|
این هفته ممکنه وبلاگ هر روز آپ شه!برای همین خوشحال میشم به پست های قبلی هم سری بزنید!
سوال؟:میگم من مطمئن نیستم این نوشته رو اینجا پیست کردم!این چجوری اومد!وویییییییییییییییییییییییی نباید از این فیلم ها ببینم و از این کتاب ها بخونم! متن و بخونید میفهمید! کتاب خوندم تخیلی هی!تقریبا هی!
امروز اون موقعه! خاله راضیه قول یه صبحانه دوست داشتنی تو باغ داده بود.صبح همچین همه عجله داشتیم که نشد. باید میومدیم تهران.شب دوستامون برای خداحافظی خونه ریحان این ها دعوت بودن.خونه رو تحویل داده بودیم و هرکدوم از مهمونی ها خونه یکی بود! خداحافظی اخر و راهی شدیم. بازم کار!بیست سی نفر از بچه ها دعوت بودن،بزرگ ها نبودن ما باید کار ها رو میکردیم. جمع و جور و حاضر شدن!یک حموم و سه تا آدم!برادر خاله سیمین زنگ زد که اطلاعات پرواز و بده بهمون.من حرف زدم و اطلاعات و گرفتم.پانزده ساعت پرواز!یه توقف!با اختلاف ساعت دو روز تو راهیم!ولی یک روزه!میشد بیست و سه ساعت!اون آدم هایی که پرواز هارو برامون جور کرده بودن از ما خوشحال تر بودن! فردای مهمونی قرار بود سروش و ببینم و عکس های همه ی این سال ها دوستی رو بهش بدم. ده صبح میدان پونک! قرار بود یه پیرهنم بگیرم دم رفتنی!به دادم رسید وقتی اومدیم اینجا.چمدون ها نرسیده بود و ما هم یه مهمونی دعوت بودیم!پیرهن تو کوله پوشتیم بود! آرزو زنگ زد و گفت که باید ببینتم.قرار شد فردا ساعت دوازده دم دانشگاه هنر ومعماری تو انقلاب.بهش گفتم تو این اوضاع به من اعتمادی نیست.یادآوری کن بهم! یک مدت بسیار کوتاه بعد میلاد زنگ زد که برای فردا قرار بذاریم تا عکس های مهمونی قبلی رو بهم بده. ساعت دوازده میدان پونک! آرزو یکم بعد بهم اس.ام.اس داد که من و یادت نره فردا ساعت دوازده انقلاب! یهو زدم تو سرم!زنگ زدم به میلاد التماس که من یادم نبود با یکی دیگه قرار داشتم!قرار شد ساعت دو میدان پونک! نوبت حمام من رسید!نوبت من که شد یه سری از بچه ها هم اومدن! با همکاری دوستان یه چیزی شدم!یادم نمیره چقد تند تو اون اتاق حاضر شدم که مهسا کمکم کرد که سخت بود واسه خداحافظی آماده شدن! یه پیرهن مشکی خال خالی و یه سشوار تند رو سرم! سخت بود دل کندن از این همه دوست دوست داشتنی. کارت بزرگ یادگاری و گذاشتم وسط و از همه خواستم تا برام یک چیزی بنویسن. گریه ام بند نمیومد.رسول سعی میکرد آرومم کنه.نگین بابک. نریمانم همینطور،باهام حرف زدوهمه میگفتن آرزوی همه اینکه جای تو باشن...... سلما!تنها دوست تقریبا هم سن من تو اون مهمونی.یه آدم دوست داشتنی چه خوب بود که اون شب بود...یاد چشم هاش که میوفتم...... شب خوب و دوست داشتنی بود ولی.......تلخ! امروز این موقعه ها! اون دل درد هنوز باهامه!بی دلیل!این کلاس به اون کلاس.قرار روز فارغ التحصیلی وقتی بچه ها میخوان مدرک بگیرن ما موسیقی رو بزنیم! یه پیس و هی بایدتکرار کنیم!من یکی که دیگه برام دست نمونده! اومدم خونه قرص مثلا استراحت! ساعت شش خوابم برد تا هشت! بعدش با آوا یه فیلم دیدم."توآیلایت" که میشه تاریک روشن!این روزا برای این بچه آمریکایی ها کتاب و فیلمش خیلی مهم! هرجا راه میرفتم کتابش دست همه بود تصمیم گرفتم هرچند زبانم خیلی خوب نیست ولی بخونمش! یه کتاب دقیقا چهارصد و نود و نه صفحه ای!باورم نمیشه که تو کم تر از دو هفته همش و خوندم و فهمیدم!هیچوقت فکر نمیکردم تو یک سال همچین کتابی بخونم! این بود امروز گذشته ما و امروز امروز ما!
|
About![]()
من نرگسم یه دختر18 ساله,یک بزرگ بچه کوچک که هرز چندگاهی برای دل خودش مینویسه و دوستی دیرینه ای با آسمون و مخصوصاً ماه داره و ارادت خاصی هم به این آسمون خوشگل و دوستاش.نوشته هاش از قلب و مغزش میان و بیشترش راجبع چیزها و آدمایین که دوسشون داره.درباره ی اطرافش و زندگیش! Archivesشهریور 1388مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 Links
و حامد بهداد |