش بدن!تو عمرم برای تولدم کیک سفارش ندادم!

خالم چند روز پیشا گفت گلنار شرمنده ولی فکر کنم کیک تو کوچولو بشه!من گفتم مگه میخواین دوتا کیک بگیرین؟!(نکه ما تو یه روزیم فکر کنم از 7 سالگی دیگه یه کیکی بودیم!عادت ندارم من آخه به دو تا کیک!)

خالم گفت بله!باید سفارش بدیم!میخواستم داد بزنم!

سفارش نه دیدن هاااا.از کاسکو یی جایی بخرین!(تو مایه های شهروند ما)

امروز خالم و گلنار اومدن گفتن ما کل شهر و گشتیم دنبال شمع 18 به عدد نبود!گفتن یا 17 میتونی بشی یا 19!

من به شوخی حرف زدم و هی جدی شده!تازه میگن کیک سه طبقه شکلاتی هم سفارش دادیم روشم عکس اسباب بازی کو کو هست!(کو کو سگمونه!گلنار میگه اسباب بازیش و از قسمت 18 ساله ها خریدیم!)

من منبع خجالتم الان!به گلنار میگم خوب جولو شون رو  بگیر!میگه خاله گوهر هی میگه چی کار کنیم چی کار نکینیم نکنه بد شه!نکنه بگه اه!نکنه بگه 18 ساله نشدم!

تازه دیروزم در یه فکری بود یهو گفت آخه ما آدمم نداریم این مهمونی و گنده کنیم!

به هرحال تا یه هفته دیگه گنده میشویم!

این عکسم و خیلی دوست دارم.پارسال عید شمال.چقد خندیدیم اااااا.همه بچه های فامیل ادام رو  و در میاوردن!نوید که دیگه روسری منم گرفت و  عکس مدل نرگسیم گرفت.

عکس نارنجی مثه بنده!

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت9:21 بعد از ظهرتوسط نرگس فکری ارشاد | |

شاید جاش این حا نباشه.یه جای دیگه هم گذاشتم خواستم این حا هم بذارم.


پارسال این موقعه ها قرار بود برم ایتالیا و از اونجا آمریکا!

با دوستام دور هم جم شدیم برای خداحافظی،چند ساعت قبل از مهمونی کانونی ها!

اون روز کانونی ها هرچی پیدا میکردن رو زمین میگفتم مال سانس قبلی

بگذریم.....

اون روز نیلوفر و شیرین به من یه کادو دادن.یه بسته از وسایل مخصوص درخت کریسمس یونیسف.

بهم گفتن اینا رو وصل میکنی به درخت کریسمس و برای ما عکسش رو میفرستی.

این چند وقته نیلوفر و پیدا نکردم.دلم میخواست به قولم عمل کنم!

اینم من کنار درخت کریسمس قبل از کنسرت زمستان!

مرسی از نیلوفر و شیرین

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت11:35 قبل از ظهرتوسط نرگس فکری ارشاد | |

و بالخره ماه هفتم!

همه چی زود میگذره خیلی زود.به این زودی هفت ماه شد و تا چند وقت دیگه من بزرگ تر میشم!خیلی بزرگ تر و شاید عاقل تر!

بازم یه نوشته دارم که نمیخوام با این بذارم.جدا میذارمش.

این روز ها دارم پارسال و مرور میکنم و یه روز خاص از پارسالم با شما ها مرور میکنم.

راستش هنوز آدم های زیادی موندن که داستانشون رو نگفتم.

فراز,سروش,حسین,میلاد,آلاله,مریم,نگین,بابک,رسول,گلنار.

ده روز مونده و باز من تنبل شدم ,نزدیک امتحاناس و کلی درس و ترس!سعی میکنم هر روز یه قصه بنویسم تا قصه همه ی آدم خاص های زندگیم و گفته باشم.

راستی یه چیزه دیگه که نمیدونم چرا امسال یکم برام کم رنگ شده,شاید چون....داره ۱۸ سالم میشه و خیلی خوشحالم.

این فقط من نیستم که گنده میشم,تو همون روز یه عزیز دیگه هم گنده میشه.

گلنار,خواهر نرگس نارنجی!

ما هر سال با هم گنده میشیم.چون روزی که تولد گلنار بوده منم  پریدم وسط!با ۵ سال تفاوت ولی تو یه روز!

تولد خواهر گلناریم مبارک!

و اما ماه هفتم!

خب؟!!!!

+نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1387ساعت10:12 بعد از ظهرتوسط نرگس فکری ارشاد | |

یک قصه،یک عکس-نیما

چقد عکس گرفتیم اون شب نیما.چقد خندیدم.

از دست شما ها!سیگار کشیدن ممنوع شد تو  هم هی سعی میکردی یه راهی برای کشیدنش تو خونه پیدا کنی.

من مشکلی نداشتم روز اخر بود و دلم میخواست بهتون خوش بگذره با این که......متنفرم از دود سیگار و حال خودمم بد میشه ولی بجاش عاشق دوستامم.

به گلنار گفتی میریم دم پنجره،گلنار گفت نچ بو میمونه بابام اذیت میشه!گفتی مگه بابات کی میاد؟!من پریدم وسط که فردا صبح!گلنار نه خورده بود.گفتی بالکن ندارین؟نه!

هر چند وقت یه بار خونه خالی میشد و یه سری آدم میرفتن بیرون گردش!

سوپر عدل و یادته؟!ای خدا شاخ در آوردم وقتی دیدم یه ایل پسر شاد و خندون اومدن تو با یه کیسه نوشیدنی خوشمزه و بد مزه!دروغ چرا من چمیدونم چه مزه ای!

وقتی از ایتالیا برگشتیم اومدین خونمون بعد از کیف فرانک یه کیسه در آوردین و گفتین:

سوپر عدل!

اون شبم کلی خوش گذشت.چفد با اون لیوانا حال کردین تو و  میلاد!شکلاتامم تموم شدن.به کیوانم رسید .نه؟!.وای وای یادته چی شد؟!

چقد خوب بود که اون شب بودی،با اون دوربین دوست داشتنیت چقد عکس گرفتی،چقد عکسای دو نفری با مزه داریم.بیشتر عکس های 3 نفری!من و تو و سروش.عاشقشونم.

عاشق عکسایم که موقع کیک گرفتن گرفتی و عکس هایی که میلاد از من و تو و گلنار و سروش با کیک گرفته.

کلی ممنون ازت که عکس ها رو قبل از رفتن بهم رسوندی.

یادته نیما؟!

وقتی بهم زنگ زدی که قرار بذاریم برای دادن سی دی ها.تو محضر بودم با بابام .رفتم دستشویی و بابام گوشی و جواب داد.رو گوشی افتاده نیما پارسی بعد تو گفتی اشتباه گرفتم!

وقتی اومدم سی دی ها رو بگیرم ازت گفتی هیچکس فکر نمیکرد اونشب اونقدر خوش بگذره.بهترین مهمونی عمرم بود.

اون روزم خندیدم.پاس هارو نگاه کردی و  دیدی مهلت ویزا ی اروپا کمه و هر چی من اسرار میکردم حالا بیا جای  من برو قبول نمیکردی!میگفتی وقط نمیشه همه جارو بگردم.

شبش با سروش پیش هم بودین بهم زنگ زدین من گریه کرده بودم و تو ماشین داییم بودم که بریم فرودگاه.نمیتونستم حرف بزنم.ساعت دوازده،یک بود.قرار شد بازم زنگ بزنین.هرجی منتظر شدم خبری ازتون نشد.

بعدا گفتین دوتایی جلو کامپیوتر خوابتون برده!

هیجوقت صحنه اول آشناییمون و یادم نمیره یادته؟!

مطمنم یادته خودت تعریف کردی.تو کافی نت کانون.یه دعوا مفصل کرده بودم با چشای قرمز اومده بودم  کلاس ریاضی!

خوشحالم از داشتنت و خاطره هامون با هم دیگه.

ممنونم از بودنت تو اون مهمونی و ثبت کردن اون لحظه ها ی ناب.

+نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت5:7 بعد از ظهرتوسط نرگس فکری ارشاد | |

صبا یادته؟

گوشیت پخش زمین شد.چقد من ناراحت شدم و تو......هیچی نگفتی.

رو میز ناهارخوری بود.آلاله داد بهت.انقد که شلوغ بودیم ما.20 نفر آدم تو 34

متر جا!البته اتاقش و در آر!

بهترین مهمونی عمرم بود.بهترین بهترین.

چقد باهم رقصیدیم و خندیدم.

چقد خوشحالم از این که اون شب پیشم بودی سیبوی دوست داشتنیم.

چقد بچه ها اذیتت کردنمن قربون اون دامن بنفش چهار خونت برم.،من شرمنده!فهمیدی جریان چی بود!؟در گوشی میگم بهت.

