|
این نوشته دقیقا مال روز رای گیری بود.بعد از این که اون موضوع ها ژیش اومد یه هفته ای بی حوصله بودم.
ناراحت بودم از این که این همه آروزه نقش به آب شد.نقش به آبش کردن..... دلم نخواست این نوشته هم مثل بقیه نوشته هام بمونه گوشه کامپیوتر. اگه بشه اسمش رو شعر گذاشت دومین شعرم.اولی رو تقریبا دو سال پیش نوشتم خیلی دوسش دارم گذاشتمش واسه یه وقت خوب! جا داره سعی خودم و کنم واسه نوشتن قسمت دومش. دلم میخواد حسهاتون و بدونم از یه هفته پیش تا حالا.از وقتی تو خیابون بودین واسه تبلیغ و حالا که....
من دختری کوچک در جایی دور تر از وطنم پر شورم و بی قرار بی قرار تقلب بی قرار هشت ساعت اختلاف بی قرار برای باخت بازی باختی رنج آور و دردناک ولی جراید تلنگری به من میزند و میگوید: آسوده باش جوان! آسوده باش که جهان بی قرار است اما دل گرم برای برد برای پیروزیی شیرین و دوست داشتنی آسوده باش که تک تک انسان های سبز برای ایرانی سبز قیام کرده اند آسوده باش و مطمئن که جواب سبزی این همه انسان سبز بی جواب نمی ماند جواب آن دستبند های سبز، که نه نشانه ی بیمار داشتن و شفا خواستن بلکه نشانه کشوری بیمار است که بی تابانه شفایش را میخواهیم بی جواب نخواهد ماند امروز،روز شفا خواستن و شفا گرفتن است. آن همه شال و لباس سبز آن همه دستبند آن همه امید کار خودش را کرد آسوده باش که حتی آن خودکار های شیک و نامرئی هم بی فایده اند صدای ساعت در گوشم می پیچد تیک تاک تیک تاک تیک تا و بی قرار تیک تاکش مثل صدای قلبم نامیزان است و نگاهم خیره است به دستبند سبزم دستبندی که نوشته ی رویش شاید بی ربط نباشد به حال و احوال این روزهایمان نوشته ای که میگوید: بهترین دوست ها من و ایرانم من و دوستانم من و کشور....بیمارم بهترین دوست برای همدیگریم یک صدایی در گوشم نجوا میکند: آسوده باش که.....صحر نزدیک است! دلتنگم و بی قرار نزدیک غروب آفتاب است و من صبح را دوست میدارم آفتابی....سبز! نرگس ۲۲خرداد مریلند
مخاطب این متن میتونه تو باشی!آره تو دوست من!
میدونی چیه؟اگه هفته دیگه جمعه بشینی تو خونت و جلو کولر پات و دراز کنی ایرانی نیستی!آره نیستی! نه هستی!٬ولی برای کشورت اهمیت قائل نیستی! چه تو ایرانی که و یا حتی نیستی پاشو از در برو بیرون با شناسنامت! مهم نیست چه رنگی یا به کی رای میدی. یکی سفید یکی قرمز یکی سبز! بهت اجازه دادن بهت اجازه انتخاب دادن.یه دونه انتخاب فقط برای خودت. ازش استفاده کن تو ایرانی ایران وطنت باید براش تصمیم بگیری نذاری که وطنت تو کشورهای دیگه تحقییر شه نذاری چهار سال بعدی هم بشه مثل چهار سال پیش چهار سالی که همه چی عوض شد دیگه تا تو یه کشور دیگه میگی ایرانی یه جور دیگه بهت نگاه میکنن میدونید نظره همه مقدم هرکسی نظری داره ولی خوبه که نظرش.......... چهار سال برگرد عقب و ببین این مردم چی کشیدن،جوان هامون چقد همه چی گرون تر شد زندگی سخت تر شد. میدونی این چهار سال انقد سخت بود که من فکر میکنم صد سال گذشته!