|
یه چند وقتی نبودم!متن بخونید متوجه میشین!از این که هنوز زندم و رو پا بسی شادم!
و این که . . . مهربون من همه جون من فدای احساس قشنگت وقتی نگام میکنی و میگی دوسم داری بگیر دستام و تو دستت/نازی نازی آخ نازی!احمق شدم چند روز زدم تو کار نازی!نه کسی عاشق من نه من عاشق خودم!زد تو کار آهنگ درپیت!نازگل خانم! باز نوشته ها قاطی شد! این من و این هفته من!
امروز برای چندمین بار اشک تو چشمام جمع شد!این بار نذاشتم که بیاد تو چشمام با یه خنده محکم غورتش دادم. این هفته از اول هفته تا همین امروز آرزوی آخر هفته رو میکردم. همش درس درس درس. انقد سرم شلوغ بود که حتی نمیتونستم سرم و بخارونم!به معنای واقعیه واقعیش!. دو تا پرژه سنگین و سخت که در واقعه هزار تا پرژه بود! امروز قرار بود به همون لوح تقدیر بدن!اونایی که کارنامه ترمشون خوب بود منم جوزوشون بودم. دفعه پیش که رفتم برام جالب تر بود عجیب تر بود. برخورد مدیر و آدم های دور و بر!دفعه پیش بغضم گرفت. امروزم مثل دفعه پیش! تو سالن موزیک بود مثل دفعه قبل بعد م یه سری حرف و مسابقه! مدیر مدرسه شروع کرد به رقصیدن بچه ها مرده بودن از خنده. یه وقتایی این تفاوت ها اذیتم میکنه.این که میگم من اینجام و دوستام تو ایران............ اون اوایل یه وقتایی از سختی گریم میگرفت و از تفاوت بغضم. هیچوقت فکرشم نمیکردم که بتونم با این زبانم به یه جای خوب برسم. وقتی هفته ی پیش معلمم بهم گفت تحقیق تو از همه بهتر بود، پر ذوق شدم .من این کلاس و تازه این ترم برداشتم و ترم پیش نداشتمش. بهم گفت میخواد بزنتش به دیوار تا بقیه یاد بگیرن! هفته ی پیش با مشاورم صحبت کردم قرار شد سال دیگه جز این که مدرسه میرم همزمان کالج هم برم. امروزم که بهمون لوح تقدیر دادن و تشکر کردن!وفتی نشسته بودیم تو سالن غذا خوری دیدم روزنامه ی مدرسه بین بچه ها میچرخه و همه به یه صفحه که پر اسم نگاه میکنن!بعد فهمیدم اسم بچه هایی که جز شاگردای خوب بودن!بچه ها گفتن اسم تو هم هست!وقتی به اهالی خونه گفتم گغتن تو روزنامه ی محلی هم اسمتون هست! تو خوابم فکر نمیکردم تو یه جای دور از وطنم با یه زبان دیگه بتونم انقدر موفق باشم حتی شاید......بیشتر از وطن خودم!اونم تو یه هفته! این هفته پر بود از کار و خستگی و اتفاق های خوب. همیشه فکر میکردم همه چی سخت برام پیش میره.بازم میگم هیچ وقت تو خوابم نمیدیدم که این همه اتفاقای خوب برام بیفته. امروز مدرسه پر بود ازسر و صدای ولنتاین. یه سری از بچه ها براشون گل خریده بودن!خود مدرسه میفروخت و بعد میاورن دم کلاس! وقتی با مدرسه ایران مقایسه میکردم.....................! نمیدونم این هفته انقد سرم شلوغ یود که حتی تنونستم به کارام برسم.ولی ناخودآگاه تو ذهنم پارسال این موقه ها برام دوره میشد. فردا ولنتاین!