تبليغاتX
داستانک های من - یک روز به یک سالگی!

داستانک های من

دل نوشته های یه دختر 18 ساله

 

امروز اونوقت ها!

بالخره رسید!

برام غیر قابل تصور خیلی خیلی زیاد!

یک سال که دیگه تو ایرن نازنینم نیستم یک سال که تو خیابون انقلاب راه نرفتم نه تاتری دیدم و نه فیلمی

نه دیگه با دوستام از ته دل خندیدم  و از خنده وسط خیابون دلم و گرفتم و وایستادم و خندیدم!

یک سال تو خیابون همیلاتو صف تاکسی های مختلف واینستادم!

همه چی یهو تغییر کرد

همین پارسال همین پارسال روز آخر تو ایران مامان لحظه آخر دستور کفش جدید داد!همون دیروزش بود که کلی باهاش حرف زدم که بذاره با هاله برم بیرون خداحافظی!

می گفت روز اخر خطرناکه!نمیشه!راضی شد که یه ناهار نزدیک خونه اکرم بخوریم!

شبش یهو گفت کفش!گفتم چشم!

هاله شد فرشته اون روز نرگس

نرگس ار خونه اکرم راه افتاد به سمت تجریش.اول یه ناهار خوشمزه و دوست داشتنی!تو عمرم اونقد نخورده بودم نمیدونم چره اونهمه خریدیم!همش برگشت تو ماشین هاله!

هاله یه عالمه سوغاتی دوست داشتنی داد به نرگس.کتاب جیبی سهراب سپهری که چقد دوسش دارم!

بعد راهی شدیم برای خرید کفش!بابای نرگس هس تند تند زنگ میزد که آخه چرا بیرونی؟من نگرانم!

نرگس هی میگفت مانتوم بلند روسرسم جلو کفشم مثل همیشه اسپورتی!هاله هم اینجاست با ماشین میرسونتم دم دم در خونه!نگران نباش!

هزار تا مغازه رو اینور اونور کردیم!دیگه لحظه آخر نرگس به یه کفش مشکی راضی شد!

یه کفش تخت مشکی با یه پاپیون بامزه!مارکش زارا بود ولی وقتی تو فرودگاه لندن از پام درآوردمش مارکی تهش نبود!وقتی داشتیم میگرفتیمم کلی خندیدم!خر نبودم که کفش بیست تومنی و بگم زاراس!

تلفن پشت تلفن!نرگس هی چیز میز یادش میومد که میخواد!اسپرم نگرفته بودم و نسخه هم نداشتم!شانس آورم بابا مثل همیشه یه دونه اضافه داشت!

خداحافظی نگرانی خرید!همه چی قاطی شده بود!

مدتی بود دلم میخواست آلبوم"پارادایس"و بگیرم دم آخری هم که پول دار شده بودم!دم شهرکتاب وایساتدیم من رفتم گرفتم و زودی برگشتم!سی دی و گذاشتیم تو ضبط

وای خدا چه روزی شدیه آهنگ آروم آسمون خوشگل بدون ابر به دوست دوست داشتنی و یه اتوبان خلوت و یه راننده با احتیاط!هم به خودش گفتم هم همه جا جار زدم!اون چند باری که سوار ماشینش شدم نمیخواستم پیاده شم!انقد خوب رانندگی میکنه که آدم اصلا نمیفهمه تو ماشین!

با ارغوان خداحافظی کردم و همه چی به خوبی و خوشی تموم شد!

اون روز های آخرم ول کن نبودم برای اس.ام.اس اشتباهی فرستادن به هاله!از اون روزی که اشتباهی  اس.ام.اس ی که باید میرفت به هاله رو دادم به یه آدمی که کلی رودرواسی دارم باهاش دیگه اس.ام.اس ی نبود که اول نره به هاله!دیوانه شده بود از دست من!