وقتی فکر میکنم چهار سال پیش خاتمی رئیس جمهورمون بوده یهو مکث میکنم و میگم چهار سال؟ میدونی چقد نگاه کشورهای خارجی نسبت به دوازده سال پیش با ما عوض شد؟از لباش پوشیدنش تا حرف زدنش ایراد میگیرن. میدونی.....خسته شدم،بهم احساس خوبی دست نمیده وقتی معلم تاریخ جهانم بهم میگه من شنیدم این دهاتی و فقط کلمه دهاتی رو با اون لحجه انگیلیسیش فارسی بگه. وقتی داشتم امتحان اسپیکینگ میدادم و در جواب معلمم که گفت گل های آیندت چیه و من همه برنامه هام و بهش توضیح دادم گفتم میخوام وکیل بشم و برای کشورم و بچه هاش کار انجام بدم. برق تو چشم هام جمع شد وقتی گفت مثل شیرین عبادی؟با لحجه هندیش همچین خوشگل گفت که غرق شادی شدم. ولی وقتی گفت مردم ایران خوبن دوست داشتنین ولی رئیس جمهورتون......حرف های قشنگی نمیزنه! چی میتونستم بهش بگم؟ گفتم امیدواریم تا یک هفته دیگه همه چی عوض شه!تموم شه!گفتم ایران داره سبز میشه.گفتم همه دست به دست هم دادن تا ایرانمون سبز شه.گفتم منم رای میدم تا سهمی داشته باشم در سبز کردنش. سخته تو یه کشور غریب این چیز ها رو بشنوی.پسخته به خاطر ایرانی بودنت واسه یه سفر بندازنت تو یه اتاق شیشه ای و بازرسیت کنن این که دل تو دلت بشه!میدونی طبق قانون هر ده نفر به صورت اتفاقی باید بازرسی کامل کنن و جالب اینکه همیشه این آدم ها ایرانین! دلم نمیخواد پسر خالم با پاس آمریکایی جلو یه سری مربی خارجی خجالت زده بشه که همه به خاطرش وایستن تا به خاطر یه سفر داخلی بازرسی بشه. دلم نمیخواد وقتی دوستم از کانادا میخواد بیاد آمریکا برای بلیط هواپیما دنبال فرودگاهی باشه که بتونن کامل بازرسیش کنن چون ایرانی وگرنه راهش نمیدن! من حرف دلم و زدم طرف دار مهندس موسوی هم هستم بزرگ مردی که با اسم کوچیک صداش میکنن! سعی خودمم کردم تا بتونم براش رای جمع کنم اونم از راه دور. بابا چند وقت پیش زنگ زد و گفت رای نمیده امروز زنگ زده و گفت داره روش فکر میکنه رفتم تو حیاط و تا تونستم باهاش حرف زدم و آخرش از طرف خودش و همراهش دو تا رای گرفتم! حق تو که انتخاب کنی.چهار تا هم گذینه داری،خوب فکر کن و درست انتخاب کن میتونی سفید باشی یا سبز یا حتی...... ولی جمعه از در خونت بیا بیرون!
امروز این روز خاطره انگیز!
پارسال این موقعه ها رو هوا بودیم! پارسال این موقعه ها من تو فرودگاه مثل....یه مرغ سر کنده این ور اونور میدویدم و هی چشم هام رو پاک میکردم.به اونور شیشه نگاه میکردم و نگران بودم. زود تر از همه تو فرودگاه بودیم ولی به خاطر پارتی و چمدون ها یهو از صف عقب افتادیم.ایران ایر نسبت به صندلی هایی که داشت نزدیک پنجاه تا بلیط اضافه فروخته بود! حالا یه سری مردم مونده بودن با کلی دلیل که باید برن! من گیج شده بودم خسته بودم از یه ور میخواستم برم تا دیگه مجبور نشیم برگردیم تو این محیط شلوغ از یه ور...فردا! رضا پاس ها رو گرفت و رفت جلو توضیح داد که باید بریم گفت اگه نریم ویزامون باطل میشه!