پارسال اون موقه و اون روز و کامل یادمه نمیدونم چرا! روز خوبی بود. من کلاس زبان داشتم.مامان از طرف کارش صبحانه دعوت بود.یه دوست نازنین و بعد چند وقت دیدم و شروع دوستی جدیم بود با یه دوست دوست داشتنی رنگی. صبح خواب بودم و صدای آیفون اومد تو خواب با خودم حرف زدم و بعد فهمیدم در!تعجب کردم وقتی آیفون و ورداشتم!یه دوست بعد از مدت ها اومده بود پیشمون و صبح زود!دنبال مامان بود.کارش و ما راه انداختیم! یادم نمیره مثل این مریضا دم در نشسته بودیم!من و گلنار! من عین این احمق ها یخچال و نشونش دام تا یه چیزی برای صبحونه پیدا کنه!اگه رازی میشد فکر کنم پلو خورشت داشتیم!آخرم یه نسکافه نیمه آماده ورداشت و گفت باید بره و سر کار میخورتش! بعدم با طرز حرف زدن خودش گفت که بچه ها امروز ولنتاین ها! برای من فرقی نداشت کلاس زبان که باز بود! همون روزا بود که دوستیم با هاله پر رنگ تر شد و شاید ........چون اون دوست اومد پیشمون! نمیدونم چرا اون روز و کامل یادمه.یادمه چند بار به مامان زنگ زدم کجا ها پیداش کردم کجا ها رفتم! یه روزایی از زندگی آدم مثل عکس میمونه!یا یه فیلم رنگی و دوست داشتنی. یه عالمه نوشته تاریخ گذاشته دارم که نمیدونم بذارم یا نه! چند تایی تولد!تولد خودم یه توشته دیگه برای تولد هاله یه نوشته از اوضاع و احوال چند هفته ی اخیر و معرفی دو تا دوست دوست داشتنی خوشمزه! دلم خواست بعد از این همه وقت یه پستی بذارم! هفته شلوغی بود و پر چیزای خوب! نمیدونستم عکس این دفعه چی میتونست باشه.میشد یه عکس کج و کوله باشه از روزنامه مدرسه که اسم بنده هم توشه.جز بچه خوبه ها!زرنگ ها! یا یه عکس صاف تر از لوح تقدیر. عکس صاف و ترجبح میدم!هفت ام کج و کوله بود کافیه! همین الان یه خبر دیگه رسید!نخواستم بینش اضافه کنم! یکی از معلم هام برام یه نامه فرستاده و ازم تعریف کرده و گفته که یه کلاس جدید دارم سال دیگه میذارن که خوبه بگیرمش.بعدم با دستخط برام یاداشت گذاشته که من خیلی دوست دارم تو رو تو این کلاش داشته باشم!من اون اولا یه خنگ تو کلاسش بیشتر نبودم! از قیافم خیستگی داد میزنه ولی وقطی به این همه چیز خوب فکر میکنم.....دلم میخواد بی غل و غش بخندم بخندم! شاید یهو یه خبر دیگه هم رسید!
دوباره یه ماه دیگه گذشت.
وارد هشت ماهگی شد.از نصف یک سالم بیشتر. متن این ماهم باز جدا. حرفی نیست جز بهم ریختگی و خستگی نرگس خانم! و البته دوری شما! چند وقت پیشا احساس کردم دارم میمیرم! ساعت ها لرزیدم و بعدشم حالم کلی بد بود.هیچ دلیلی براش پیدا نکردم. شاید مال خستگی این روزا باشه و ریختن همه چی تو خودم! حس یه دختر ۱۸ ساله رو ندارم! همونطور که از ۱۵ سالگی احساس درستی نسبت به سنم نداشتم! و اما ۸ ماه دوری از وطن! چجوری شدم؟!
