|
این پست زیادی روز نوشت!فقط دلم خواست یه چیز کوچولو بنویسم!
نرگس خسته نرگس خوابالود!نرگس ایران و به جهان معرفی کرد همه هم براش داد زدن! راستی از این به بعد میتونید من و صدا کنید نرگیس فراک!انقد جیغ و داد را انداختم که اسمم تو بروشور اشتباه رو صحنه درست بگین جان من!لحظه آخر برگه رو عوض کردن!تصور کن!فکری کجا فراک کجا!منم لبخند زدم رفتم جلو! امشب تو مدرسه یه برنامه بود برای معرفی فرهنگ کشورهای مختلف جهان به جهانیان! حرف زیاد واسه گفتن!ولی دلم خواست یه کوچولو بنویسم همین امشب! همین و بدونین که اسمم همه جا اشتباه بود!دوستم انقد مطمن بوده که حتی از من نپرسیده! به جای نرگس فکری ارشاد شدیم نرگیس فراک! با غذا و لباس ایرانی ایران و کلی معرفی کردم! برنامه عالی بود!نرگیسم که مثل همیشه استرس دار!حالا خوبه فقط راه رفته رو سن! پینوشت:فکر میکنم اگه آروم شدم اگه خوب بودم به محبت دوستام هم مربوط میشد!ریحام یه دختر مسلمون سیاه از کشور مصر انقد کمکم کرد که نگو تو صف روبه روی من بود پشتشم یکی از بچه ها از اکراین یه پسر!دوتایی انقد برام انرژی مثبت پرت کردن که نگو!سر تمرین که دیدنم هی میگفتن چه خوشگل لباسات!دور سرشون روسرس میکشیدن که یعنی چه روسری بهت میاد! وسط سن پشت صحنه بعد از اجرا ریحام و دیدم پرید و بغلم کرد!عاشق محبت از ته دلم!اون پسر مهربون(یه اجوبه ای هم تو اسم یاد گرفتن!)هم اومد پشت و کلی انرژی داد با حرف هاش! خوشحالیم! از اینکه چند تا دوست پیدا کردم خوشحالم از اینکه بچه ها و معلم ها گفتن خوب بودی!
بد شانسی دقیقا یعنی اینکه صبح بسیار زود از خونه و خوابت بزنی بیرون و خالت بیای سر کارش تا بری کتابخونه که درس بخونی اونوقت تا سرت گرم کتاب و دیکشنری میشه یک انسان زیبا بشینه روبروت و واست سمفونی اجرا کنه با حرکت سر! آقای بسیاد محترمی اومد نشست سر میز من بعد خیلی جدی شروع کرد به صدا درآوردن و تکون دادن سرش! معلوم بود که حالت اش عادی نیست!ولی از این حرصم گرفت که با یک انسان بسیار متشخص آمده بود و اون آقای محترم من جدی آتیشی رو میدید که هی سرم و میاوردم پایین لپ تاپ تا بتونم یه کاری بکنم! یک آن دلم خاصت برم خفش کنم!ولی نخواستم! جرات اینکه آرومم بهش بگم لطفا آرومم نداشتم! تصور کنید صبحم یک عدد کافیه قوی شدید اصل از استارباکس گرفته بودم و هی میلرزیدم و هی گرمم میشد اینم بود اونوقت! و خوشبحتی یعنی اینکه اون آقای متشخص بیاد و بزنه پشت آقای محترم و دوتایی برن خونشون! خدایا من و ببخش! پینوشت اول:یهو دلم خواست یه چیزی بنویسم! پینوشت دوم:من یه چیزی میگم ولی جدیش نگیرید!حتی لبخندم زدم بهش کی جورات داره خفه کنه مردم رو! پینوشت سوم: شدید دارم کتاب میخونم!پر لغتم الان! پینوشت چهارم:بگما وقت استراحتم نوشتم این و! پینوشت پنجم:عاشق کتابخونم به شرطه این که هم آروم باشه و هم گرم و شرد نباشه! پینوشت ششم:جاتون سفر خالی بود یاد تک تکتون بودم،تو عمرم انقد آروم نبودم! پینوشت هفتم:انسان های دوست داشتنی تولدی نیومدن و ما آپ کردیم!شرمنده!مبارکه هییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی پینوشت هشتم:آقاهه سیاه بود ولی شیر نبود! پینوشت نهم:از فردا دوباره مدرسه! پینوشت دهم:هیس س س س س س س س س س