آدمی که از صبح پیشش بودیم و آورد ثابت کرد ما که اومدیم صفی نبوده! جایی تو ایران ایر نبود با یه پرواز دیگه پنج تا جا پیدا شد! اون پنج نفر خوشبخت ما بودیم و یه پدر و پسر! گفتن چمدون ها رو نمیشه با این هواپیما داد!با چند روز تاخیر میرسه! ساک دستی ها رو قرار شد ببریم!لحظه آخر گفتن! مامان و گلنار رفته بودن طرف باجه چک پاسپورت موندم من و چند تا ساک دستی گنده! کشون کشون بردمشون! بابا پشت هم زنگ میزد آرزو رو از خواب بیدار کرده بودم و نشده بود باهاش حرف بزنم هاله اس.ام.اس داده بود نفهمیده بودم و اون خوابش برده بود! به بابا زنگ زدم گفتم که داریم میریم به آرزو اس.ام.اس دادم و لحظه ی آخری که دیگه نشسته بودیم به هاله و گفتم! ما رفتیم! زنگ زدیم به خاله این ها و گفتیم چمدون نداریم با یه ماشین بیان. سوار شدن و .........وقتی داشتیم تو فرودگاه لندن میشستیم یهو بغضم گرفت یهو فهمیدم که یه جای دیگم!دوزاریم یهو دوباره افتاد. فرودگاه لندن و هفت ساعت توقف و کلی ساک دستی!من بیشتر نشسته بودم و راحت بودم من بودم و دفترم و حرف هایی که اون موقعه رفت توش! اولین آشنایی من با کافی استراباکس وقتی بود که رفتیم کافی بگیریم و یک خانم محترم یا کسی که رو میز تمیز میکرد کافیش و ریخت رو بلوز سفیدم! با یه تاپ ساده که زاپاس تو کیفم بود وارد خارج شدیم! وقت پرواز از وقتی وارد هواپیمای ویرجین اتلنتیک که شدیم تا وقتی سوار اتوبوس فرودگاه شدیم به این موضوع پی بردیم که همه چی تو آمریکا گندس!یه مدت طول کشید تا بهش عادت کنم! بعد از هفت ساعت نزدیک شدیم به اون شهر!شهری که پر بود از آدم های دوست داشتنی که منتظر هم بودیم! اتوبوس هواپیما صف چک پاسپورت و برای ما کمی شدید تر!پاکت هامون و تحویل دادیم کلی ورق برای هر نفر!یه آدم مهربون که بهمون آدرس چلوکباب فروشی ایرونی داد و گفت که شما دری حرف میزنید؟! یه صف دیگه واسه ما تازه وارد ها! یه در مونده بود به دیدن فامیل ها! وقت رفتن بود.......دیدن یه عالمه قیافه آشنا. هول شدم همه اومده بودن!به حرف ما گوش نداده بودن!فقط صبا و آوا مونده بودن خونه! خاله نجمه رو از پشت میله ها بغل کردم خاله ها شوهر خاله ها..........گریم بند نمیومد بعد از چند سال همه دور هم. راه بنذرم طولانی بود.دفعه اول و انتظار.....تو ماشین خوابم برد. رسیدیم آوا و صبا اومدن.ده سال بود که صبا رو ندیده بودم آوا کوچیک بود تو آخرین دیدار! همه چی گذشت و ما همه دور هم جمع شدیم دور هم! امروز امروز پر بود از تغییر ار موفقیت! صبح به جای مانتو یه پیرهم پوشیدم و موهام و درست کردم به جای چمدون کیفم و انداختم رو دوشم و اومدم بالا. رفتم مدرسه.امروز روز مهمی بود!روز جایزه!تقدیر از بچه خوب های مدرسه منم توشون! رفتیم اون بالا اومدیم خونه!کلی شاد شدیم! یک سال که اینجام و خوب پیشرفت کردم!شاید....خیلی خوب! یه تغییر گنده ای که کردم....توپولو شدم!امروز گلنار عکس پارسال نشونم داد و کلی به به کرد! یه سال شد دل تنگم ولی............موفقم!همه هم خوشحالن از موفقیتم!این به اون در تا شاید بشه یه جوری راحت تر این دوری و تحمل کرد! آره!
