تبليغاتX
داستانک های من - جولای فرست/دوازده تیر یک سال و یک ماه!

داستانک های من

دل نوشته های یه دختر 18 ساله

یک سال و....یک ماه!

مثل باد اومد و رفت بازم میاد و میره.این یک ماه آخر همه چیز یهو تغییر کرد.

اولش امید بود،امید به سبز شدن کشورمون....بعدش...سیاهی بود،خون بود،دعوا بود،نگرانی بود و آخرش....هیشکی چیزی نمیدونه همونجوری که کسی از سیاهی چیزی نمیدونست.منظورم از کسی...اون انسان های سبز اون آدمهای پر امید و دوست داشتنی.

این روزها یکم عجیب بود و سخت.

اولین کارم و شروع کردم و تو این روزها واقعا بهش احتیاج داشتم.یه کم فکر کردن به مسائل دیگه!همیشه فکر میکردم وقتی حالم بده وقتی سرم شلوغ باشه برام بهتر، کار میتونه نجاتم بده.این بار امتحانش کردم و نجاتم داد!

دو تا مهمونی تو دو روز و بحث سیاسی.آشنا شدن بیشتر با چند تا از بچه ها و سعیشون که به قول اون ها فان داشته باشم.بازی بامزه به وسیله توپ پینگ پونگ ، به همراه ....و در رفتن من و تعجب اون ها!

فرداش که یه جا دیگه بودیم هر دفعه میدیدن من یه گوشه نشسته ام هی غر میزدن که تو تنها اینجا چه میکنی!هو فان!من به هیچ عنوان به روی خودم نمی و وردم که بابا دویست نفر ریختن تو این خونه معلوم نیست تو این حیاط کیا سیگار میکشن نفس در نمیاد بنده نشستم این زیر!مشکلی؟!

تا شب انقد اسپری زدم و هی هوا درون هلقم کردم که شب از زور زیاد استفاده کردن اسپری جان شما نفس در نمیومد!یه قرص و لالا همانا... دو روز خسته و داغان همانا!

گلنارم خوشحال اعلام کرده نرگس عمرا بتونه پاشو بذاره تو کلاب!منم شاد بهونه پیدا کردم واسه دستور یکی از بچه ها!

این که احساس کردم زبانم چقد تغییر کرده همین پارسال بود که وقتی با نادر و آوا نشته بودیم و اونا انگیلیسی حرف میزدن و من فارسی جواب میدم نادر یهو گفت تو دوست نداری انگیلیسی حرف بزنی!؟

و حالا تو مهمونی فارغ التحصیلی نادرو مهمونی ملودی پشت هم انگیلیسی حرف میزدم .با همه اون هایی که دفعه اول میترسیدم زبون باز کنم!

سوتی های همیشگیم!که به جای روانشناسی گفتم جامعه شناسی و به جای لیسانس فوق لیسانس!ول کنم نبودم و هی تند و تند باهاشون انگیلیسی حرف میزدم!از اون روز هی این سه تا کلمه رو هی با خودم میگم!

این روز ها دارم حاظر میشم برای کمپ کوه دره که مشاور خوبی باشم!معلم دوست داشتنیی باشم واسه یه سری بچه ایرانی آمریکایی!که دیگه پیش اون ها سوتی ندم!

این روزها دل تنگ تر از همیشم.نگران تر از همیشه.نمیدونم عاقبت وطنم چی میشه.از الان هی میگم یه هفته یه هفته بی خبری از ایران!

شب به شب که برم تو چادر مثل همیشه از ته ته دلم دعا میکنم.

این روزها زندگی بامزه ای دارم!ته گلوم چند روزی اذیت میکنه نکنه بد قول شم!

فکر میکنم اون نرگسی یک سال پیش وارد آمریکا شد ه بود و گیج و ویج بود حالا دیگه سر عقل اومده!

نمیدونم چی نوشتم انقدر شلوغ پلوغم که نگو!نخواستم این شلوغی که باهامه دفتر خاطرات اینترنتیم و بهم بزنه!

همین!

یک سال و یک ماه شد و کلی چیز ها عوض شده!

و این نوشته قاطی!

+نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت2:32 بعد از ظهرتوسط نرگس فکری ارشاد | |