روزای آخر که بدتر!با ارغوان که داشتم بحث  میکردم فرستادم به هاله!اچ کجا ای کجا! !آدرس فوری میخواستم میرفت به هاله!سوال تخصی هاله! 

روز آخر دنبال آدرس یه کفش فروشی بودم اس.ام.اس فرستادم به گلاره!هی منتظر شدم خبری نشد!هاله جواب داد جوابی کخ اون دوست داد وقتی بهش اشتباه اس.ام.اس داده بودم!ازش ایراد گرفتم و کلی خندیدم!

خود مونیم ولی خلاص شد از دستم!

رسیدیم دم خونه!ول کن نبودیم.بالا نیومد از دم درم جم نمیخوریدم!یه سرس چیز میز باید میدادم بهش همرو تو خیابوم ریختیم وسط!ممکن بود یکی بیاد دیدنمون!هر ماشینی وارد کوچه میشد ما هی مسخره بازی میکردیم!

عکس آخر و..............خداحافظی آخر.

بالخره هاله احظار شد و باید میرفت وگرنه ما.................

بابا اومد خداحافظی به فامیل ها زنگ زدیم برای خداحافظی دایی بیژن و خاله اختر زنگ زدن و گفتن که صبح میان من که بیرون بودم خاله صوفی و رضا رفته بودن کمک برای بستن چمدون ها.گلنار نشسته رو چمدون ها و رضا درش و بسته!

شش تا چمدون!کلی زندگی و اضافه بار!کلی ساک دستس شوخی نبود!

شب ریحان اومد پیشمون دوستی که از قنداقی بهترین رفیق گلنار بود.بعدم خاله صوفی مامانش و بعد شهرزاد جون.یه نفر دیگه هم که قرار بود بیاد نیومد!مثل دفعه پیش که داشتم میومدم!کاوه زنگ زد خداحافظی کلی مسخراه بازی درآوردیم.

عکس ها رو سی دی کردم و لحظه های آخر!سلما اس.ام.اس داد و شماره گرفت.یه جوری بود به این فکر کردن که دیگه ریحان و نمیبینیم.خاله صوفی.

بیدار موندن ها خنیدن ها مهمونی ها دور هم جمع شدن ها!

آرزو و پیدا نکردم اون زنگ میزد من نبودم من زنگ میزدم اون نبود.

همه که رفتم و مطمئن شدیم کسی نمیاد مامان و اکی دستور خواب دادن!ساعت دوازده بود و چهار باید از در میرفتیم بیرون!

گفتن یه چرت کوچولو!تا دو که بیدار بودم هنوز آرزو رو پیدا نکردم.سر کتاب خوابش برده بود!هاله قول داد صبح پاشه.

نخوابیده ساعت زنگ زد و ما پاشودیم!

همه چی حاضر بود ساک دستی ها چمدون ها لباس ها!

خاله اختر این هاهم رسیدن پشتشم آژانس.چمدون ها رو گذاشتیم تو ماشین ها و خداحافظی همه با اکی خداحافظی کردن و نوبت به من رسید.

گریم گرفت دلم نمیخواست خودم و از بغل گرم و دوست داشتنیش جدا کنم. 

امروز امروزمون با  درد پا شروع شد!یه صبحونه دوست داشتنی تو هوای خوشگل.

اتاق و جمع و جور کردن و حاظر شدن برای رفتم به یه مهمونی و بعد پشیمون شدن!

تا اینجا همین!

فردا روز مهمی!

یک سال دوری و جشن شاگرد اول ها!

این و الان میخوام بگم.اگه یه سال گذشته اگه دیگه تو ایران نیستم اگه دوستام و نمیبینم اگه تو خیابون ها قدم نمیزنم ولی اینجا موفقم!خیلی زیاد هیچوقت فکرش و نمیکردم تو یک سال به اینجا برسم!

این و نباید یادم بره!

+نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت2:49 بعد از ظهرتوسط نرگس فکری ارشاد | |