امروز اونوقت ها! بالخره رسید! برام غیر قابل تصور خیلی خیلی زیاد! یک سال که دیگه تو ایرن نازنینم نیستم یک سال که تو خیابون انقلاب راه نرفتم نه تاتری دیدم و نه فیلمی نه دیگه با دوستام از ته دل خندیدم و از خنده وسط خیابون دلم و گرفتم و وایستادم و خندیدم! یک سال تو خیابون همیلاتو صف تاکسی های مختلف واینستادم! همه چی یهو تغییر کرد همین پارسال همین پارسال روز آخر تو ایران مامان لحظه آخر دستور کفش جدید داد!همون دیروزش بود که کلی باهاش حرف زدم که بذاره با هاله برم بیرون خداحافظی! می گفت روز اخر خطرناکه!نمیشه!راضی شد که یه ناهار نزدیک خونه اکرم بخوریم! شبش یهو گفت کفش!گفتم چشم! هاله شد فرشته اون روز نرگس نرگس ار خونه اکرم راه افتاد به سمت تجریش.اول یه ناهار خوشمزه و دوست داشتنی!تو عمرم اونقد نخورده بودم نمیدونم چره اونهمه خریدیم!همش برگشت تو ماشین هاله! هاله یه عالمه سوغاتی دوست داشتنی داد به نرگس.کتاب جیبی سهراب سپهری که چقد دوسش دارم! بعد راهی شدیم برای خرید کفش!بابای نرگس هس تند تند زنگ میزد که آخه چرا بیرونی؟من نگرانم! نرگس هی میگفت مانتوم بلند روسرسم جلو کفشم مثل همیشه اسپورتی!هاله هم اینجاست با ماشین میرسونتم دم دم در خونه!نگران نباش! هزار تا مغازه رو اینور اونور کردیم!دیگه لحظه آخر نرگس به یه کفش مشکی راضی شد! یه کفش تخت مشکی با یه پاپیون بامزه!مارکش زارا بود ولی وقتی تو فرودگاه لندن از پام درآوردمش مارکی تهش نبود!وقتی داشتیم میگرفتیمم کلی خندیدم!خر نبودم که کفش بیست تومنی و بگم زاراس! تلفن پشت تلفن!نرگس هی چیز میز یادش میومد که میخواد!اسپرم نگرفته بودم و نسخه هم نداشتم!شانس آورم بابا مثل همیشه یه دونه اضافه داشت! خداحافظی نگرانی خرید!همه چی قاطی شده بود! مدتی بود دلم میخواست آلبوم"پارادایس"و بگیرم دم آخری هم که پول دار شده بودم!دم شهرکتاب وایساتدیم من رفتم گرفتم و زودی برگشتم!سی دی و گذاشتیم تو ضبط وای خدا چه روزی شدیه آهنگ آروم آسمون خوشگل بدون ابر به دوست دوست داشتنی و یه اتوبان خلوت و یه راننده با احتیاط!هم به خودش گفتم هم همه جا جار زدم!اون چند باری که سوار ماشینش شدم نمیخواستم پیاده شم!انقد خوب رانندگی میکنه که آدم اصلا نمیفهمه تو ماشین! با ارغوان خداحافظی کردم و همه چی به خوبی و خوشی تموم شد! اون روز های آخرم ول کن نبودم برای اس.ام.اس اشتباهی فرستادن به هاله!از اون روزی که اشتباهی اس.ام.اس ی که باید میرفت به هاله رو دادم به یه آدمی که کلی رودرواسی دارم باهاش دیگه اس.ام.اس ی نبود که اول نره به هاله!دیوانه شده بود از دست من! روزای آخر که بدتر!با ارغوان که داشتم بحث میکردم فرستادم به هاله!اچ کجا ای کجا! !آدرس فوری میخواستم میرفت به هاله!سوال تخصی هاله! روز آخر دنبال آدرس یه کفش فروشی بودم اس.ام.اس فرستادم به گلاره!هی منتظر شدم خبری نشد!هاله جواب داد جوابی کخ اون دوست داد وقتی بهش اشتباه اس.ام.اس داده بودم!