داشتم عکس های قدیما رو نگاه میکردم. یهو دلم واسه یه دوست نازنین قیلی ویلی رفت! سلما سلما!یه دوست دوست داشتنی.یکی که یه مدتی هم دیگرو گم کردیم با این که بغل هم بودیم! یه شیطون دوست داشتنی!یه دوست که میشه باهاش کلی خوش گذروند. پایه فیلم دیدن و تاتر رفتن،به به که بحث کردن باهاش چه کیفی میده!اگه هم نظر باشیم که هستیم کلی خوش میگذره! چقد دلم براش تنگ شده واسه تک تک کارای خاصش! دورم ازش و داره بزرگ میشه و چه خوشحالم از بودنش. یه سلما ی دوست داشتنی،یه دوست نازنین.یکی که خیلی بیشتر از سنش میفهمه! دلم براش تنگه تنگه.چه خوب بود اون روزا. یادش یخیر اون وقتا که میرفتیم پیش هم ،فیلم میدیدیم حرف میزدیم بحث میکردیم. یادش بخیر اون شبی که من خونشون خوابیدم! یادته سلما،رفتن من درست شده بود و ما ها دلمون تنگ هم دیگه! یهو مامان ها باهم تصمیم گرفتن که من و تو رو با هم راهی سینما کنن!و بعد شب من بیام خونه شما.اون شب دو تا فیلم دیدیم یادته؟ حکم و چی؟چقد خندیدیم و چقد خوش گذشت.ریختیم و پاشیدیم و خوردیم! چه صبحونه ای! تاتر و یادته؟ اونم دو تا! سلما خیلی خوشحالم از داشتنت.از اینکه یکی از بهترین دوستامی. دلم واسه حرف زدن های چند ساعتمون تنگ شده.این که دو تایی میشستیم تو حیاط و تا جایی که میشد حرف میزدیم.اخرم بذور میبردنمون. یاد خنده هات،حرفات،شور و شوقت به هنر و سینما.این که چقد حرف زدیم که اول بری تجربی بعد هنر یا اینکه کلا هنر! چقد خوشحالم که بالخره به آرزوت رسیدی و رفتی هنرستان از این که موفقی از این که داری 15 ساله میشی! عاشق اون روزهام روزشماری میکنم برای برگشتن واسه دیدنت،سینما رفتن،خندیدن،حرف زدن ها. سلمای عزیزم داری بزرگ میشی.مهم نیست تا الان چی بود از الان بسازش. داری وارد دنیای دخترای شونزده ساله میشی.یه پونزده ساله کامل! یکی که بعدا میشه خانم کارگردان دوست داشتنی که عاشق نوشته هاش میشی. سلمای من تولدت مبارک! برات یه سال خوش رنگ آرزو میکنم پر موفقیت و رنگ و چیزای دوست داشتنی.پر حرف های جذاب و کارای خوب. دلم تنگته دوستم.ای بونوی من ن ن ن یه خ گنده واسه تولد سلما جونی خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ تولد یه دوست دیگه هم هست. یه نازنین دوست داشتنی که اسمشم نازنین! یه نانی دوست داشتنی. یه کی که تا از دور دیدمش عاشقش شدم یکی که کلی عزیز برام و همیشه میگم کاشکی زودتر شناخته بودمش. یه سی سی بزرگ دوست داشتنی نازنین جونم برات یه عالمه آرزوهای خوب دارم یه سال عالی با مزه های خوب مخصوصا خامه و توت فرنگی. یه سالی که از ته دلت بخوای هیچوقت تموم نشه. سلمای من نانی من تولد جفتتون مبارک. عاشق 18 فروردینم با این همه چیز های خوبش. نبودم که کادوی بزرگ شدنتون رو بدم بهتون ولی امروز از راه دور یه کادو فرستادم براتون.قبل از این که خورشید خانم بیاد بالا تو تاریکی دوست داشتنی کنار دریا تا تونستم بهتون فکر کردم و بهترین ها رو براتون خواستم نه بهترین ها از طرف من بهترین ها از نظر شما! نانی سلما چشماتون رو ببندید و بهترین ها رو تو دلتون بخواین بعد بفرستینش طرف من!