تبليغاتX
داستانک های من - یک هفته تا یک سالگی!

داستانک های من

دل نوشته های یه دختر 18 ساله

امروز سه شنبه اس!یه هفته دیگه میشه یه سال که من اینجام یه سال که از وطنم و خوانواده ام دورم.

یه سال که دلتنگم

یه سال که زندگیم از این رو به اون رو شده!

دوشنبه دیگه روزی که از ایران خارج شدم و سه شنبه روزی که به اینجا وارد شدم!

این روزا از هر روزی سرم شلوغ تر.نزدیک امتحاناس و کلی کار دیگه.

دلم میخواد اینجا رو چند روز یه بار آپ کنم.یه خاطره کوچولو از امروز سال پیش و یک خاطره کوچولو تر از امروز!

هفته ی دیگه جون فرست میشه یه سال که اینجام و چقد سخته باورش برام!

سخت تر میشه وقتی یاد برنامه ای که دعوتم میوفتم.

یه مراسم برای تقدیر از بچه های به اصطلاح شاگرد اول!تو دوره های قبلی هم بودم ولی این یکی مهم تر!همه کسی هایی که دفعه های پیش بودن نیستن.اونایی که یکم بهترن!

باورم نمیشه من با یه سری بچه آمریکایی یکی شدم!وقتی میومدم برای درسم بیشتر از هرچیزی میترسیدم!

حالا قرار اسمم و صدا کنن برم روی صحنه و خوانواده برام دست بزنن!

گیج میشوم وقتی بهش فکر میکنم!

یه چیزی نوشته بودم برای پست امروز از سزشلوغی نشد که بذارم.

خلاصه اش میکنم!

پارسال این موقعه ها روز های شلوغی بود براموامروزشم شلوغ تر!

دندون پزشکی و گوش دادن به حرف های الکی دکتر!

دنبال دارو مامان از این جا به اون جا گشتن!

دیدن هاله بعد از چند وقت و تحویل گرفتن عکس های قدیمی و خریدن یه خروار فیلم!

قدم زدن تو خیابون ولیعصر و دیدن اون تاتر شهر محبوب!

خوردن یه چیز دوست داشتنی تو یه کافه خوب!

ریحان دم دانشگاه منتظرم بود و من حاضر نبودم از اون خیابون و دوست نازنینم بگذرم!یادته هاله؟مطمئن نبودیم بتونیم بازم هم دیگر و ببینیم!فکر اون روز آخر و اون همه چیز دوست داشتنیم نمیکردم!

یاد اون آقای سی دی فروش که میوفتم خندم میگیره!ورقم و از زیر دستم کشید و روش نوشت"علی سنتوری"و آرو گفت میخوایش؟گفتم دارم!گفت چجوری؟خبر نداشت غیر از اینکه پول سینمای خودم و دادم تو یه مهمونی همه رو مجبور کردم فیلم و دیده یا ندیده پولاشون و بدن تا من بریزم بانک!حتی بابک اوند پول خوانواده اش و داد و گفت قرار برام بیارن!

اون شب قرار بود بریم لواسان خونه خاله راضیه برای خداحافظی!

بعد از رسیدن و جابه جا شدن گلنار و ریحان رفتم سراغ برنامه ی مهمونی فرداشون و منم چایی به دست رفتم تو باغ!

سهراب اومد درختاشون و بهم نشون داد و بعد رفت!به کاوه زنگ زدن که بیاد گفت دو سه ساعت دیگه خونم!شبم موندیم ولی پیداش نشد!

چایی بدست هی میوه های رسیده و نرسیده و رو امتحان میکردم و به هاله اطلاع میدادم!

سلما و آرزو بهم خبر دادن که پولاد کیمیایی و آوردن تلویزیون!ما هم الکی شاد!

عمو بهرام هر کاری کرد درست نشد بگیره بعدم برق ها رفت و خلاص!

یه شام خوشگل با کلی خنده و بعدم قرار شد شب بمونیم!چون برای مهمونی کاری نبود قبول کردیم!

موقعه خواب کلی خندیدیم!

چقد خوب بود اون روزا.چقد دلم تنگه خاله راضیه و عمو بهرام.سهراب و کاوه.خاله صوفی ریحان هاله خیابون های دوست داشتنیم!

امروز از صبح دلم درد میکرد.از این کلاس به اون کلاس دویدم هی و هی

وقت ناهار بذور یه چیزی خوردم صبحانه هم که....!

بعد از مدرسه رفتم پیش خالم!

یه جورایی بی حوصله م و فردا هم امتحان دارم!

این بود داستان امروز ما!

پینوشت:هر داستانی ممکنه یک عکس از اون روز ها داشته باشه!وشاید همین روزها!

این عکس مال اون روز هاست خونه خاله راضیه!

+نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت9:12 بعد از ظهرتوسط نرگس فکری ارشاد | |