هیچوقت یادم نمیره وقتی با رسول تلفنی حرف زده بودم.....گوشه اتاق نشسته بودم و آروم گریه میکردم.سروش با یه جعبه دستمال کاغذی اومد تو اتاق و از اتاق آوردتم بیرون.

وقتی اومدم بیرون تو یهو من و وادار کردی به رقصیدن و سروش شروع کرد عکس گرفت از ما.

عاشق اون عکسم من و تو داریم میرقصیم و سروش داره عکس میگیره.

اون سری عکس ها گم شدن. من از صبح یکی میزنم تو سرخودم یکی تو سر سی دی هام که بلکه پیدا شه.

مجبور شدی زود بری و برای کیک نبودی.

دوست رنگی من سیبو خوش بوی من.نمی دونی چقد خوشحالم از داشتنت.

صبا ی مهربون یکی از

آدم های خاص اون شب بود و یکی از آدم های خاص زندگیم..

پینوشت:امروزم که قصه ما درباره ی صبولک!

 

 

+نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387ساعت11:7 بعد از ظهرتوسط نرگس فکری ارشاد | |

دیشب داشتم عکس های تولد پارسالم و نگاه می کردم.دلم گرفت.تنگ شد واسه همه.

واسه تک تک اون لحظه ها تک تک اون آدم ها.

دلم قیلی ویلی رفت.

واسه چند نفر شاید بیشتر قیلی ویلی رفت!اون هایی که بیشتر عکس هام با هاشونه.نه این که فرق داشته باشن نه!ولی جا کوچیک بود تو کادر عکس چند نفری ثابت بودن!آخه اگه بلند میشدن اون وقت باید وایمیستادن!منم که خوب باید میشستم با کیک که نمیشه راه رفت!البته میشه!

چقد خوش گذشت اون شب.

دلم قیلی ویلی رفت برای میلاد,فراز، نیما ،سروش ،رسول، صبا نگین ،بابک، ریحان، مهراد، حسین، مریم،یاسمن،آلاله همه همه کسایی که اون شب پیشم بودن.

چند شب پیش خیلی نوشتم.هرکدوم مربوط به یه عکسم میشد.

دلم خواست یه کاری کنم تا اون شب هیچوقت از ذهنم بیرون نره.اون شب فقط یه تولد نبود!بلکه مهمونی خداحافظی منم بود.

چقد چیز یاد گرفتم اون شب.چقد سروش با هام حرف زد و آرومم کرد و بهم چیز یاد داد و بهم یاد داد که محکم باشم.

از الان تا تولدم هر روز یه عکس از اون روز و میذارم و یه نمیچه نوشته برای اون عکس.

شاید هرعکس یه نفر و یه نوشته دربارش!اگه یه وقت کسی از قلم افتاد معنیش این نیست که برام مهم نیست نه اصلا اصلا.

همه اون آدم هایی که اون شب دعوت من و قبول کردن و اومدن برام عزیزن حتی اونایی که نتونستن بیان.

این نوشته ها همش کنار هم خوبه ولی هرکدم با یه عکس موندگاریش بیشتر.

دلم میخواد برام زیرش یه یادگاری بنویسین.چه اونایی که بودن چه اونایی که نبودن.قدیمیا و جدیدیا.اگرم از روزش گذشته بود مهم نیست بازم برام بنویسین.

راستی!عکس ها ممکنه خیلی داغون باشه!قیافه من برام مهم نیست ولی اگه کسی تو اون عکس بود و اون عکس و دوست نداشت یه ندا به من بده!

و اما عکس روز:

این عکس مال قبل از مهمونی.مهمونی۵ شنبه بود و ابن عکس احتمالا یکشنبه!و شایدم سه شنبه.

اون روز من زنگ زدم و همه رو دعوت کردم برای مهمونی.هیچکسم خبر نداشت که تولدم هست فقط میدونستن مهمونی خداحافظی!

عصرش میلاد زنگ زد و گفت مریم حسین و برای تولدش سوپرایز کرده ما هم دعوتیم.

منم خبر نداشتم قرار آدن خاص های زندگیم و ببینم.یه جا به هم پیوستیم و بعد قرار شد بریم خونه بابایی سروش نرگس.

اون شب من برای اولین بار مامان بابایی سروش و دیدم و چه دیر!

چقد خوش گذشت و من چقد بغض داشتم اون شب.با بچه ها خندیدیم ،با کفکیر کیک بردیم، مثل قدیما دور هم خورشت خوردیم من با سروش بازی کردم و .....

