تبليغاتX
داستانک های من - جون فرست(دوازده خرداد)یک سالگی!

داستانک های من

دل نوشته های یه دختر 18 ساله

امروز این روز خاطره انگیز!

پارسال این موقعه ها رو هوا بودیم!

پارسال این موقعه ها من تو فرودگاه مثل....یه مرغ سر کنده این ور اونور میدویدم و هی چشم هام رو پاک میکردم.به اونور شیشه نگاه میکردم و نگران بودم.

زود تر از همه تو فرودگاه بودیم ولی به خاطر پارتی و چمدون ها یهو از صف عقب افتادیم.ایران ایر نسبت به صندلی هایی که داشت نزدیک پنجاه تا بلیط اضافه فروخته بود!

حالا یه سری مردم مونده بودن با کلی دلیل که باید برن!

من گیج شده بودم خسته بودم از یه ور میخواستم برم تا دیگه مجبور نشیم برگردیم تو این محیط شلوغ از یه ور...فردا!

رضا پاس ها رو گرفت و رفت جلو توضیح داد که باید بریم گفت اگه نریم ویزامون باطل میشه!آدمی که از صبح پیشش بودیم و آورد ثابت کرد ما که اومدیم صفی نبوده!

جایی تو ایران ایر نبود با یه پرواز دیگه پنج تا جا پیدا شد!

اون پنج نفر خوشبخت ما بودیم و  یه پدر و پسر!

گفتن چمدون ها رو نمیشه با این هواپیما داد!با چند روز تاخیر میرسه!

ساک دستی ها رو قرار شد ببریم!لحظه آخر گفتن!

مامان و گلنار رفته بودن طرف باجه چک پاسپورت  موندم من و چند تا ساک دستی گنده!

کشون کشون بردمشون!

بابا پشت هم زنگ میزد آرزو رو از خواب بیدار کرده بودم و نشده بود باهاش حرف بزنم هاله اس.ام.اس داده بود نفهمیده بودم و اون خوابش برده بود!

به بابا زنگ زدم گفتم که داریم میریم به آرزو اس.ام.اس دادم و لحظه ی آخری که دیگه نشسته بودیم به هاله و گفتم!

ما رفتیم!

زنگ زدیم به خاله این ها و گفتیم چمدون نداریم با یه ماشین بیان.

سوار شدن و .........وقتی داشتیم تو فرودگاه لندن میشستیم یهو بغضم گرفت یهو فهمیدم که یه جای دیگم!دوزاریم یهو دوباره افتاد.

فرودگاه لندن و هفت ساعت توقف و کلی ساک دستی!من بیشتر نشسته بودم و راحت بودم من بودم و دفترم و حرف هایی که اون موقعه رفت توش!

اولین آشنایی من با کافی استراباکس وقتی بود که رفتیم کافی بگیریم و یک خانم محترم یا کسی که رو میز تمیز میکرد کافیش و ریخت رو بلوز سفیدم!

با یه تاپ ساده که زاپاس تو کیفم بود وارد خارج شدیم!

وقت پرواز از وقتی وارد هواپیمای ویرجین اتلنتیک که شدیم تا وقتی سوار اتوبوس فرودگاه شدیم به این موضوع پی بردیم که همه چی تو آمریکا گندس!یه مدت طول کشید تا بهش عادت کنم!

بعد از هفت ساعت نزدیک شدیم به اون شهر!شهری که پر بود از آدم های دوست داشتنی که منتظر هم بودیم!

 اتوبوس هواپیما صف چک پاسپورت و برای ما کمی شدید تر!پاکت هامون و تحویل دادیم کلی ورق برای هر نفر!یه آدم مهربون که بهمون آدرس چلوکباب فروشی ایرونی داد و گفت که شما دری حرف میزنید؟!

یه صف دیگه واسه ما تازه وارد ها!

یه در مونده بود به دیدن فامیل ها!

وقت رفتن بود.......دیدن یه عالمه قیافه آشنا.

هول شدم همه اومده بودن!به حرف ما گوش نداده بودن!فقط صبا و آوا مونده بودن خونه!

خاله نجمه رو از پشت میله ها بغل کردم خاله ها شوهر خاله ها..........گریم بند نمیومد بعد از چند سال همه دور هم.

راه بنذرم طولانی بود.دفعه اول و انتظار.....تو ماشین خوابم برد.

رسیدیم آوا و صبا اومدن.ده سال بود که صبا رو ندیده بودم آوا کوچیک بود تو آخرین دیدار!

همه چی گذشت و ما همه دور هم جمع شدیم دور هم!

 امروز امروز پر بود از تغییر ار موفقیت!

صبح به جای مانتو یه پیرهم پوشیدم و موهام و درست کردم به جای چمدون کیفم و انداختم رو دوشم و اومدم بالا.

رفتم مدرسه.امروز روز مهمی بود!روز جایزه!تقدیر از بچه خوب های مدرسه منم توشون!

رفتیم اون بالا اومدیم خونه!کلی شاد شدیم!

یک سال که اینجام و خوب پیشرفت کردم!شاید....خیلی خوب!

یه تغییر گنده ای که کردم....توپولو شدم!امروز گلنار عکس پارسال نشونم داد و کلی به به کرد!

یه سال شد دل تنگم ولی............موفقم!همه هم خوشحالن از موفقیتم!این به اون در تا شاید بشه یه جوری راحت تر این دوری و تحمل کرد!

آره!

 

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت5:9 بعد از ظهرتوسط نرگس فکری ارشاد | |