ازش ایراد گرفتم و کلی خندیدم! خود مونیم ولی خلاص شد از دستم! رسیدیم دم خونه!ول کن نبودیم.بالا نیومد از دم درم جم نمیخوریدم!یه سرس چیز میز باید میدادم بهش همرو تو خیابوم ریختیم وسط!ممکن بود یکی بیاد دیدنمون!هر ماشینی وارد کوچه میشد ما هی مسخره بازی میکردیم! عکس آخر و..............خداحافظی آخر. بالخره هاله احظار شد و باید میرفت وگرنه ما................. بابا اومد خداحافظی به فامیل ها زنگ زدیم برای خداحافظی دایی بیژن و خاله اختر زنگ زدن و گفتن که صبح میان من که بیرون بودم خاله صوفی و رضا رفته بودن کمک برای بستن چمدون ها.گلنار نشسته رو چمدون ها و رضا درش و بسته! شش تا چمدون!کلی زندگی و اضافه بار!کلی ساک دستس شوخی نبود! شب ریحان اومد پیشمون دوستی که از قنداقی بهترین رفیق گلنار بود.بعدم خاله صوفی مامانش و بعد شهرزاد جون.یه نفر دیگه هم که قرار بود بیاد نیومد!مثل دفعه پیش که داشتم میومدم!کاوه زنگ زد خداحافظی کلی مسخراه بازی درآوردیم. عکس ها رو سی دی کردم و لحظه های آخر!سلما اس.ام.اس داد و شماره گرفت.یه جوری بود به این فکر کردن که دیگه ریحان و نمیبینیم.خاله صوفی. بیدار موندن ها خنیدن ها مهمونی ها دور هم جمع شدن ها! آرزو و پیدا نکردم اون زنگ میزد من نبودم من زنگ میزدم اون نبود. همه که رفتم و مطمئن شدیم کسی نمیاد مامان و اکی دستور خواب دادن!ساعت دوازده بود و چهار باید از در میرفتیم بیرون! گفتن یه چرت کوچولو!تا دو که بیدار بودم هنوز آرزو رو پیدا نکردم.سر کتاب خوابش برده بود!هاله قول داد صبح پاشه. نخوابیده ساعت زنگ زد و ما پاشودیم! همه چی حاضر بود ساک دستی ها چمدون ها لباس ها! خاله اختر این هاهم رسیدن پشتشم آژانس.چمدون ها رو گذاشتیم تو ماشین ها و خداحافظی همه با اکی خداحافظی کردن و نوبت به من رسید. گریم گرفت دلم نمیخواست خودم و از بغل گرم و دوست داشتنیش جدا کنم. امروز امروزمون با درد پا شروع شد!یه صبحونه دوست داشتنی تو هوای خوشگل. اتاق و جمع و جور کردن و حاظر شدن برای رفتم به یه مهمونی و بعد پشیمون شدن! تا اینجا همین! فردا روز مهمی! یک سال دوری و جشن شاگرد اول ها! این و الان میخوام بگم.اگه یه سال گذشته اگه دیگه تو ایران نیستم اگه دوستام و نمیبینم اگه تو خیابون ها قدم نمیزنم ولی اینجا موفقم!خیلی زیاد هیچوقت فکرش و نمیکردم تو یک سال به اینجا برسم! این و نباید یادم بره!
یه وقتایی آدم برای دوستش تو اتوبوس جا میگیره! یا صف نون! یا تو بانک! یه وقتایی هم اگه آدم بخواد تاریخ یه نوشتش حتما یه روز خاص باشه و تو اون روز خاص از خستگی نتونه نوشتش و حاضر کنه اونوقت برای نوشتش جا میگیره!اشکال نداره که! نوشته هم دل داره بخدا! به همین دلیل نرگس تصمیم به جا گرفتن میکند! فردا همین جا نوشته امروز و میذارم! پایینش که یادمون باشه واسه نوشته هم میشه جا گرفت!
پست های قبلی در خدمتن!
چون دلم میخواد تاریخ ها درست باشه برای همین هرروزی که چیزی ازش یادم باشه آپ میکنم!
