|
یه هفته عالی و دوست داشتنی با یه عالمه بچه مهربون و بامزه پر خاطره آتیش های شبونه خنده های از ته دل فکر کردن پشت هم برای اذیت کردن هم دیگه آب های سردی که رو هم دیگه ریخته میشد نمایش های شبونه و قه قه های دوست داشتنی دور آتیش نشستن و بچه ها ی تو چادر و نگاه کردن و خندیدن برف شادی نخی که رو سر بچه ها ریختیم و دویدن من که یه وقت بچه ها نگیرنم و پخش زمین سنگی شدنم! فوتبال بازی کردن نرگس! عروسی و سالگرد تو تا آدم دوست داشتنی و سوپرایز کردن مهناز جون غذا درست کردن ها حرف زدن ها رقصیدن ها آهنگ خوندن ها اردنگی ها بازی های بامزه خروس جنگی ادای بچه ها رو وقتی تو چادرن و جلو خودشون در آوردن و ریسه رفتن ها شعار دادن های ورزشی و گروه آبی و تشویق کردن و اول شدن گروه آبی یه هفته دوست داشتنی دوست داشتنی درسته من یه کمپر نبودم ولی با مربی بودنمم کلی چیز یاد گرفتم دلم لک زده واسه خنده های بچه ها و ادا در آوردناشون پر خاطره ام همش توی دلم برای خودم تعریف میکنم و میزنم زیر خنده از الان ثانیه شماری میکنم واسه رسیدن سال دیگه و برگشتن به اون کمپ دوست داشتنی
یک سال و....یک ماه! مثل باد اومد و رفت بازم میاد و میره.این یک ماه آخر همه چیز یهو تغییر کرد. اولش امید بود،امید به سبز شدن کشورمون....بعدش...سیاهی بود،خون بود،دعوا بود،نگرانی بود و آخرش....هیشکی چیزی نمیدونه همونجوری که کسی از سیاهی چیزی نمیدونست.منظورم از کسی...اون انسان های سبز اون آدمهای پر امید و دوست داشتنی. این روزها یکم عجیب بود و سخت. اولین کارم و شروع کردم و تو این روزها واقعا بهش احتیاج داشتم.یه کم فکر کردن به مسائل دیگه!همیشه فکر میکردم وقتی حالم بده وقتی سرم شلوغ باشه برام بهتر، کار میتونه نجاتم بده.این بار امتحانش کردم و نجاتم داد! دو تا مهمونی تو دو روز و بحث سیاسی.آشنا شدن بیشتر با چند تا از بچه ها و سعیشون که به قول اون ها فان داشته باشم.بازی بامزه به وسیله توپ پینگ پونگ ، به همراه ....و در رفتن من و تعجب اون ها! فرداش که یه جا دیگه بودیم هر دفعه میدیدن من یه گوشه نشسته ام هی غر میزدن که تو تنها اینجا چه میکنی!هو فان!من به هیچ عنوان به روی خودم نمی و وردم که بابا دویست نفر ریختن تو این خونه معلوم نیست تو این حیاط کیا سیگار میکشن نفس در نمیاد بنده نشستم این زیر!مشکلی؟! تا شب انقد اسپری زدم و هی هوا درون هلقم کردم که شب از زور زیاد استفاده کردن اسپری جان شما نفس در نمیومد!یه قرص و لالا همانا... دو روز خسته و داغان همانا! گلنارم خوشحال اعلام کرده نرگس عمرا بتونه پاشو بذاره تو کلاب!منم شاد بهونه پیدا کردم واسه دستور یکی از بچه ها! این که احساس کردم زبانم چقد تغییر کرده همین پارسال بود که وقتی با نادر و آوا نشته بودیم و اونا انگیلیسی حرف میزدن و من فارسی جواب میدم نادر یهو گفت تو دوست نداری انگیلیسی حرف بزنی!؟ و حالا تو مهمونی فارغ التحصیلی نادرو مهمونی ملودی پشت هم انگیلیسی حرف میزدم .با همه اون هایی که دفعه اول میترسیدم زبون باز کنم! سوتی های همیشگیم!که به جای روانشناسی گفتم جامعه شناسی و به جای لیسانس فوق لیسانس!ول کنم نبودم و هی تند و تند باهاشون انگیلیسی حرف میزدم!از اون روز هی این سه تا کلمه رو هی با خودم میگم! این روز ها دارم حاظر میشم برای کمپ کوه دره که مشاور خوبی باشم!معلم دوست داشتنیی باشم واسه یه سری بچه ایرانی آمریکایی!که دیگه پیش اون ها سوتی ندم! این روزها دل تنگ تر از همیشم.نگران تر از همیشه.نمیدونم عاقبت وطنم چی میشه.از الان هی میگم یه هفته یه هفته بی خبری از ایران! شب به شب که برم تو چادر مثل همیشه از ته ته دلم دعا میکنم. این روزها زندگی بامزه ای دارم!ته گلوم چند روزی اذیت میکنه نکنه بد قول شم! فکر میکنم اون نرگسی یک سال پیش وارد آمریکا شد ه بود و گیج و ویج بود حالا دیگه سر عقل اومده! نمیدونم چی نوشتم انقدر شلوغ پلوغم که نگو!نخواستم این شلوغی که باهامه دفتر خاطرات اینترنتیم و بهم بزنه! همین! یک سال و یک ماه شد و کلی چیز ها عوض شده! و این نوشته قاطی!
|
About![]()
من نرگسم یه دختر18 ساله,یک بزرگ بچه کوچک که هرز چندگاهی برای دل خودش مینویسه و دوستی دیرینه ای با آسمون و مخصوصاً ماه داره و ارادت خاصی هم به این آسمون خوشگل و دوستاش.نوشته هاش از قلب و مغزش میان و بیشترش راجبع چیزها و آدمایین که دوسشون داره.درباره ی اطرافش و زندگیش! Archivesآذر 1388شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 Links
و حامد بهداد |