چند دقیقه یه بار میرفتم تو اتاق هرچی بیشتر میدیدمشون بیشتر دلم میگرفت و هرچی چشای من قرمز تر میشد از شدت بغض مسخره بازی بچه ها بیشتر میشد.

این عکس و دوست دارم.هم لبخند داره هم آرامش و هم......بغض.شاید این آخری و خودم بفهمم ولی.....اون ته تهش و حتی اون سرش حسش میکنم

ممنونم میلاد واسه ثبت این لحظه و ثبت کردن لحظه های خاص دیگه اون شب تولد.

تا چند هفته دیگه این موقعه ها نرگس دیگه یه نرگس ۱۸ ساله شده!

فکر کنم این عکس مربوط میشه به پارسال دقیقا همین موقعه!

+نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387ساعت2:8 قبل از ظهرتوسط نرگس فکری ارشاد | |

یه سری کلمه تو مغزم وول میخوره!خیلی هم وول میخووره و خستم کرده.

این روزا روزهای تعطیل با کلی کار عقب مونده و کلی تفرح!احساسم عجیب و حتی خنده دار.منی که دیگه از موندن تو خونه خسته شده بودم و دلم یه کار خاص میخواست حالا بی حوصلم واسه یه کار جدید!یا حتی کارایی که قبلا عاشقشون بودم.

دلم تختم و میخواد با این لپ تاپ داغون دوست داشتنیم که هرلحضه ممکنه ازم خداحافظی کنه با و این اینترنت بامزه که  چند روزیه دیوونم کرده!

وقتی میگن میخوایم بریم بیرون بی حوصلگی همه وجودم و میگیره و خندم میگیره از این حس!

چند روز پیشا میخواستیم بریم یه کتاب فروشی.اون جا میتونی هرچقد دلت میخواد بشینی و هر کتابی که میخواب بخونی.عاشق اون محیطم و کلی کار داشتم واسه انجام دادن که چند روزی بود عقب افتاده بود.یه  کافی خوشمزه تو استارباکس مهبوبم و یه محیط آروم و خوب واسه انجام دادن کارام.

وقتی اومدیم پایین که حاضر شیم عین این دیوونه ها به گلنار گفتم میشه من نیام؟!حوصله ندارم!

گلنارم یهو شوخیش گل کرد و با صدای مسخره شروع کرد فارسی و انگیلیسی با من حرف ردن که نه باید بیای!

از حرفاش خندم گرفت.گفت شدی مثه این مریض ها که نمیخوان از در برن بیروم چسبیدی به این تخت و کامپیوتر ایرانم که ول نمیکنی!شده بود یه خواهر گلنار دوست داشتنی.دستاش و تو هوا تکون میداد و حرهای بامزه میزد.

گفتم خوب این اینترنت و بکش ببر خوابم میاد!

امروزم قرار شد بریم.اسکیت رو یخ!من عاشق اسکیتم.من و گلنار  تا چند سال هر شب تابستون ها میرفتیم  اسکیت  و من چه حس خوبی داشتم به این ورزش  امروز قرار شد رو یخم امتحانش کنیم.بازم بی حوصله بودم و حتی تو جمع اعلام کردم میشه یه روز دیگه بریم؟!

گلنار که اومد پایین دید پشت کامپیوترم بعدم پریدم تو تختم!و البته خیلی سریع اعلام کردم که ۱ ساعت وقت داریم و من در عرض۴ دقیقه حاضرم!

خستگی داره از سر و روم میباره.کلی کار عقب مونده دارم از الان نگران امتحان ترم تاریخ آمریکامم.چند وقته ایمیل یه دوست خیلی نازنین و جواب ندادم و دلم قیلی ویلی میره واسه جواب دادن به ایمیلش.

هنور عینک ندارم و این همه چیز و برام سخت تر میکنه و  کلی تنبل تر شدم و این تنبلی تا یک هفته دیگه ادامه دارد تا آقای کاسکو عینک مارا بده. خندم میگیره وقتی  فکر میکنم  با یه کوچولو خواهش  به آقای عینکی تو بوستان خودمون راضی شد عینک و ۴ ساعته حاضر کنه حالا این جا دو  هفته طول میگشه واسه حاضر شدن یه عینک چزقلی(دیکش درسته؟!)