میسپرمش دست دریا نه اینکه بره!این که بشه! به یادتون بودم از تاریکی تا روشنی. از اون ته ته دلمیه روز خاص با رنگ های خاص و چیزهای دوست داشتنی میخوام براتون. تا میتونید محکم و خوشحال شمع روکیکو فوت کنید! بازم تولدتون مبارک دوست های دوست داشتنیم م م م م م پینوشت اول:شادی میکنیم به شدت! پینوشت دوم:عکس های من و سلما هر کدوم مال یه مهمونی خداحافطی منه!اونی که نصفه نیمه ایم مال اون شب دوست داشتنی و لی صبحش بعد صبحانه!و اون یکی مال مهمنوی دوم که دیگه جدی جدی باید میرفتم و امکان اینکه بگن برگرد نبود!خونه آرزو!سلما اگه گفتی کی بغلمون بود؟چقد خوشگذشت اون شب. پینوشت سوم:نانی ببخش اگه بدون اجازه عکسات و گذاشتم اگه نمیخوای زودی بگو میرم دعوا!میگفتم لو میرفت سی سی جون! پینوشت چهار:شرمنده برای داغونی عکس دفعه اولم بود! پینوشت چهار:تا حالا تو عمرم انقد آروم نبودم این تنهایی امروزم عالی بود!وبعدش دیدن یه باغ که نمیدونم چطوری توصیفش کنم از خوشگل خوشگل تر بود! پینوشت چهار:خدایا از سر تقصیرات ما بگذر که من از خستگی شیطون شدم و زندگی آقایی رو به خنده گرفتم! پینوشت پنجم:میخوام برم شکایت!آب معدنیشون که آب نیست آب شنگولیه!من بعد از سه ساعت هنوز دارم میخندم!خوانواده مردن از دستم تموم شد رفت! پینوشت ششم:کی میاد شکایت؟بخدا آب خوردم همچین خل شدم که نگو! پینوشت هفتم:این ابر من و آرزو به دل گذاشت همچین خورشید پشتش پنهون کرد که نگو یه روز دیگه مهمون دریام! پینوشت هشتم:هر چی خستگی بود پرید غذا هم نخوردیم حتی! پینوشت نهم:تولد تولد تولدتوووووووووووووووووووووووووووووووووووون مبارک!
عاشق این هوام
عاشق این روز ها عاشق این شکوفه ها که هر ثانیه باید حواست بهشون باشه چون ثانیه به ثانیه عوض میشن اولش به چشم نمیان بعد یکم بزرگ میشن یکم که میگذره با نگاه کردن بهشون آروم میشی چند روز بعد میبینی بهترین تصویر دنیا رو موقعه آب خوردن تو آشپزخونه میبینی. روز 13 به در اون درخت های خوشگل مستت میکنه از خوشگلی از تکی اونقد که تنهایی میری پیاده روی تا میتونی عکس میگیری دور بعد وقتی از خواب پا میشی و میای تو اشپزخونه چشات از تعجب میمونه رو صف درخت های پر شکوفه بزرگ شدن خیلی بزرگ تر تو یه روز!دیشب موقعه خواب دیدیشون رنگشون عوض شده. بهار مریلند لنگه هوای شمال. وقتی بعد از مدت ها به دستور کوکو میام بیرون تا در و براش باز کنم میخکوب هوا میشم و دلمم میخوواد به بهونه نامه ها تا صندوق پست برم انقد هوا آشناست که وقتی تو یه شب تاریک پر ستاره از صندوق پست به پنجره دراز آشپزخونه با اون همه تکاپوش نگاه میکنم یاد ویلای فسقلی مون میفتم تو شمال تو اون کوچه بن بست. اون ویلایی بود که با پشتکار من و بابام به وسیله اون گروه بامزه شون خریداری شد این خونه ی خاله که به وسیله شوهر خاله مهندس ساخته شده. امشب رفتم که آشغال و بذارم بیرون یه نور خوشگلی تو حیاط بود یه هوای دوست داشتنی،یه آسمون خوشگل پر ستاره با اون درخت های پرشکوفه. عاشقشونم