امروز اون موقعه ها! صبح خواب و بیدار با اس.ام.اس سروش پاشدم!هشت صبح!پنجشنبه و کلی کار! یکم بعد پاشدم و پیش به سوی زندگی!بین تاکسی و آژانس آژانس و انتخاب کردم و از آتی ساز به تجریش!پیرهن و گرفتم سروش این ها زنگ زدن و جای قرار و یکم تغییر دادن! نرگس دیر رسید با کلی شرمندگی! اون روز آخرین باری بود که رفتم بوستان.کارهام و انجام دادم و راهی انقلاب شدم. منتظر آرزو شدم،یه ناهار دوست داشتنی خوردیم با هم دیگه.روز خوبی بود.آرزو....یکی که تو تاتر شهر دوست داشتنی پیداش کردم.یکی که مثل من!یه مهربون! دوباره برگشتم پونک!سر خیابون خونمون منتظر میلاد شدم.با فرید اومد.عکس ها رو داد رفتیم خونمون تا بارفیکس و که جا مونده بود از مستاجر بگیریم!یعنی باز نمیشد!مرد بردم بازش کنه مزدشم باشه بارفیکس!مستاجرا دو تا مرد داشتن بازش کردن! بعدم من رفتم خونه همسایه بالایی مون!خانم رحمتی!یه خوانواده دوست داشتنی!از هفت نقر آدم دو نفر بیشتر نبودن!محسن و رضا!دو تا آدم کمک کن! محسن همه فن حریف و رضا موزیسین!اولین معلم ویولن نرگس! هم باید یه سری قرص ازشون میگرفتم و هم قول خداحافظی و داده بودم!سه تایی دم در واستاده بودیم و تکون نمیخوردیم! دوباره رفتم بوستان تا یه چیزی و تحویل بگیرم. بعدم خسته و موفته رفتم خونه اکرم،جایی که روز های آخر اون جا بودیم.یه دوست دوست داشتنی.یکی که میگه من میخواستم برام گربه باشه!ولی گربه خوبی نبود! عاشقشممممممممممم!معلم ریاضی نرگسم بوده!وقتی میومده مهمونی خونمون! حاضر شدن و یک مهمونی خداحافظی دیگه!خداحافظی با فامیل های مامان خونه گیتی خانم. یادم اون روز با ارغوان حرفم شده بود!یعنی اون با من حرفش شده بود من هی ساکت بودم! همه فامیل بسیج شده بودن مخصوصا خوانواده دایی بزرگه!ار رضا بگیر تا دایی بیژن و خاله اختر! کوشیم دست گلنار بود و رضا از دور خریدار گوشیم شد!اونشبم ول کن نبود!از خیلی وقت پیشا میخواست گوشیم و بخره تا فرودگاه هم هی میگفت!به دو تومن هم رسید! ندادم!الان تو کشوس! دایی بیژن این ها هی میگفتن شما برید ما مراسم خطم چیکار کنیم؟مادر خاله اختر زن داییم که فوت شد من و گلنار برای مراسم کمک کردیم!با بیتا سه تایی مجلسی گردوندیم که نگو!تصمیم گرفتن هر دفعه خبری بود بلیط بفرستن ما بریم کمک!عروسی بهتر!رضا و دایی بیژن برای گروهمون اسمم گذاشته بودن! آخر شب رفتیم خونه بچه های زن عموی مامانم!یکتا و منزه!یه سری از لوازم مون اونجا بود و من چه شاد بودم که روی کاناپه دوست داشتنیم که یه مدتی تختم بود خوابیدم و کتابخونه مهربون و که اولین موضوع نوشتم بود و میدیدم. امروز این موقعه ها دل درد بی دلیل! امتحان آب خوردن! گرامر عزیز! بتهون دوست داشتنی! پپرالی لوس! کتاب هیجانی! خواب بعد از ظهر و چی پوتله خوشمزه! رقص های هیجانی و خنده دار! و میدونی........ پیر شن به پای هم!وقتی خودش یه جوری بهت میفهمونه بهت ربط نداره خب نداره!فقط دلم نمیخواد یکی دیگه هم...........!به من چه! مونده بود این جان!دقیقا! این بود امروز گذشته و امروز امروز نرگسک!
این هفته ممکنه وبلاگ هر روز آپ شه!برای همین خوشحال میشم به پست های قبلی هم سری بزنید!
سوال؟:میگم من مطمئن نیستم این نوشته رو اینجا پیست کردم!این چجوری اومد!وویییییییییییییییییییییییی نباید از این فیلم ها ببینم و از این کتاب ها بخونم! متن و بخونید میفهمید! کتاب خوندم تخیلی هی!تقریبا هی!