فکرم پر کلمه اس!اول میخواستم یه متن کوچولو بنویسم و بعد یه مشت کلمه بریزم رو دایره.دلم میخواست این نوع نوشتنم امتحان کنم.ولی وقتی شروع کردم به نوشتن خیلی چیز هار و گفتم!حالا دلم میخواد این کارم امتجان کنم تا شاید با این کار  مغزم و خالی تر راحت تر و آروم تر کنم.

ک ل م ه

یخ-مامان-اسکیت-خستگی-تخت-آزیتا-عینک-پاکت-نامه-عکس-آبنبات-دستبند-جعبه-۱۸-تولد-شکلات-چاقالو-دستکش-جوراب-رژیم-هاله-سرماخوردگی-اتاق-تلفن-آزیتا-نینا-ایران-نیویورک-تیزی-برف -کیف پول-لپ تاپ-کار-دوربین-خاله ها!-جای پا-نازنین-سر-شگستگی-شست-چاقو-ساندویچ کالباس-پریتسل برد!-چمدون-اضافه بار-ساک دستی-پیرهن خاکستری-مهمونی-سه هفته-فیلم-فرخ جون-اکی-دل تنگ-بابا-فکری ها-کادو-درد-مرض خواب-کلمه-کانونی ها -بس!

یه عالمه چیز دیگه هم تو مغرم   وول میخوره ولی دیگه نرگس حوصله نداره و دلش لالا میخواد!

راستی نرگس شجاعت کرده و در نبود خواهر با کامپیوتر خواهر گلنار  آن شده مال خودش دیگه جون نداره پیر شده!

+نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387ساعت1:35 قبل از ظهرتوسط نرگس فکری ارشاد | |

این اتفاق مال چند روز پیشاس،فردای اون روزی که میشه بیام بغلت رو نوشتم.

حالا خیلی بهترم.یه یار دیگه هم ررفتم تو اتاقش خوابیدم،ولی صبحش بهم اعلام کردن که  دیگه اونجا نرم!وقتی خالم از پرسید خوب چرا میری اونجا فقط تند و تند میگفتم چشم دیگه نمیرم!

چند شب پیش تو تختش خوابیدم.

چه خوب بود،چه خواب راحتی بود.بعد از چند هفته که خوابیدنم هیچ ربطی به خوابیدن نداشت،خوابیدم.شاید بازم خواب هام آشفته بود ولی آروم بودم تخت کوچیک بود و من خسته و سنگین.

مچاله شده بودم زیر پتوم،سرم و کردم لای شکمم و مثل بچه ها جم شده بودم تو خودم،عروسکم رو بغل کرده بودم و سعی میکردم به هیچی فکر نکنم.

هیچی......

چند وقت بعدش حضور چند نفر و دم در حس کردم بیدار بودم،ولی خواب!

خاله ام پشت سر هم ازم میپرسید:

حالت خوبه؟حالت خوبه؟!

تو اون تاریک و روشنی،تو اون خواب آلودگی و خستگی.2تا تصویر و جلو در دیدم.

خاله ام و شوهر خاله ام.نمیدونم چرا ولی یهو احساس کردم یه کادر تمیز و صاف جلومه.دوستش داشتم!تصویر قشنگی بود تصویر یه خانواده.

با این که خواب و بیدار بودم و تشخیص دادن چیزی برام سخت بود ولی یه حس خاص تو اون صدا حس کردم.

بعدا بهم گفت،از این که دیده من اونجا خوابیدم نگران شده!با خودشون گفتم چی شده که نرگس رفته اونجا!

یادمه همون جور که خواب بودم گفتم:

تو تختم خوابم نبرد.

نگفتم که دلتنگ شدم،نگفتم که بهم ریختم،نگفتم که کم آوردم و دلم بغل مامانم رو میخواد.

فرداش ازم پرسید ولی یادم نیست چی گفتم سکوت کردم یا گفتم که دلتنگم.

فرداش بهم گفت قبل از اینکه ما بیایم یه چیزهایی میگفتی،یه صداهایی میومد!

ولی

.

.

.

.

خیلی منتظر شدم تا مامانم زنگ بزنه و بهش بگم تا یکم آروم شم.یعنی آمده یه تلنگر بودم،یه نوشته که بهمم بریزه؟تکونم بده؟ دلتنک ترم کنه؟یه حس خاص یه حس خوب و بد!

بازم میگم نکنه لوسم؟!

نکنه که همه چی خوبه عالیه!

چمیدونم!

(من تو این عکس بدم،نگام نکنید!)

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت12:26 بعد از ظهرتوسط نرگس فکری ارشاد | |