خالم هر روز صبح که داریم میریم مدرسه میگه بچه ها اینا رو خوب نگاه کنید که فردا یه جور دیگن! و چه عجیب برای من این بهار این هوا قبل از عید هوا مثل هوای قبل از عید ایران بود و این دییونم میکرد اون روزها خسته شدم اون هوا اون همه برنامه های ایرانی پشت سر هم بیشتر فکر میکردم و بیشتر خسته میشدم. این روزی خستگی از سر و روم میبارید و روز شماری میکردم برای تعطیلات بهار و بیشتر از اون دعا دعا میکردم که سفر بهارمون به ساحل جور شه خسته بودم و محتاج یه استراحت درست حسابی یه آرامش ناب و چه آرامشی بیشتر از دریا وقتی روبهروش دراز کشیدی و گرمای خورشید نوازشت میکنه. همون اوایل که حرف رفتن شد به خالم گفتم من میخوام قبل از بالا اومدن آفتاب برم کنار دریا!تنهایی!میشه! گفت معلومه که میشه! بهش گفتم برنامه ام این بود پارسال که رفتیم شمال یه بار برم کنار دریا تاریم روشنی صبح!بابا نذاشت!خودشم که میرفت با بقبه من و نمیبرد! این سفر و این تصمیم من و یاد یکی از نوشته هام انداخت یه آذر سال هشتاد و شش!بهم ریخته بودم بیشتر از هر وقطی دلم میخواست رو زمین نباشم بیشتر از هروقطی خسته بودم زندگیم زندگی نبود یه چیزی برای دل خودم نوشتم یه آرزو که یه روز من و من کنار دریا وقتی خورشید خانوم هنوز از خونش در نیومده بیرون و کارایی که دلم میخواد بکنم هر روز بد تر میشدم و بهم ریخته تر چند هفته بعد خبری رسید که داغونم کرد مامان شهرستان سر فیلمیرداری بود و رسول و ریحان و مهراد و نگین و بابک اومده بودن پیش من و گلنار. خالم زنگ زد و گفت وقت مصاحبمون برای گرین کارت تو ایتالیا گذشته و برامون سه هفته دیگه وقط گرفته و گفت نرگس که ایران کاری نداره وقتی اومدین ایتالیا یا حمید یا من بیاد امریکا که از درسش عقب نیفته. دو سه روز بود بهتر شده بودم خبر داغونم کرد زدم زیر گریه سه هفته وقت برای خداحافظی بازندگی که قبل از سفر وارد 17 سالگی میشد. بهم ریختم در ناباوری کارام و کردم ویزیهارو خودم تحویل گرفتم وقتی سه تا پاسپورتا رو داد دستم و گفت خیسه مواظب باش خیس نشه میخ شده بودم از این سرعت و تو دلم میگفتم اگه خاله سیمین نبود چی میشد؟! خلاصه گذشت یه قانون افتاد جلوپامون که باید با مامانم وارد شم چون برای اون تقاضا شده و من با شادی و خستگی تموم برگشتم ایران. چند رو ز بعد بچه ها اومدن پیشمون با کیوان داشتم حرف میزدم گفتم چه برنامه ای برای امسال شمالم دارم!و چه دل خوش بودم! نشد! و حالا مرض ها دورم از وطنم و اون دریا ی اشنا ولی اون خورشید همون فقط یکم دیر تر میاد پیشم. تصمیم و گرفتم میرم لب ساحل شاید برنامه ام با اون نوشتم فرق داشته باشه ولی آروم میشم برام مهم نیست که هوا سرد باشه یا نه،سرما میخورم یا نه خستم و بی حوصله و نیاز دارم به یه تنهایی و آرامش. دلم میخواد اون نوشته رو بدون کوچم ترین تغیری این جا بذارمش. راستی اول میخواستم دو تا پست بذار یه سفر و یه دونه هم اون درخت های ناب!ولی یکیش کردم. پینوشت برای این نوشته نمیذارم ولی دارم میرم سفر تقریبا یه هفته.