مامانم داره خونمون رو از دست اجانب پس می گیره! اونم کلی زود تر از وقتی که باید بدن! دلم تنگه واسه اتاقم.واسه تک تک کمداش! آخ که چقد عاشق خونمونم.فقط کاشکی هنوزم دیواررای اتاقمون جیگری بود!نه سفید!ولی سفیدم عشقه! مامان گفت من میرم تو اتاق خودم.اتاق گنده خالی میمونه!به و به کسی نمیره تو اتاقمون! وای وای ی ی ی ی ی خوشحالم.مامان دیگه خسته بود از چمدون کشی!از زندگی چمدونی!این که هردفعه هرچی میخواد باید اون چمدون و کلی زیر و رو کنه!از این که هی دنبال خونه بگرده. وای که چقد قیلی ویلی میره دلم.توش مهمونی! به به خونه خودمون.حالا دیگه هروقت دلم بخواد میتونم راحت بهش زنگ بزنم.بدون این که هی بگم هست نیست!دیگه کجا میشه پیداش کرد! دلم تنگه واسه تک تک جاهاش.واسه اون در سبز ساختمون.اون شیشه آینه ای که یه مدتی آینه مردم کوچه بود!اون حیاط فسقلی خالی!اون پارکینگ ترسناک با اون صدای شوفاژ خونه!همسایه های قدیمی.کیمیا کسری کوچولو! یاد بچگیام افتادم.شاید نه خیلی بچه گی!تابستون ها یه چیزی می انداختم کف اون بالکن فسقلی و کلی بازی می کردم.حتی سعی میکردم که سقف بسازم! تونستم؟؟؟!!!نمیدونم شاید!!! کلی میخوردم و مبخوابیدم و میخندیدم.یه وقتایی مامان غذامم همونجا میداد که بخورم.یا اگر چیزی میشست یا درست میکرد از لای در به منم میداد تا بی نسیب نمونم!یه سبد چوبی کوچولو داشتیم.همیشه توش و میوه میکردم و با بشقاب و تجهیزات میرفتم تو خونه کوچولوی خودم! یادمه یه وقتایی هم مامان میومد خونم مهمونی!خدا کنه اون موقعه ها بچه بوده باشم! البته مامان میگه تو بچگی نکردی!برای همین چند سال پیش ها وقتی ویرم گرفته بود عروسک بخرم جلوم و نمیخواست بگیره.میگفت بچه گی نکردی مگر الان بکنی!اگه اشتباه نکنم اون پول بیشتر شد و یه دوربین خریدم جای عروسک!گنده بودم اون موقعه! از الان دلتنگ دیدنشم.دیدن اون بالکن و اون خونه! وای که شادی داره از سر و روم میریزه. خیلی شاد نبودم از این که خونمون دست یه سری انسان جذاب!البته بود! اسم مستاجرمون آقای خانه بود! میخورد به خونمون! بالخره این یکشنبه عجیب با یه خبر خاص تموم شد! مامان تا ۴ صبح بیدار بوده تا با ماها حرف بزنه! بابا این اختلاف ساعت ها بیچاره کندس س س س و البته . . . . به و به! توضیح عکس: هرگاری کردم نشد عکس بذارم فردا عوضش میکنم
خل شدم!کلی حرف تو دلمه.مبخواام با خط کشی هر چی حرف بریزم رو دایره.
آشفته بازاریه تو دلم
شب که داشتم سرم و میذاشتم رو بالش فکرشم نمیکردم صبح که پاشم یه ایمیل بگیرم از یه دوست ناب که عکس مادرم باشه تو افتتاحیه یه نمیشگاه عکس!تقریبا ۳ ماهی میشه عکس جدید ندیده بودم ازش!کلی شاد شدم شدید!
چندی پیش با مادر نیر حرف زدم.گفت دو تا کار دیگه کنه میاد پیشمون.دو تا فقط دو تا!هی ی ی ی
انقد ضعیفم که با رفتن یه مداد تو پشتم اشکم در اومد
مشکلم و فهمیدم!این اتاق نشینی خیلی بده!خوب وقتی آدم از صبح تا شب بشینه تو اتاقش خب خل میشه دیگه!میشه یکی مثه نرگسک!
امروز برای اولین بار بک راند لپ تاپپم و عوض کردم!تا عمر دارم یادم میمونه اولین بک راندم تو این کامپیوتر چی بوده.عکس مامان!اولین عکسی که تقرییا بعد از ۳ ماه ازش دیدم.
وقتی زنگ زد بهش گفتم!گفت چه جوریه؟گفتم انگار نشستی یه جایی! برام تعریف کرد که اون جا کجا بوده و چی شده که نشسته!گفت دیگه داشتم میرفتم ولی دوستش گفته یکم وایستی من میرسونمت!اونم به جای اینکه وایسته نشسته! عین این خلا شده بودم!گفتم ممنون از اون که گفت میرسونتت تا من بتونم عکست رو ببینم! گفت آخرم کلی ماشین به ماشین شدم!
موهام رو کلم اضافین!جدی میگم!