امروز اون موقعه! خاله راضیه قول یه صبحانه دوست داشتنی تو باغ داده بود.صبح همچین همه عجله داشتیم که نشد. باید میومدیم تهران.شب دوستامون برای خداحافظی خونه ریحان این ها دعوت بودن.خونه رو تحویل داده بودیم و هرکدوم از مهمونی ها خونه یکی بود! خداحافظی اخر و راهی شدیم. بازم کار!بیست سی نفر از بچه ها دعوت بودن،بزرگ ها نبودن ما باید کار ها رو میکردیم. جمع و جور و حاضر شدن!یک حموم و سه تا آدم!برادر خاله سیمین زنگ زد که اطلاعات پرواز و بده بهمون.من حرف زدم و اطلاعات و گرفتم.پانزده ساعت پرواز!یه توقف!با اختلاف ساعت دو روز تو راهیم!ولی یک روزه!میشد بیست و سه ساعت!اون آدم هایی که پرواز هارو برامون جور کرده بودن از ما خوشحال تر بودن! فردای مهمونی قرار بود سروش و ببینم و عکس های همه ی این سال ها دوستی رو بهش بدم. ده صبح میدان پونک! قرار بود یه پیرهنم بگیرم دم رفتنی!به دادم رسید وقتی اومدیم اینجا.چمدون ها نرسیده بود و ما هم یه مهمونی دعوت بودیم!پیرهن تو کوله پوشتیم بود! آرزو زنگ زد و گفت که باید ببینتم.قرار شد فردا ساعت دوازده دم دانشگاه هنر ومعماری تو انقلاب.بهش گفتم تو این اوضاع به من اعتمادی نیست.یادآوری کن بهم! یک مدت بسیار کوتاه بعد میلاد زنگ زد که برای فردا قرار بذاریم تا عکس های مهمونی قبلی رو بهم بده. ساعت دوازده میدان پونک! آرزو یکم بعد بهم اس.ام.اس داد که من و یادت نره فردا ساعت دوازده انقلاب! یهو زدم تو سرم!زنگ زدم به میلاد التماس که من یادم نبود با یکی دیگه قرار داشتم!قرار شد ساعت دو میدان پونک! نوبت حمام من رسید!نوبت من که شد یه سری از بچه ها هم اومدن! با همکاری دوستان یه چیزی شدم!یادم نمیره چقد تند تو اون اتاق حاضر شدم که مهسا کمکم کرد که سخت بود واسه خداحافظی آماده شدن! یه پیرهن مشکی خال خالی و یه سشوار تند رو سرم! سخت بود دل کندن از این همه دوست دوست داشتنی. کارت بزرگ یادگاری و گذاشتم وسط و از همه خواستم تا برام یک چیزی بنویسن. گریه ام بند نمیومد.رسول سعی میکرد آرومم کنه.نگین بابک. نریمانم همینطور،باهام حرف زدوهمه میگفتن آرزوی همه اینکه جای تو باشن...... سلما!تنها دوست تقریبا هم سن من تو اون مهمونی.یه آدم دوست داشتنی چه خوب بود که اون شب بود...یاد چشم هاش که میوفتم...... شب خوب و دوست داشتنی بود ولی.......تلخ! امروز این موقعه ها! اون دل درد هنوز باهامه!بی دلیل!این کلاس به اون کلاس.قرار روز فارغ التحصیلی وقتی بچه ها میخوان مدرک بگیرن ما موسیقی رو بزنیم! یه پیس و هی بایدتکرار کنیم!من یکی که دیگه برام دست نمونده! اومدم خونه قرص مثلا استراحت! ساعت شش خوابم برد تا هشت! بعدش با آوا یه فیلم دیدم."توآیلایت" که میشه تاریک روشن!این روزا برای این بچه آمریکایی ها کتاب و فیلمش خیلی مهم! هرجا راه میرفتم کتابش دست همه بود تصمیم گرفتم هرچند زبانم خیلی خوب نیست ولی بخونمش! یه کتاب دقیقا چهارصد و نود و نه صفحه ای!باورم نمیشه که تو کم تر از دو هفته همش و خوندم و فهمیدم!هیچوقت فکر نمیکردم تو یک سال همچین کتابی بخونم! این بود امروز گذشته ما و امروز امروز ما!
امروز سه شنبه اس!یه هفته دیگه میشه یه سال که من اینجام یه سال که از وطنم و خوانواده ام دورم.