سر میزنم و سه شنبه هم احتمالا دوباره آپ میکنم دو نفر نازنین تو راهن. عکسم مال سیزده به در تنهای امسالم خودم گرفتم! و اینم اون نوشته. فنت ریزه و شاید همه چی پر غلط وقت تحصیح کردن ندارم.شرمنده مغزم دوباره شده مثل یه صفحه ی بزرگ سیاه .سیاهِ سیاه با یه نقطه قرمز.نمی دونم کوچیکه یا اینکه بزرگ ولی فکر کنم از دفعه های قبل بزرگ ترِ بزرگ تر و حتی نمیدونم چیه.شاید یه فکر بیخود. فکر به..............نمیدونم. .یا شایدم یه جرقه،یه جرقه خوب روشن.مثل یه مداد پاکن که همیِ این صفحه رو پاک کنه.پاک پاک، تمیز تمیز.خیلی خستم خیلی از همه چیز، از همه کس شاید.از.....................من خستم.خیلی خسته.خیلییییییییییی.امیدوارم ایندفه مغزم پاک پاک شه و دیگه هیچوقت سیاه نشه.سیاه0 خستم از همه چیز دلم حسرت خیلی چیزا رو میکشه.بزرگ و کوچیک.حسرت یه صبح زود وقتی هنوز آفتاب نزده که من پیش دریا باشم.با یه چادر نماز.صبح زود لب ساحل که هیشکی نباشه من باشم و سازم وجفت پاهام و گوشام و صدام با یه انرژی زیاد. دلم میخواد برم پیش دریا خانوم ساز بزنم،گریه کنم،دعا کنم،بدوم،جیغ بزنم.گریه کنم با حق حق های بلند.برای همه ی خستگیام،برای دلتنگیام،به خاطر دلتنگی و نگرانی برای یه دوست ناب0تا دریا با همه ی مهربونیاش منو توآغوش بگیره. تا دستام جون داره ساز بزنم،تا میتونم جیغ بزنم،تا پاهام توان داره بدوم تو ساحل وشلپ شلپ کنم تو دریا و هیچی هم جولم رو نگیره حتی زخم های دوست داشتنی دریا تو پاهام،تا میتونم بلند بلند دعا کنم به خاطر همه یه خستگی ها و مشکلاتم، برای شنیدن یه خبر؛ حتی کوچیک درباره ی یه دوست،یه انسان دوست داشتنی وناب تا این آرامشم زیبا تر شه و نماز بخونم وتا میشه به هر چی صدای آرامش بخش دم صبح گوش بدم،تا چشام جون داره و صدام در میاد گریه کنم،بلند بلنددددددد و هیشکسم نباشه تا جولوم رو بگیره فقط دریا باشه وخدام تا به دعا هام گوش بدن،گریم رو؛دویدنم وجیغ زدنم وساز زدنم رو وخم و راست شدنم برای خدام به خاطر همه ی مهربانیاش رو ببینن و گوش بدن و هیچ اعتراضیم نکنن فقط بغلم کنن تا من راحت تر و بلند تر و تند تر، گریه کنم ،جیغ بزنم، بدوم ،دعا کنم،نماز بخونم و ساز بزنم .بعدم خسته از این همه انرژی که ازم رفته خودمو پرت کنم رو ماسه های ساحل بی غل و غش بدون اینکه نگران چیزی باشم.از جام جمب نخورم یه آهنگ آروم بذارم توگوشم و چشامو ببندم.ببندم و بازشون نکنم تا اینکه گرمای خورشید نوازشم کنه.اونوقته که چشامو باز کنم و زل بزنم تو چشم های نداشته خورشید. از جام بلند شم و بشینم روماسه های داغ و بعدشم برم صورت پر از اشکم رو با آب دریا بشورم.سازم رو جمع کنم و قبل از اینکه کسی پیداش شه و کسی هم از خواب پاشه برم سمت خونه. پاورچین پاورچین برم تو رختخوابم و تو دلم تا میتونم بخندم و گریه کنم و امید وار باشم که دیگه هیچوقت هیچوقت حالم بد نشه.دلتنگ و نگران نشم ؛خسته نشم از هیچ چیز و هیچ کس0 ازهیچ چیزو هیچ کس.....................................
اولش ممنون از اونایی که حالم و پرسیده بودم مخصوصا زهرا جان.این چند وقت انقد شلوغ بودم که حتی نشد به خودم سر بزنم!
مرسی راستی بازم عیدتون مبارک تا تموم نشده!