تو یه حال بی حالیم...کجا شنیدم اینو؟بی جون بی جونم!فردا دو تا امتحان سخت دارم و هرکاری میکنم نمیتونم درس بخونم.دارم خل میشم.یه بغض و یه تنهایی بد تو وجودمه.چقد گرمه اینجا.نیر کوشی؟
من میخوام تابستون بیام وطن ن ن ن ن.یه کار کوچولو پیدا کنم راهی میشم!
احساس میکنم دارم آدم میشم!دارم میفهمم که کجام!البته نه هنوز ز ز ز ز
مرسی دوست من واسه فرستادن این عکس!
یکم قاطیه!شاید دو حس تو یه نوشته!
امروز برف اومد،اولین برف زمستانی.با برف امسال یاد پارسالم افتادم و تهران قشنگم!دلم گرفت..... یاد خنده ها و گریه هام،پالتو خاکستریم که دوست روزهای آخر قبل سفرم بود و پالتو مشکیم که رفیق بعد سفرم بود!وقتی فهمیدم بدون اجازه من دادنش به کسی......دلم سوخت! بیرون رفتن هام،زمین خوردن هام،غذا خردنم ها م و قرارام. یهو احساس کردم وسط تهرانم،یهو خل شدم،دیوونه شدم!خل تر و دیوونه تر از اونی که بودم. یادش به خیر تو برفم نمیتونستم از پیاده روی تو خیابون انقلاب بگذرم. یاد سفرم و برگشتنم.یاد این که 6 صبح رسیدیم خونه و یهو یاد این افتادیم که کلیدم چیز خوبیه!همه چمدونا رو وسط کوچه باز کردیم و دنبال کلید گشتیم،آخر از کیف یکی در اومد! به یاد پارسال زمستون که تا امسالش کلی فرق داره. حالا دیگه دلم تنگ تهرون،تنگ برفاش و برف بازیاش. تنگ مادرم.دو ماهی میشه که ندیدمش.دلم براش تنگ شده زود تر از بقیه،خیلی زودتر. خل شدم،دلتنگ شدم،دپرس شدم!چیزی نمونده تا بشم یه هوم سیک واقعی! دلم براش تنگ بود هی با خودم حرف زدم و سعی کردم که خودم و قانع کنم تا فردا بهش زنگ بزنم!ولی نشد 3 نصفه شبشون زنگ زدم به موبایلش که فقط یک دقیقه صداش و بشنوم! تا ور داشت گفتم دلتنگم.خواب آلود بود و همینجوری هی قربونم رفت و گفت دلش تنگ شده.خالم گفت چند روز پیشا زنگ زده و گفته نرگس و پیدا نمیکنم دلم تنگ شده براش!گفت به یکی از دوستاش گفته دلم برای دخترا تنگه یه کاری کنیدمن عید برم پیششون! بی قرار بی قرارم.وقتی فکر میکنم یک سال و نیم دیگه دارم تا برگشتن به ایران و تقریبا یم سال تا دیدن مادرم........خل میشم! بی قراری و گیجی داره من و از این که هستم خل تر و خسته تر میکنه...... مبخوام داد بزنم،مبخوام تا میتونم زار بزنم م م م م م بابا دلتنگ شدم!شاید اولین دلتنگی درست حسابیم بعد 7 ماه!حالا دلتنگیه دوست هام و پدر ژپتومم بهش اضافه کن موندم چیکار کنم! شاید.......باید بخوابم!اگه خوابی در کار باشه،دیشب خواب دیدم تو اتوبوسم و تو تهران.از ولیعصر میرم صادقیه! ای خدا ا ا ا ا ا مامان نیرم،فراهانی نابم دوست دارم و دلتنگم برای بغل گرم و نابت
|
About![]()
من نرگسم یه دختر18 ساله,یک بزرگ بچه کوچک که هرز چندگاهی برای دل خودش مینویسه و دوستی دیرینه ای با آسمون و مخصوصاً ماه داره و ارادت خاصی هم به این آسمون خوشگل و دوستاش.نوشته هاش از قلب و مغزش میان و بیشترش راجبع چیزها و آدمایین که دوسشون داره.درباره ی اطرافش و زندگیش! Archivesشهریور 1388مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 Links
و حامد بهداد |