یه سال که دلتنگم یه سال که زندگیم از این رو به اون رو شده! دوشنبه دیگه روزی که از ایران خارج شدم و سه شنبه روزی که به اینجا وارد شدم! این روزا از هر روزی سرم شلوغ تر.نزدیک امتحاناس و کلی کار دیگه. دلم میخواد اینجا رو چند روز یه بار آپ کنم.یه خاطره کوچولو از امروز سال پیش و یک خاطره کوچولو تر از امروز! هفته ی دیگه جون فرست میشه یه سال که اینجام و چقد سخته باورش برام! سخت تر میشه وقتی یاد برنامه ای که دعوتم میوفتم. یه مراسم برای تقدیر از بچه های به اصطلاح شاگرد اول!تو دوره های قبلی هم بودم ولی این یکی مهم تر!همه کسی هایی که دفعه های پیش بودن نیستن.اونایی که یکم بهترن! باورم نمیشه من با یه سری بچه آمریکایی یکی شدم!وقتی میومدم برای درسم بیشتر از هرچیزی میترسیدم! حالا قرار اسمم و صدا کنن برم روی صحنه و خوانواده برام دست بزنن! گیج میشوم وقتی بهش فکر میکنم! یه چیزی نوشته بودم برای پست امروز از سزشلوغی نشد که بذارم. خلاصه اش میکنم! پارسال این موقعه ها روز های شلوغی بود براموامروزشم شلوغ تر! دندون پزشکی و گوش دادن به حرف های الکی دکتر! دنبال دارو مامان از این جا به اون جا گشتن! دیدن هاله بعد از چند وقت و تحویل گرفتن عکس های قدیمی و خریدن یه خروار فیلم! قدم زدن تو خیابون ولیعصر و دیدن اون تاتر شهر محبوب! خوردن یه چیز دوست داشتنی تو یه کافه خوب! ریحان دم دانشگاه منتظرم بود و من حاضر نبودم از اون خیابون و دوست نازنینم بگذرم!یادته هاله؟مطمئن نبودیم بتونیم بازم هم دیگر و ببینیم!فکر اون روز آخر و اون همه چیز دوست داشتنیم نمیکردم! یاد اون آقای سی دی فروش که میوفتم خندم میگیره!ورقم و از زیر دستم کشید و روش نوشت"علی سنتوری"و آرو گفت میخوایش؟گفتم دارم!گفت چجوری؟خبر نداشت غیر از اینکه پول سینمای خودم و دادم تو یه مهمونی همه رو مجبور کردم فیلم و دیده یا ندیده پولاشون و بدن تا من بریزم بانک!حتی بابک اوند پول خوانواده اش و داد و گفت قرار برام بیارن! اون شب قرار بود بریم لواسان خونه خاله راضیه برای خداحافظی! بعد از رسیدن و جابه جا شدن گلنار و ریحان رفتم سراغ برنامه ی مهمونی فرداشون و منم چایی به دست رفتم تو باغ! سهراب اومد درختاشون و بهم نشون داد و بعد رفت!به کاوه زنگ زدن که بیاد گفت دو سه ساعت دیگه خونم!شبم موندیم ولی پیداش نشد! چایی بدست هی میوه های رسیده و نرسیده و رو امتحان میکردم و به هاله اطلاع میدادم! سلما و آرزو بهم خبر دادن که پولاد کیمیایی و آوردن تلویزیون!ما هم الکی شاد! عمو بهرام هر کاری کرد درست نشد بگیره بعدم برق ها رفت و خلاص! یه شام خوشگل با کلی خنده و بعدم قرار شد شب بمونیم!چون برای مهمونی کاری نبود قبول کردیم! موقعه خواب کلی خندیدیم! چقد خوب بود اون روزا.چقد دلم تنگه خاله راضیه و عمو بهرام.سهراب و کاوه.خاله صوفی ریحان هاله خیابون های دوست داشتنیم! امروز از صبح دلم درد میکرد.از این کلاس به اون کلاس دویدم هی و هی وقت ناهار بذور یه چیزی خوردم صبحانه هم که....! بعد از مدرسه رفتم پیش خالم! یه جورایی بی حوصله م و فردا هم امتحان دارم! این بود داستان امروز ما! پینوشت:هر داستانی ممکنه یک عکس از اون روز ها داشته باشه!وشاید همین روزها! این عکس مال اون روز هاست خونه خاله راضیه!
|
About![]()
من نرگسم یه دختر18 ساله,یک بزرگ بچه کوچک که هرز چندگاهی برای دل خودش مینویسه و دوستی دیرینه ای با آسمون و مخصوصاً ماه داره و ارادت خاصی هم به این آسمون خوشگل و دوستاش.نوشته هاش از قلب و مغزش میان و بیشترش راجبع چیزها و آدمایین که دوسشون داره.درباره ی اطرافش و زندگیش! Archivesشهریور 1388مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 Links
و حامد بهداد |