تبليغاتX
داستانک های من - یک هفته به یک سالگی 3!

داستانک های من

دل نوشته های یه دختر 18 ساله

پست های قبلی در خدمتن!

چون دلم میخواد تاریخ ها درست باشه برای همین هرروزی که چیزی ازش یادم باشه آپ میکنم!


امروز اون موقعه ها!

صبح خواب و بیدار با اس.ام.اس سروش پاشدم!هشت صبح!پنجشنبه و کلی کار!

یکم بعد پاشدم و پیش به سوی زندگی!بین تاکسی و آژانس آژانس و انتخاب کردم و از آتی ساز به تجریش!پیرهن و گرفتم سروش این ها زنگ زدن و جای قرار و یکم تغییر دادن!

نرگس دیر رسید با کلی شرمندگی!

اون روز آخرین باری بود که رفتم بوستان.کارهام و انجام دادم و راهی انقلاب شدم.

منتظر آرزو شدم،یه ناهار دوست داشتنی خوردیم با هم دیگه.روز خوبی بود.آرزو....یکی که تو تاتر شهر دوست داشتنی پیداش کردم.یکی که مثل من!یه مهربون!

دوباره برگشتم پونک!سر خیابون خونمون منتظر میلاد شدم.با فرید اومد.عکس ها رو داد رفتیم خونمون تا بارفیکس و که جا مونده بود از مستاجر بگیریم!یعنی باز نمیشد!مرد بردم بازش کنه مزدشم باشه بارفیکس!مستاجرا دو تا مرد داشتن بازش کردن!

بعدم من رفتم خونه همسایه بالایی مون!خانم رحمتی!یه خوانواده دوست داشتنی!از هفت نقر آدم دو نفر بیشتر نبودن!محسن و رضا!دو تا آدم کمک کن!

محسن همه فن حریف و رضا موزیسین!اولین معلم ویولن نرگس!

هم باید یه سری قرص ازشون میگرفتم و هم قول خداحافظی و داده بودم!سه تایی دم در واستاده بودیم و تکون نمیخوردیم!

دوباره رفتم بوستان تا یه چیزی و تحویل بگیرم.

بعدم خسته و موفته رفتم خونه اکرم،جایی که روز های آخر اون جا بودیم.یه دوست دوست داشتنی.یکی که میگه من میخواستم برام گربه باشه!ولی گربه خوبی نبود!

عاشقشممممممممممم!معلم ریاضی نرگسم بوده!وقتی میومده مهمونی خونمون!

حاضر شدن و یک مهمونی خداحافظی دیگه!خداحافظی با فامیل های مامان خونه گیتی خانم.

یادم اون روز با ارغوان حرفم شده بود!یعنی اون با من حرفش شده بود من هی ساکت بودم!

همه فامیل بسیج شده بودن مخصوصا خوانواده دایی بزرگه!ار رضا بگیر تا دایی بیژن و خاله اختر!

کوشیم دست گلنار بود  و  رضا از دور خریدار گوشیم شد!اونشبم ول کن نبود!از خیلی وقت پیشا میخواست گوشیم و بخره تا فرودگاه هم هی میگفت!به دو تومن هم رسید!

ندادم!الان تو کشوس!

دایی بیژن این ها هی میگفتن شما برید ما مراسم خطم چیکار کنیم؟مادر خاله اختر زن داییم که فوت شد من و گلنار برای مراسم کمک کردیم!با بیتا سه تایی مجلسی گردوندیم که نگو!تصمیم گرفتن هر دفعه خبری بود بلیط بفرستن ما بریم کمک!عروسی بهتر!رضا و دایی بیژن برای گروهمون اسمم گذاشته بودن!

آخر شب رفتیم خونه بچه های زن عموی مامانم!یکتا و منزه!یه سری از لوازم مون اونجا بود و من چه شاد بودم که روی کاناپه دوست داشتنیم که یه مدتی تختم بود خوابیدم و کتابخونه مهربون و که اولین موضوع نوشتم بود و میدیدم.

امروز این موقعه ها

دل درد بی دلیل!

امتحان آب خوردن!

گرامر عزیز!

بتهون دوست داشتنی!

پپرالی لوس!

کتاب هیجانی!

خواب بعد از ظهر و چی پوتله خوشمزه!

رقص های هیجانی و خنده دار!

و

میدونی........

پیر شن به پای هم!وقتی خودش یه جوری بهت میفهمونه بهت ربط نداره خب نداره!فقط دلم نمیخواد یکی دیگه هم...........!به من چه!

مونده بود این جان!دقیقا!

این بود امروز گذشته و امروز امروز نرگسک!

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت9:40 بعد از ظهرتوسط نرگس فکری ارشاد | |