یکی بگه من فردا مدرسه چی کارم؟از یه ور از صبح تا عصر فستیوال عصرش یه فستیوال دیگه!صبح مزقون میزنیم عصر فشن میشیم قدم میزنیم! مدرسه هم میریم که دانش بیاموزیم! بعد دوستان امتحان مهم باید بدن سه زنگ!پارسال چی بودیم امسال چی شدیم! تصور این که نه ماه از ایران دورم جیغ جیغوم میکنه! پارسال این موقع با هاله و گلنار رفتیم سینما فیلم داغون تماشا کردیم!اولین دیدار رسمی دوست جان بود بعد مدت ها و پس و پیش کردن قرار از طرف دو دوست! پارسال این موقعه ها غش غش(ریز ریز!)تو سینما میخدیدم و بعدش غش غش به گلنار که مزه کافه گلاسه رو کشف کرد! فرشته جون بعد از چند سال که من و دید سریع گفت شبیه یه خارجی!چقد خندیدم! یه جورایی شاد بودم از دور هم بودن و نون سنگک خوردن! حالا بعد از یک سال فرسنگ ها از اون روز و از اون مکان ها دورم. کافه لیلایی که اولین کافه گلاسه بامزه رو توش خوردیم سوخته دیگه وقتی برگردم هاله نمیتونه به جای بلیط سینما برام نود و هشت تا پاستای مخصوص بخره! فرشته جون برای دیدن پدرش نمیاد ایران اگرم بیاد از نزدیک نمیتونه ببینتش. دیگه نمیتونم با گلنار و هاله بشینم تو سینما و از ته دل بخندم ، از ته دل شاد شم از حرف های خواهر گلنار. بدوییم دنبال تاکسی تا سر وقت برسیم به قرار که هاله نگه اینا چرا اینجورین!دیگه نمیشه با گلنار وایستیم بغل سینما و من از گلنار تست هوش بگیرم که از بین مانتو بادمجونی ها هاله رو پیدا کنه! امسال خانواده پدری به جای سفر شمال هر سال رفتن اصفهان و اون وقتی که اون ها دور سی و سه پل قدم میزدن و با لذت بستنی میخوردن من دور مدرسه میدوییدم و میخواستم امتحانام و بدم و به ساندویچم هم یه گازی میزدم! به جای این که خونه ریحان باشیم تو یه جلسه بودیم که بحثش درباره ی زنان بود و به جای ریحان یم دوست قدیکی متدر ریحان و ببینیم!(حال میکنم با این گردی دنیا!) دیشب انقد ذهنم این ور اونور میپرید که به ذور جیغ ها ی خودم یک ساعتی خوابیدم! وقت ناهار هی این ور اون ور پریدم و از کلاس اخرم یهو یه اقایی همراهیم کرد برای پرش!چرا نمیدونم! بعد از نه ماه خیلی چیزها به دست آوردم خیلی از نگرانی هام کم شده.حالا زبانم بهتر نگران نمره هام نیستم. چند وقت پیش ها وقت ناهار با بچه ها رفتیم کلاس زبان تا کارا های عقب افتاده رو تموم کنیم.من یکم شلوغ بازی در اوردم و با بچه ها میخندیدم در حالی که کارارم میکردم.یهو معلمم پرید وسط گفت آها اینه!این نرگس خوبه نگران نیست!اون اول ها هی با استرس میومدی اینجا و میگفتی من نود و هفت دارم چه کنم!از خنده مرده بودم بعدم که فهمید عضو یه کلاب شدم میخواست ماچم کنه! در حیرت این همه تغیرم! پارسال اون موقه ها و امسال این موقه ها! ای خدا! نه ماه شد رفت!شما تصور کن! پینوشت اول:میخواستم برای نه ماه دوری یه چیزی بنویسم یهو این شد تو هیرو ویر ساک بستن برای فردا!کیف مدرسه چشه من نمیدونم! پینوشت دوم:عکس تقریبا مال هفته پیش با دوستان رفتیم تفریح بعد از مدرسه!ایشونم که تو عکس خوراکی جذاب مان!جای کافه گلاسه رو دارن! پینوشت سوم:این رزوها همه چی قاطی!از دو هفته پیش تا حالا دارم له له میزنم برای تعطیلات!عید ما یه کم دیر تر! پینوشت چهارم: یه سال تحویل موندم خونه تا یه هفته بدو بدو میکردم! پینوشت پنجم:همین ها! پینوشت ششم:راستی دو تا فروردینی خاص تو راهن تا برسن تو این دنیا! پینوشت هفتم :نه ماه نه ما! پنوشت هشتم:فراپاچینوم گند زد به زندگیم!
|
About![]()
من نرگسم یه دختر18 ساله,یک بزرگ بچه کوچک که هرز چندگاهی برای دل خودش مینویسه و دوستی دیرینه ای با آسمون و مخصوصاً ماه داره و ارادت خاصی هم به این آسمون خوشگل و دوستاش.نوشته هاش از قلب و مغزش میان و بیشترش راجبع چیزها و آدمایین که دوسشون داره.درباره ی اطرافش و زندگیش! Archivesشهریور 1388مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 Links
و حامد بهداد |